سلام، سلام خوبین؟ چه خبرا؟ اگه گفتین چی شده؟؟؟ اِ اِ اِ... نفهمیدین؟؟؟ تولدمه دیگه.

البته 24 مرداد بود، ولی چون من تولدم میافتاد روز شنبه، و روز شنبه شروع ترم جدید کلاس زبانمه (امتحان فاینال FCE 4  دوشنبه 19 مرداد بود، شروع ترم FCE 5 شنبه هفته بعدش ۲۴ مرداد!) تصمیم گرفتیم تولد رو جمعه 23 مرداد بگیریم.

تولد، تولد، تولدم مبارک! مبارک، مبارک، تولدم مبارک! شمع ها رو هم فوت کردم تا n سال زنده باشم!!!

اینم کیک تولدم.

 

اینم از مراسم....

البته اون جوری که انتظار داشتیم پیش نرفت و به نوعی همه چیز خراب شد. من بدبخت هم مجبور شدم با گریه کیکم رو ببرم. البته امروز به اون چیزی که میخواستم رسیدم. با سیاست های خاص خودم

خوب بود باز برادر بزرگم که توی بیرجنده به فکرمه. به مامانم گفت: از قول من 10 هزار تومن واسه تولدش بهش بده.

با داداشم هم شب نشستیم توی اتاقش و کلی باهام حرف زدیم. بهم گفت: اگه ظرفیت ما آدم ها مثل یک ظرف باشه و مشکلات توش مثل آب، اونوقت بعضی مواقع آب توش انقدر زیاد میشه که از توی ظرف میزنه بیرون، یعنی مشکلات بیشتر از تحمل ما میشه. و در این جور مواقع یا باید آب ظرف رو خالی کنیم، یا باید ظرفمون رو بزرگتر کنیم، یا هر 2. اگه بریم پیش یک روانشناس فقط میتونه یکی از این 2 تا کار رو انجام بده. ولی اگه یک کاری رو بکنیم، یک کاری که همه ازش غافلیم، یک کاری که وقتی ازش دوریم مشکلاتمون یا همون آب توی ظرف بیشتر میشه، وقتی بهش نزدیکیم هم آب توی ظرف کم میشه، هم ظرف بزرگتر میشه، ولی متأسفانه هممون فراموشش کردیم و اون هم خداست. (خداییش راست میگه! داداش به این میگن!)

یک خرده حرفاش بهم امیدواری داد. وگرنه شاید شب خوابم نمیبرد از ناراحتی و عصبانیت.

شنبه صبح رفتم ثبت نام ترمم، نمره ها رو هم طبق معمول پشت شیشه زده بودن.

فرزانه: TOP ۹۶   کیانا: 94   من: 90    زهرا: 89    فهیمه: FAIL

بعد ثبت نام رفتم پیش دوستم الهه (5 سال با هم دوستیم، 29 سالشه 2 سال هست که ازدواج کرده و توی یک مغازه که سی دی، دی وی دی و سخت افزار میفروشه، حسابدار و صندوقداره) گفت: به خاطر پول خودت رو ناراحت نکن، به قول داداشت فقط یاد خدا باش. انشاالله که یک پول خوب بهت برسه.

توی راه که بودم و داشتم میرفتم خونه، دبیر دینی سال دوم و سوم راهنمائیم رو دیدم. (این بهترین هدیه تولدم بود، یادش به خیر انقدر سر کلاساش میخندیدیم، درس رو هم یک جوری مثل قصه توضیح میداد که آدم قشنگ میفهمید، جلسه بعدش هم میگفت از درس جلسه قبل هر چی فهمیدی بگو. به ما میگفت برای دینی تون، روز قبل از این که بیاین سر کلاس، فقط یک ربع وقت بذارین، فقط یک ربع!!!) سلام و احوالپرسی کردیم و...

من: هنوز هم بخارائی درس میدین؟

خانم م: ما دیگه بازنشست شدیم.

