سلام علیک… خوبین؟ خوشین؟ این مدت که من نبودم بهتون حسابی خوش گذشته!

 خب سال جدید تحصیلی رو به شما دوستان تبریک عرض میکنم و به خودم و بقیه تسلیت!

 شوخی کردم! امیدوارم که همه سال تحصیلی خوبی رو شروع کرده باشن.

 ۳۱ شهریور رفتم مدرسه (از بس مشتاق علم و دانشم!) خانم س (یکی از ناظمامون) رو دیدم که داشت کارا رو انجام میداد. سلام و احوالپرسی کردیم. خوشحال شدم فکر کردم امسال هست ولی بعدا فهمیدم اون آخرین روز کاریش بوده و استعفا داده بوده… به خاطر ما توی اردیبهشت ماه با خانم ن (مدیر) دعوا کرد و حالا هم دیگه نیست. خانم س (مدیر شیفت بعدازظهر) مدیر آزادگان شده و خانم س (یکی از ناظمهای شیفت بعدازظهر) هم همونجاست. الآن خانم ب (یکی دیگه از ناظمای بعدازظهر) و خانم ا اونجان.

یاسمن (یکی از بچه های تجربی) داشت شیرینی قبولیش رو میداد. بازم دم یاسمن گرم! این گلناز که به ما جوجه کباب نداد!!!

بعد دیدم زهرا و مداح مدرسه مون و خیلی های دیگه اومدن.

زهرا و نیلوفر د (دختر مداحمون) چند تا از تجدیدی هاشون رو پاس نکردن و باید پرونده شون رو میگرفتن و میرفتن یه جای دیگه.

از زهرا پرسیدم حالا کجا میری واسه ثبت نام؟ چی کار میکنی؟

گفت: میرم شبانه فرزان (آخه فرزان روزانه پیش نداره و بچه های فرزان واسه پیش باید بیان سعدی)

 

از مداحمون هم پرسیدم: امسال بازم ۳شنبه ها میاین زیارت عاشورا بخونین؟

گفت: اصلا!!! اگه معلما یک ذره مستمر بیشتر بهش داده بودن، الآن قبول شده بود.

وقتی رسیدم خونه، زهرا بهم زنگ زد، گفت: فاطمه قضیه امروز پیش خودمون بمونه، به کسی چیزی نگی!

۵شنبه ۱ مهر رفتیم مدرسه. همه از اول تا چهارم شیفت صبح شدیم. و شیفت ظهرمون شده راهنمایی پسرانه امیرعلی شیرنوایی. (این راهنماییه اول ملک آباده ولی مثل اینکه اونجا رو هم دارن میسازن.)

با بچه ها رفتیم لیست اسما رو نگاه کردیم. نیلوفر ۴۰۱ بود و بچه های ۴۰۳ همه جدید بودن و از مدارس دیگه اومده بودن.

۳ تا کلاس ریاضی، ۳ تا تجربی، ۲ تا انسانی، ۲ تا هنر. یعنی ۱۰ تا کلاس پیش داریم.

ما توی ۴۰۱ و ۴۰۲ پخش شده بودیم. اسم من توی لیست نبود. رفتم گفتم خانم ا اسم منو ننوشتین.

گفت: فاطمه ط؟؟؟ چرا نوشتم. بیا ببینم.

با هم رفتیم دید ننوشته. گفت: توی چرک نویس نوشتم حتما یادم رفته پاک نویس کنم!

بعد چند دقیقه تمام بچه های پیش دانشگاهی یا همون چهارم توی حیاط دور هم شدیم، و فقط اول، دوم، سوم ها صف داشتن، ما ول بودیم! فهمیدیم بچه های انسانی خیلی هاشون جدیدن و بیشتر انسانی های مدرسه مون تجدیدی هاشون رو پاس نکردن و رفتن.

خلاصه که خانم ن (مدیر) داشت خودشو جر میداد هیچ کی به حرفش گوش نمیداد!!!

پروین گفت: پارسال که ۴۰ نفر بودیم نمیتونست جمعمون کنه، امسال که ۴۰۰ نفریم چطور میخواد؟

کلی خانم ن داد میزد، ما میخندیدیم!!! نزدیک یک ربع با هم حرف زدیم، و بعد مراسم آغازی تموم شد و از زیر طاق گل رد شدیم. آبنبات برداشتیم، و رفتیم کل مدرسه رو دیدیم.

