سلام. خوبین؟ چه کردین با امتحانا؟ چه قدر بی معرفتا سخت گرفته بودن. امتحان نبود، انتقام بود.

شنبه 1/3/89 امتحان دین و زندگی

رفتم حوزه. اول خودم تنها بودم. رفتم دبیرستان سعدی خودمون که تازه ساخته بودنش، ماشاالله الماس شرق شده. ولی بجای ما پسربچه های راهنمایی رفتن اونجا!!! فکر کنین آدم 2 سال سختی تحمل کنه بعد یکی دیگه بیاد توی مدرسه شون امتحان بده.

خلاصه برگشتم همون حوزه مون که هنرستان کیمیاست. پروین اومد.

پروین: اِاِاِ... فقط ما 2 تا اومدیم؟ چقدر خوندی؟

من: 1 دور به زور، دیشب فقط 3 ساعت خوابیدم، از 12 تا 3. ساعت 3 بلند شدم اون درس 13 که کرامت نفس بود رو خوندم تا تهش. ولی الآن احساس میکنم همه چی توی مغزم مثل آش شده.

پروین: منم همینطور چقدر زیاد بود، چقدر وقتش کم بود، فقط 5شنبه و جمعه میشد بخونیم. حالا بیا بریم مدرسه خودمون رو ببینیم.

من: من اتفاقا همین الآن از اونجا اومدم. رفتم دیدم، معلوم نیست سعدیه یا الماس شرق.

پروین: حالا یک بار هم با من بیا. بیا دیگه.

خلاصه... دوباره رفتیم. پروین نزدیک بود غش کنه. گفت: واااای... چه خوشگله. ولی اینا چرا اومدن توش. پاشین برین از مدرسه ما بیرون. (همه اینا رو داشت به من میگفت)

من: جرأت داری برو به خودشون بگو.

دوباره برگشتیم حوزه. با بقیه بچه ها داشتیم صحبت میکردیم. همه مینالیدن. رفتیم سر جلسه. برگشتیم همه مون خوشحال بودیم.

محدثه: واااای... بچه ها چقدر آسون بود. اصلا فکر نمیکردم انقدر راحت باشه. دیدین چقدر هم سبکش فرق داشت. سالهای پیش مفاهیم زیر را تعریف کنید میاوردن، امسال اصلا نیاوردن. خدا کنه بقیه امتحاناشون هم همینجوری راحت باشه.

من: الهی خدا خانم میر رو خیر بده، هر جلسه میپرسید، هر 3 درس هم امتحان میگرفت.

بعد من و نیلوفر رفتیم روی یکی از این وسیله ورزشی هاش، خیلی خوشحال واسه خودمون ورزش میکردیم. بعد هر کی ما رو میدید، میگفت خوشحالین شما 2 تا؟!

بعد امتحان که اومدم خونه فهمیدم سوال 9 ابهام داشته. و حدیث ثقلین رو هم بنده نصفه نوشتم. یعنی 19 میـــــشــــــــم!!! و این بزرگترین فاجعه ست!!!

برنامه گزینه جوان رو که دیدم، به خودم امیدوار شدم.

3 شنبه 4/3/89 امتحان جبر و احتمال

جزوه خانم س رو خوندم با تمرین های کتاب. رفتم حوزه. هی بچه ها میگفتن: واااای... امتحانای سال پیش رو دیدین چقدر سخت بوده. فلان بوده و...

رفتم سر جلسه، برگه ها رو گذاشتن جلومون، ولی هنوز برنگردونده بودیم. برگه اول رو گذاشت، برگه دوم رو هم گذاشت.

بچه ها: خانوووووم م م... 2 برگه س؟؟؟ ما سطح اطلاعاتمون انقدر نیست.

من گریه م گرفت... زهرا پهلوی من میشینه، اینجوری شد و گفت: فاطمه، خوندی؟

من: معلومه که خوندم، ولی میترسم. استرس دارم.

صدای قرآن اومد (قبل امتحان برامون نوار آیة الکرسی میذارن، قاری جوری میخونه که آدم واقعا آروم میشه) اگه این قرآن رو نمیذاشتن معلوم نبود چه بلایی سرم میومد. واقعا نجاتم داد.

بهمون گفتن برگه ها رو برگردونین، برگردوندیم و جواب دادیم. شکر خدا آسون بود.

فکر میکردم 20 میشم، ولی بعد امتحان فهمیدم اون شکله که یک مربع بود و یک دایره توش، من دایره ش رو از رئوس کشیدم و شکلم اشتباهه. یعنی انشاالله ۵/۱۹ میشم.

بعدش هم زنگ زدم به خانم س و ازش تشکر کردم. واقعا دبیر عالی بود.

5شنبه 6/3/89 امتحان ادبیات فارسی

هر چی میخوندم تموم نمیشد. واقعا وقتش کم بود.

توی حوزه....

چند دور کردی؟

چند دور کردم؟؟؟ حالت خوبه؟ هنوز شعر حفظی ها رو نخوندم.

تو چند دور کردی؟

هنوز یک دور هم نشده.

تو چند دور کردی؟

هنوز 3 تا درس نخوندم.

خلاصه ملت وقت کم آورده بودن. من هم تا آخرین لحظات (2 دقیقه قبل امتحان) خوندم و موفق شدم یک دور بکنم. اما مغزم شله قلمکار بود.

امتحانش هم بد نبود اما من واقعا گند زدم. تاریخ ادبیات رو که 1 نمره ش رو کلا نیاوردم. حالا من تاریخ ادبیات رو طبقه بندی کرده بدم، کلی تو خونه کار کرده بودم، آخرش هم اینجوری. شعر حفظی هم که نصفش رو غلط نوشتم. از معانی هم نیم یا شاید 1 نمره ای رو غلط دارم. حدودا 16 یا 17 میشم. از سر جلسه اومدیم بیرون و جوابا رو تا حدودی با هم چک کردیم. من که تاریخ ادبیات رو به هر کی میگفتم چی نوشتم غش میکرد از خنده.