ــ: بهتون نمیاد، جوون تر بهتون میخوره.

ــ: مرسی، با درسا چی کار میکنی؟

ــ: میگذرونیم.

ــ: انشاالله که خوب بگذرونی! معدلت چند شد؟

ــ: ۹۰/ ۱۸حالا دیگه نمیدونم خوبه یا بد؟

ــ: عالیه، آفرین. (چه عجب یکی از ما تعریف کرد. همه توقع دارن آدم نمره بیاره. اگه اونا میومدن اون امتحان های به اون سختی رو میدادن معلما هم اون قدر خفن برگه شون رو تصحیح میکردن اون وقت میفهمیدن نمره آوردن راحت نیست!!!) موفق باشی، خوشحال شدم دیدمت. خداحافظ

عصرش هم رفتم کلاس. من و فرزانه و زهرا و فهیمه بودیم. (کیانا هم مسافرت بود. نه خودش اومده بود نه باباش.) اول اون 3 تا توی اون شلوغی ثبت نام کردن و نمره هاشون رو دیدن، بعد رفتیم سر کلاس.

فهیمه: من Fail شدم چون امتحان فاینال ندادم آخه هیچی بلد نبودم میخوام FCE 4 رو دوباره بخونم.

من و فرزانه: اون ها با آقای ا دارن. اگه بخوای بخونی باید با آقای ا بخونی. اون هم که قبل از اینکه بیاد کلاس یک نوار میذاره توی خودش از زندگیش حرف میزنه. (آخه تمام اون چیزایی که از زندگی خودش سر ترم ما گفته بود، واسه نگین و مهسا و بقیه بچه هایی که یک ترم از ما پایین ترن و باهاش کلاس دارن هم گفته بود.)

فهیمه: ای بی معرفت ها! قرار بود خانم ر و آقای ا جاشون عوض شه. شماها چی کار کردین؟

من: ما به خانم ر گفتیم ما واسه ترم بعد شما رو میخوایم. نگین و مهسا هم رفتن به آقای ا گفتن که واسه ترم بعد اون رو میخوان. روز شنبه هم این رو به دفتر گفتن، اونا هم گفتن باشه، حله.

فرزانه: فهیمه برو یک امتحان بده، قبول میشی، میای توی کلاس ما. بهتر از اینه که بری با اون یارو. (فرزانه و کیانا شدیداً ار ا بدشون میاد، البته من هم دست کمی ازشون ندارم!)

فهیمه: آره الآن هم تازه دارن امتحان فاینال میدن.

من: بیا، خودت نگاه کن، ما دوشنبه فاینال دادیم، اینا تازه امروز دارن فاینال میدن. چون خود ا هم به بچه های کلاسش گفت من به مؤسسه کار ندارم. من قوانین خودم رو دارم. همین کارها رو کرده که 3 بار از دانشگاه اخراجش کردن. چقدر هم مهسا و نگین میان ازش تعریف میکنن. اه اه... حال آدم رو به هم میزنن! دلم میخواد اون کتاب FCE رو بکنم توی حلقشون!

فرزانه: حالا وقتی هیچی زبان یاد نگرفتن میفهمن.

زهرا: حالا تو یک امتحان بده، امتحانش هم فووووووق العاده آسونه.

خلاصه با هم حرف زدیم تا اینکه ساعت شد 6 و نیم. رفتیم پایین گفتیم چی شده؟ چرا خانم ر نمیان؟ گفتن: اِ اِ اِ... ببخشید، یادمون رفت بهتون بگیم، رفتن مسافرت. به احتمال زیاد دوشنبه هم نمیان، قبل از اینکه بیاین، زنگ بزنین. ولی 4شنبه حتما کلاس تشکیل میشه. بچه ها گفتن: اِ اِ اِ... چرا زودتر نگفتین؟ منم گفتم: بی خیال، دور هم بودیم، خوش گذشت. (آدم برای این چیزا نباید سخت بگیره.)

بعد 4تایی با هم رفتیم بیرون.