هر طبقه مخصوص یک سطحه!!! کلاس اول طبقه همکف، کلاس دوم طبقه اول، کلاس سوم طبقه دوم، پیش دانشگاهی هم طبقه سوم. ما بدبختا رو انداختن طبقه بالا! انقدر پله داره. پاهامون میشکنه وقتی میریم. حالا آسانسور هم داره ولی هنوز کامل نساختنش و راه نیفتاده. تازه وقتی هم راه بیفته فقط دبیرا میتونن ازش استفاده کنن!!! ای کوفتشون بشه! 

بعد اومدیم توی حیاط… من و نیلوفر رفتیم جایی که اسم اولا رو نوشته بودن، نیلو گفت: بیا بریم ببینیم اسم کیمیا رو هم نوشتن؟ (کیمیا دخترعمه نیلوفره) اسمش رو پیدا کردیم.

بعد یکدفعه دیدیم یکی اومده شبیه قدیمهای ملیکا! (ملیکا رژیم گرفته بود، دائما داشت خرت خرت خرت هویج میخورد! کسی بوده که عموش هر وقت میومده خونه شون لپای اینو میکشیده و کلی باهاش میگفته و میخندیده اما بعد از اینکه اون قدر مسخره از خودش رژیم گرفت، گونه هاش از بین رفت، پای چشاش گد شد و صورتش سیاه وزنش هم کمتر از 30 کیلو!!! راحت با یک دست میشد بلندش کرد، مرده متحرک شده بود، وقتی بهش دست میزدی تنها چیزی که حس میشد استخون بود!!! حتی بازوهاش هم آب شده بود و ۲ تا کتاب نمیتونست بلند کنه. به جان خودم نباشه به جان ملیکا، دور بازوش از دور مچ دست من کمتر شده بود!!! عموش هم دیگه بهش محل نمیداد و  وقتی میومد خونه اینا به ملیکا سلام میکرد و میرفت یه جا مینشست که ملیکا رو نبینه!

ملیکا هم کلی غر میزد که الآن هیچکس به من محل نمیده. من زشت شدم. مامان بزرگ و عمه م باهام قهر کردن، مامان و بابام گریه میکنن میگن بیا غذا بخور، من هیچی نمیخورم، رفتم پیش روانپزشک به من و مامانم قرص اعصاب داده، شب قرص اعصاب نخورم خوابم نمی بره و…

میگفت وقتی یک ذره شیرینی میخوره، چون معده ش خیلی وقته دیگه به این چیزا عادت نداره، حالش بد میشه! حتی وقتی میخواد آدامس بخوره، آدامسش رو میشوره و میخوره!!! آخه خداااا… آدامس که فقط 2 کالری داره!!!

خلاصه که یک ملت از دست این در غذاب بودن!!!

بعد دیدیم واااای خداااا… یعنی حقیقت داره؟! این خود ملیکاست!!! اونم مامانشه.

نیلوفر: سلام ملیکا… وای چه خوشگل شدی؟ چی کار کردی دوباره مثل روز اولت شدی! ایول بازو هم که درآوردی! ایول!

ملیکا: کلی رژیم گرفتم، اینا منو اغفال کردن.

مامانش: کلی زور زدیم و خودمون رو کشتیم تا این غذا بخوره. حالا برگشته میگه من میخوام دوباره لاغر شم.

من: ملیکا یک دفعه دیگه از این حرفا بزنی انقدر میزنمت که حد نداره. اون موقع پوست استخون بودی آدم دلش نمیومد بزنتت ولی الآن گوشتت دراومده راحت میشه این کار رو کرد. اون موقع اصلا آدم رغبت نمیکرد بهش نگاه کنه، از بس سیاه و زشت شده بود ولی الآن هم گونه هات دراومده هم پای چشات دیگه گود نیست، هم سفید شدی. اه اه اه… فقط دلت میخواد غر بزنی!

مامانش: راست میگی، فقط غر میزنه!!! (همه از دست این بشر شاکی ان!)

رفتیم وسط حیاط پیش بچه ها، و ملیکا با استقبال بی سابقه ای روبرو شد!!! البته خودش کماکان داشت غر میزد.

بعد به بالا اشاره کردم و گفتم: بچه ها، ترن هوایی!!! (طبقه اول، یک قسمتش شیشه ایه و نرده داره. یک مدل خاصیه دیگه، نمیشه توصیف کرد!)

کلی بچه ها خندیدن…

بعد خانم ا اومد، گفت: شماها که پیشین ۵شنبه ها تعطیلین. واسه چی اومدین؟

ما هم گفتیم: ما رو اسکل کردن؟ دیروز گفتن ۵شنبه بین التعطیلیه ولی مدارس بازه!!! حالا اومدیم میگن چرا اومدین؟

خلاصه که خانم ا ازمون امضا گرفت، (معروف شدیم دیگه) رفتیم دم در اسمامون رو خوند و ما هم رفتیم.