برنامه گزینه جوان رو دیدم همه میگفتن وقتش کم بود، اما سطح امتحان متوسط بوده. ای خدااا من چرا انقدر بدبختم؟

1شنبه 9/3/89 امتحان حسابان

موقع خوندن حسابان، ک (دبیر حسابان مدرسه) رو فحش میدادیم، سر امتحان طراح سؤال رو، بعد امتحان خانواده طراح سؤال رو!!! توی حیاط که ملت یا داشتن زمین و زمان رو فحش میدادن، یا گریه میکردن.

باز خوب بود کلاسای خانم ا رو رفتم وگرنه که 2 میشدم!!! البته الآن هم نمیدونم چند میشم، فقط خدا کنه قبول شم.

3شنبه 11/3/89 امتحان زبان فارسی

کلی خانم ا رو دعا کردیم. هر هفته ازمون امتحان میگرفت، خیلی همه چیز رو راحت یاد گرفتیم. و یک دور کردیم. امتحانش هم آسون بود، خودم فکر میکنم 19 اینا شم، حالا دیگه نمیدونم چند میشم.

5شنبه 13/3/89 امتحان هندسه

بی معرفتا برای 4تا فصل به اون سنگینی فقط یک روز وقت گذاشتن، همه داشتیم زمین و زمان رو فحش میدادیم.

آخه این مملکت چیش درسته که آموزش و پرورشش درست باشه؟ مسئولان محترم که نمیخوان امتحان بدن، ما بدبختا میخوایم امتحان بدیم.

آخه من نمیدونم اینا چی میخوان از جون این دانش آموزان ایرانی؟ بعد سطح توقشون هم ماشاالله بالا!!! من که 4شنبه 2تا جوش رو گونه راستم زد، 2 تا پشت گردنم، یکی رو کتف راستم، یکی روی کتف چپم، 2تا هم روی بازوی راستم!!! جوش بارون شدم از دست این مملکت، گریه م گرفته بود. فقط 2 ساعت خوابیدم.

قبل امتحان بچه ها داشتن میگفتن: این آموزش پرورش چقدر احمقه! یعنی زبان فارسی با هندسه یکیه که برای جفتش یک روز وقت گذاشتن؟؟؟

من: ما زبان فارسی رو که هر هفته امتحان میدادیم، یک دور کردیم، اون وقت این رو که همه ش کنسل میکردیم، چطور یک دور کنیم.

همه زدیم زیر خنده. از هر کی میپرسیدی چقدر خوندی؟ میگفت: تمرینای فصل 4 رو نخوندم.

البته خداییش از حق نگذریم، من خودم رو میگم، بقیه رو نمیدونم. من خودم در طول سال فصل 1 رو 3 بار، فصل 2 رو 5 بار، فصل 3 و 4 رو هر کدوم 2 بار خونده بودم. واسه من وقتی انقدر سخت بود، واسه کسی که بار اولش بود.... الهی این آموزش و پرورش بره روی هوا!!!

امتحان هم خوب بود، قضیه تالس ۷۵/۱ نمره داشت، بلد بودم ولی وقت نشد جواب بدم. قضیه تالس رو 2 بار خونده بودم، یک بار هم نیلوفر واسم توضیح داد. چقدر آدم باید حرص بخوره آیا؟؟؟

خودم فکر میکنم حول و حوش 17 شم. بعد اومدم و طبق معمول گزینه جوان رو دیدم و حرص خوردم. همه بچه خرخون ها 2 دور کرده بودن.

1شنبه 16/3/89 امتحان فیزیک

جمعه که خوابیدم، شنبه هر 5 تا فصل رو خوندم. امتحانش هم خوب بود. همه رو جواب دادم ولی نمیدونم چند میشم.

3شنبه 18/3/89 امتحان عربی

امتحانش خوب بود، ولی بعضی جاهاش خیلی نکته دار بود. یک سؤالش هم که گفته بود، غلط رو مشخص کنید، من فکر کردم میگه درست رو مشخص کنید، غلط جواب دادم. خودم فکر میکنم حول و حوش 18 شم. حالا دیگه نمیدونم، چند میشم.

5شنبه 20/3/89 امتحان شیمی

انقدر این م (دبیر شیمی) رو فحش دادیم. زنیکه گشاد با اون درس دادنش. اه اه!!! به سختی تموم کردم، خوب دادم امتحان رو ولی بی دقتی زیاد کردم، امیدوارم از 18 کمتر نشم.

یک سؤالی داشت که گفته بود گزینه های درست را انتخاب کنید من فکر کردم میگه گزینه درست را انتخاب کنید، آخریش هم میشد سوختن هم میعان. بی معرفتاااااا !!!!

شنبه 22/3/89 امتحان زبان انگلیسی

بچه ها کلی به من فحش میدادن، که تو تابستونت شروع شده، بترکی برو حالش رو ببر. توی 3 ساعت کتاب رو یک دور کردم و بعد خوابیدم.

امتحانش رو هم خوب دادم. تنها امتحانیه که انشاالله 20 میشم. بعد امتحان دست و روبوسی و خداحافظی و...

بعد از ظهر من و نیلوفر رفتیم مؤسسه اندیشه سازان، معلم هاشون خیلی خوبن ولی نمیدونم برم یا نه آخه گام اول ثبت نام کردم، باشگاه هم میخوام برم، نمیدونم چی کار کنم؟

!!!Please Guide Me

یا حق