زهرا: بچه ها بیاین دور هم یک آبمیوه ای بستنی چیزی بخوریم.

من: من شدیدا پایم. چون امروز تولدمه.

زهرا: اِ اِ اِ... پس تو باید ما رو مهمون کنی!

من: عجب آدمی تو! اگه میدونستی دیروز چه اتفاقی واسم افتاد، هیچ وقت این حرف رو نمیزدی. روز تولد منه اون وقت من باید به شماها کادو بدم؟؟؟

خلاصه رفتیم پاتوق همیشگی من و فرزانه، یک جای کوچیک و دنجه. فرزانه و من بستنی مخصوص سفارش دادیم (فرزانه مال من رو حساب کرد)، زهرا و فهیمه هم بستنی طالبی.

زهرا رفت سفارش ما رو بده که من و فرزانه کلی هم با هم حرف زدیم. من واسه فرزانه توضیح دادم که چه اتفاقاتی برام افتاد، اونم بهم گفت: اشکال نداره. منم همیشه روز تولدم بدترین اتفاق زندگیم برام می افته. (خداییش روز تولد خیلی ی ی ضد حاله که آدم این بلاها سرش بیاد!)

زهرا اومد نشست و یک Happy Birthday to You با آهنگ بهم گفت (البته خیلی آروم که فقط خودمون ۴ تا بشنویم) و بعدش هم با هم در مورد CAE صحبت کردیم که سفارشات رو آوردن.

همین جور که داشتیم میخوردیم، بحث هم میکردیم. زهرا و فهیمه میگفتن: چرا شما 2 تا CAE نمیاین؟

من: آخه من که نمیتونم بیام. چون درس های مدرسه م سنگین میشه. حسابان و مبانی و غیره.

فرزانه: من هم نمیتونم بیام، چون بابام خسته شده. همش بهم میگه کی کلاست تموم میشه؟ منم بهش گفتم این ترم آخره.

من: آخه مگه دیوانه ایم که باز هم بیایم؟ با همین پایان دوره FCE که بهمون میدن هم میتونیم کار کنیم. CAE میخوایم چی کار؟؟؟

زهرا: خب CAE بالاتره. بیاین که کلاسها تشکیل بشه. آخه اگه شما نیاین میگن تعداد کمه، اون وقت کلاس تشکیل نمیشه.

من: بی خیال. حوصله داری؟ دیگه وقتی FCE کارمون رو راه میندازه، چرا CAE ؟ در ضمن اینجا CAE نخون. اگه میخوای بخونی برو کیش ایر. اونجا هم دانشجوها بیشترن، هم استادها بهترن.

فهیمه: راست میگه. کیش ایر بهتره. اینی هم که میگه حسابان و درسهای مدرسه ش حق داره. چون مثل ما نیست(آخه فهیمه و زهرا 25 سالشونه. فرزانه هم حدودا ۲۰) حالا حالاها وقت داره واسه خوندن زبان.

زهرا: آخه اگه بخوایم بریم یک جا کار کنیم، یکی CAE داشته باشه ما FCE به اونی کار میدن که CAE داره.

من: وقتی بخوای بری جایی کار کنی باید Speaking خوبی داشته باشی و کلاسهای Teacher Training Course رو شرکت کنی. یک مدرکی مثل TOFLE یا FCE داشته باشی که چه بهتر و البته 18 سالت هم شده باشه. آخه من آخرهای خرداد رفتم یک جا واسه کار، با Supervisor اونجا صحبت کردم. از سابقه تحصیلی زبانم گفتم و اینکه چه ترمیم. بعد سنم رو پرسید وقتی گفتم 16 تعجب کرد. خلاصه یک کم حرف زدیم و گفت میدونم از پسش برمیای ولی باید با مدیر اصلی صحبت کنم. گفت: بعدا برای اعلام نتیجه زنگ میزنیم بهت. 2 روز گذشت دیدم زنگ نزدن. خودم زنگ زدم بهشون، منشیه برداشت. پرسیدم چی شد؟ گفت: همه چیت خوب بوده فقط مشکل سنته. آخه اینجا دانشجوهای ما همه سنشون از تو بیشتره.

