سلام. سلام. سلام...

خوبین؟ چطورین؟ چه خبرا؟ عیدتون مبارک!!! (بعد قرنی!) امیدوارم نماز روزه هاتون قبول شده باشه و سر سفره های افطار یادی هم از ما کرده باشین!

شب اول احیا که بنده در خواب نااااز تشریف داشتم

شب دوم ساعت ۱۰:۳۰ شب رفتم مراسم احیای مسجد قبا که جای خونمونه.

مامانم گفت: صبر کن یوسف بیاد با هم برین. اونم میره مسجد قبا. با ۲۰۶ محمد میره.

من: نه ه ه!!! مسجد نزدیکه. ماشین نمیخواد! (شب قبلش با یوسف دعوام شد٬ دیگه ازش بدم اومد. خوشش میاد فقط آدم رو آزار بده و بهش توهین کنه!)

مامانم گفت: خب برگشتنی با یوسف بیا٬ که با ماشین بیای. گفتم: نه! با اون نمیام. اون به من نیازی نداره٬ بزرگ شده. منم عادت ندارم آویزون کسی شم! خداحافظ

شق ق ق... درو بستم و رفتم (خداییش خیلی مغرورم! به معنای واقعی کلمه مردادی ام!)

اونجا یکی از همکلاسی های اول دبیرستان(دوستم نه! اول دبیرستان) رو دیدم به نام بهاره. حسابی بزرگ و دراز شده بود. گفت هنوز همونجا میره ولی خیلی از بچه ها از اونجا رفتن. گفت یکی از همکلاسیهاش روزه نمیگیره که بتونه غذا بخوره٬ انرژی داشته باشه و بشینه واسه کنکور بخونه!!! تازه جلو همه بچه ها هم میخوره و اصلا مراعات نمیکنه!

منم گفتم: اه اه... سال تحصیلی به اندازه کافی جونمون میاد توی حلقمون. دیگه بذار تابستونی بهمون خوش بگذره! این دختره هم دیوانه س! حداقل رعایت کنه جلو بقیه نخوره!

و کمی دیگر نیز سخن گفتیم. و بعد هم احیا... حسابی تخلیه شدیم.

موقع برگشتن ها از توی خیابون اصلی ساعت ۲:۳۰ شب خیلی باآرامش رفتم خونه مون! وقتی رسیدم دیدم در یه خرده بازه. دررو گرفتم و یکدفعه رفتم تو. مامانم ترسید!

من: وا... میگم چرا در بازه؟ پس نگو تو پشت در واستادی!

مامانم: قلبم داشت میومد توی دهنم. گفتم خدایا این چرا دیر کرده؟ درو باز کردم ببینم تو کجایی٬ چرا نیومدی؟ که یکدفعه پریدی تو! یوسف یک ربع پیش اومد. تو چرا دیر کردی!

من: اون با ماشین از خیابون خلوت اومده٬ من پیاده از خیابون اصلی. طبیعیه که دیرتر برسم.

ــ: خیابونا چطور بود؟

ــ: شلووووغ!!! اصلا انگار نه انگار که ۲و۳ نصف شبه! آدم فکر میکنه ساعت ۷ و ۸ و تازه سر شبه!

شب سوم هم رفتم و دیگه همه حسابی تخلیه شدن! واقعا خدا رو شکر که شب احیایی هست که آدم هرچی میخواد داد بزنه و گریه کنه!

برگشتنی هم از کوچه خودمون اومدم. دیگه حوصله نداشتم برم توی خیابون اصلی. خودم تنها بودم توی یک کوچه خیلی آروم٬ بی پرنده و خزنده... یاد آهنگ "همه چی آرومه٬ من چقدر خوشحالم" افتادم. چقدر این آهنگ رو دوست دارم! البته بیشتر بخاطر خاطراتی که ازش دارم! خلاصه که اون تنهایی و سکوت حسابی چسبید. بعضی وقتا تو هیاهوی شهر٬ چقدر جای سکوت خالیه. از اونجاییه که مراسم شب سوم طولانی تره و من و برادر محترم هر ۲ یک مسجد میریم ولی جدا جدا بنده ساعت ۳ رسیدم خونه. احساس خوبی بود. فکر میکنم دیگه بزرگ شدم!

مامانم میگه:هیچ کدوم از ما ۴ تا توی سن تو٬ این وقت شب بیرون نبودیم! (همچین میگه انگار چه خوشبختی بزرگیه!)

واقعا چه سعادتی ازشون سلب شده!!!

چند وقت پیش هم که نتایج کنکور آزاد رواعلام کردن. بنده مهندسی کامپیوتر سخت افزار - واحد انگلستان قبول شدم!