وقتی رفتیم بیرون به بچه ها گفتم: خانم ا به من میگه اسمت رو توی چرکنویس نوشتم یادم رفته پاکنویس کنم.

همه مردیم از خنده…

شنبه اومدیم، چشتون روز بد نبینه، من رو انداخته بودن ۴۰۲. کلی خودمون رو کشتیم ولی نشد عوض کنیم و من و نیلوفر امسال از هم جدا شدیم. خانم ا گفت باید هم معدل گیر بیارین. هم معدل کسایی ان که معدلهای نهاییشون (حالا بی معرفتا رو نگا، معدل کل نه، معدل نهایی!!!) تقریبا هم سطح هم باشه.همه تا تونستن هم معدل گیر آوردن و جابجا شدن ولی برای من هم معدل فقط ملیکا بود و زهرا که حاضر نبودن جاشونو عوض کنن. خب حق هم دارن نخوان، کلاس به اون خوبی.

گفتم: خانم ا نمیشه منو بدون هم معدل از این کلاس بردارین؟

اونم گفت: اگه این کارو بکنم سطح کلاس میاد پایین، چون تو بالاترین معدل رو داری.

ــ: خانم سمیرا ث خیلی درسش خوبه، اون معدلش بالاتر از منه. من مطمئنم.

ــ: کو بذار ببینم. نه خیر معدلش ۵۵/۱۵ شده.

ــ: چی؟؟؟!!! بذارین ببینم. (یک پوشه توی دست خانم ا بود که اسم همه با معدلهاشون نوشته شده بود!)

ــ: تو فقط میتونی با ملیکا ه که ۷۵/۱۷ و زهرا ق که ۸۷/۱۶ شده جاتو عوض کنی. شما ۳ تا بالاترین معدلایین. بقیه هم معدل شماها نیستن. (خیلی خوبه واقعا! ما بچه های ۱۰۱ که همش امتحان کنسل میکردیم شدیم نفرات اول. اون وقت اون ۱۰۲ بدبخت که همه ش امتحان میدادن و یک بند درس میخوندن اینجوری شدن.)

ــ: خانم من مطمئنم برای سمیرا یک مشکلی پیش اومده که اینجوری شده. آخه اون خیــــلی ی ی درسخونه. من  اصلا در مقام مقایسه با اون درس نمیخونم. اون سال دوم معدلش رو شد ۷۵/۱۹. اون خیلی بهتر از منه.

ــ: فعلا که معدل هاتون اینجوریه. به من چه میخواست معدلت بالا نشه!

ــ: خیلی ممنونم چه جواب منطقی ای!

حالا کاش قضیه فقط همین بود. خانم ا (دبیر فیزیک) شده دبیر فیزیک اونا. مال ما خانم پ که اصلا به خوبی خانم ا نیست. اصلا در حد اون نیست. دبیر حساب دیفرانسیل و انتگرالمون هم که همون دبیر پارسالیه!!! هر وقت میاد سر کلاس دلم میخواد بگیرم بزنمش. امسال هم مثل پارسال با خانم ا کلاس برداشتیم ولی نه ۸۰ تومن، ۳۵۰ تومن!

از درس دادن دبیر گسسته مون هم که هیچی نمیفهمم.

دبیرهای فیزیکمون همه هستن. حتی دبیر سال اول!!! رفتم جلو و خودم رو معرفی کردم. کلی فکر کرد تا منو یادش اومد. گفتم: چی شده از امام رضا اومدین اینجا؟ گفت: منو از ناحیه۴ گرفتن، گذاشتن ناحیه۳.

اینجا هم اول درس میده.

یکی از دوستای سال چهارم ابتدائی رو هم توی کلاسمون شناختم! رفتم جلو و سلام و احوالپرسی کردم٬ یک خرده توضیح دادم منو یادش اومد. تازه بعد یک مدت مامانش هم اومد و منو توی اولین نگاه شناخت!!! (ماشاالله حافظه!!!) به من گفت قیافت خیلی تغییر کرده اما همون زمینه قبلی رو داره. سال چهارم که بودیم مامانش اومد یک عکس دسته جمعی از ما بچه های کلاس چهارم گرفت. یادش بخیر چه دورانی بود.

این اواخر با مامانم دعوام شده. یک هفته س با هم قهریم. سر موضوعی که هر سال باید ۱بار سرش با هم دعوا کنیم. نمیدونم چرا تاریخ و زمان و زندگی دائما درحال تکرار شدنه! آزمون هم سنجش شرکت میکنم. امیدوارم خوب باشه.

حرف دیگه ای نیست. به امید روزهای بهتر…