اینو که گفتم یک دفعه هر 4تایی زدیم زیر خنده.

فرزانه: همونجایی که من رو بردی دیگه؟ (آخه قضیه رو که برای فرزانه توضیح دادم، گفتم: من که نتونستم کار رو بگیرم. تو بیا برو. خلاصه بهش گفتم: آسونه و تجربه خوبیه. تا این که خر شد و تصمیم گرفت که اول تیر قبل از کلاس یک سر بریم اونجا. رفتیم ولی کلا با تجربه من متفاوت بود. یکی اومد سراغمون که نه خانم ب(منشی) بود و نه اون supervisor که با من مصاحبه کرد. یکی بود که یک فرمی داد به فرزانه گفت این فرم رو پر کن. اگه خواستیم زنگ میزنیم. بعد هم گفت استادهای ما همه سابقه تدریس دارن و... خلاصه طاقچه بالا گذاشت. بعد فرزانه فرم و پر کرد و آخرش هم من و فرزانه از مؤسسه اومدیم بیرون و فرزانه گفت: چقدر من بد شانسم. نه به مصاحبه تو نه به من)

زهرا: البته اشکالی هم نداره. خب بزرگتر باشی. تو هم فقط 2 سال از 18 کمتر داری.

فهیمه: خب میدونی باید 18 سالت شده بشه. مثلا اگه تو 23 باشی شاگردت 28 مسئله ای نیست. ولی اگه 15 باشی شاگردت 18 خیلی گیر میدن. چون کار بالغ نیست، کار نوجوون به حساب میاد.

این از بحثمون...

ولی از بستنی مخصوصش که چی بگم؟؟؟!!! بستنی طلاب بود که روش یک ذره شکلات و خلال بادام ریختن. والا ساده هاش بهتر بود. ساده هاش 300 مخصوصش 600.

من: فرزانه بستنی ساده میگرفتیم بهتر نبود؟

فرزانه: چرا. همچین نوشته بود مخصوص، گفتیم دیگه چی میخواد بده. ولی این 600 بوداااا... دیگه بستنی دیگه ای در کار نیست. (آخه قرار شد اگه من TOP شدم من 2 تا بستنی 300 مهمون کنم، اگه اون TOP شد اون مهمون کنه.)

آخرش هم رفتیم خونه هامون.

شب ساعت 12 داداشم رفت دستشوئی. به محض اینکه پاشو بیرون گذاشت پریدم جلوش گفتم پــــخ خ خ!!! بنده خدا 3 دور، دور خودش چرخید از ترس، بعد هم ولو شد روی زمین. من هم که غش کردم از خنده. مامانم هم مثلا توی اتاقش، خواب بود. صدامون رو شنید و گفت: مـــرگ! بچه مادر مرده رو ترسوندی. چه میخوای از جون اون طفل معصوم؟ از این حرفای مامانم جفتمون خنده مون گرفته بود شـــدیـــد!!!

ولی خدایی این هم یک کادوی خوب بود واسه تولدم.

حالا کادوهای من به شما... تولد منه بعد من باید کادو بدم. جـــل الـــمـــلـــق!!!

همون طوری که میدونید باید عکسها رو سیو کنید تا کاملش رو ببینید

این یک BMW خیلی خوشگل ونااااااااز

این هم یک 206 که بدنه ش چمنه.

این هم فوتبالیست مورد علاقه م. خانم آلکس اسکات. که توی تیم آرسنال و تیم ملی انگلیس بازی میکنه. این لباسی هم که تنشه لباس تیم ملی انگلیسه. عاشق بازوی راستشم.

این ها هم عکسهای سوسانو جوووووووون

 

بنز C230 پشت سرش چه ناااااااااازه!!!!

خب تا بعد یا علی