رفتم مدرسه مون٬ این بار دیگه مدرسه خودمون! چشمم روشن! خلاصه رفتم فیش روپوش گرفتم ولی نزدیک نیم ساعت توی مدرسه بودم. از بس قشنگ بود دلم نمیومد برم. بچه ها اومده بودن نتایج تجدیدی هاشون رو ببینن. گلناز ریاضی شو قبول شد. ما هم همه ریختیم سرش که باید بهمون ناهار جوجه کباب بدی! (اشتها رو حال کن!)

توی حیاطمون از این وسیله ورزشی ها که توی پارکها هست گذاشتن. ولی یکی ۲تاش کمه!

من: خانم ن (مدیر) یکی از این وسیله ها که توی پارکها میذارن که میله داره آدم میپره دستش رو بهش میگیره. اینو نذاشتین. من از اونا خیلی دوست دارم. از اونا بذارین.

خانم ن: اِ اِ اِ... دوس داری؟ آخی! دوس داری!

من: آره خیلی. جان من بذارین دیگه! میذارین؟

خانم ن: نه ه ه... ( پاستیل میشویم! )

من: خیلی ی ی ممنونم. جان من بذارین دیگه!

خانم ن: باشه!

من:راستی همه یک سال میخورن نون و تره٬ یک عمر میخورن نون و کره. ما بدبختا ۲ سال خوردیم نون و تره٬ یک سال باید بخوریم نون و کره. 

خندیدیم... جاتون خالی

خلاصه دل کندیم و از اونجا رفتیم فلکه سراب برای فرم مدرسه! فرم رو خریدم شماره ۴. قدش خوب بود ولی گشاده. توی پاساژ پهلوی اون مغازه هه٬ یک خیاطی هست٬ دادم واسم کمر به پایین رو تنگ کرد ۵۰۰ تومن! بعدش رفتم خونه نیلوفر. همونجا گلناز هم رسید.

گلناز: خانم ن قرار بود بازنشست بشه ولی نشد. هنوز مدیره.

نیلوفر: معلومه! اون ۲ سال توی اون مدرسه خراب بوده٬ حالا که رفتیم مدرسه خودمون توقع داری دل بکنه! اونم کی؟؟؟؟!!! ن!

گلناز: تازه خانم ص هم هر روز توی مدرسه ست!

نیلو ذوق کرد!!!

خداحافظی کردیم و رفتیم تو! من به الناز (خواهر نیلوفر) گفتم: الناز من حاضرم سر نداشته باشم بدن تو رو داشته باشم! (الناز قدش ۱۸۰ و استخونبندیش درشته! دقیقا همون چیزیه که من میخوام!)

الناز: جانم م م؟؟؟!!! من به این گندگی و بدترکیبی! تو که خودت خیلی خوش هیکلتری! تازه الان خیلی هم لاغرتر شدی.

من: نه باور کن خیلی هیکلت رویاییه!

الناز: از این به بعد هر روز بیا خونه مون! به آدم اعتماد بنفس میدی!

من: حالا یک دهن واسمون بخون! (الناز قبلا کلاس موسیقی میرفت. دف و تنبک میزنه و صدای فوق العاده ای داره!)

الناز: حالا انشاالله یک روز بیای واسه تو و نیلوفر هم دف میزنم هم تنبک هم میخونم. الان مهمون داریم نمیشه!

خلاصه ۳ تایی با هم حرف زدیم. با پارسا (بچه سارا٬ خواهر اول نیلو. یک سال و نیمشه) بازی کردیم و کلی خندیدیم.

جاتون خالی به پارسا میگیم بگو بلبل. میگه: بُ بُ.

در نهایت اومدیم خونه.

ای که بگم این ایرانی ها رو خدا چی کار نکنه! با این سریالاشون. جراحت که سر تا تهش دعوا بود. قسمت آخر یکدفعه ذوق مرگ کرد. در مسیر زاینده رود رو هم که یک قسمتش رو دیدم حالم بهم خورد. اه اه. اون دختره بهنوش طباطبایی. یکی نیست بهش بگه تو بچه فکلی سوسول بالاشهر تهرون رو چه به اصفهونی حرف زدن!!! ولی ملکوت قشنگ بود! خصوصا رضا رویگری با اون مدل کت تن کردنش! یکدفعه کتش میرفت هوا٬ بعد میرفت توی تنش. دوربین نشون نمیداد چی کار میکرد٬ ولی نیست من هوشم سرشاره خودم فهمیدم! اتفاقا واسه نیلوفر هم اداشو در آوردم و کلی خندیدیم.

۲۲ شهریور هم تولد محمد بود. زنگ زدیم و بهش تبریک گفتیم.

فعلا همین... تا بعد یا حق