من اومدم...
تابحال بچه پیش دانشگاهی به خوشحالی خودم ندیدم!!! مامان صالحه میگه شما از پیش دبستانی ها هم بی خیال ترین! اونا لااقل یک خمیر دارن که باهاش بازی کنن، شما همون خمیر بازی هم نمیکنین!!!![]()
جلسه اول که رفته بودم کلاس حسابان، خانم ا یک ظرف نخود کشمش گذاشته بود همه داشتیم ازش میخوردیم. بعد همین ظرف افتاد دست پگاه و آذر و نسیم (بچه های آزادگان) تمومش کردن و منم نفهمیدم.![]()
آذر: فاطمه نخود کشمش میخوای؟ (ظرفش رو هم جوری گرفته بود که من توش رو نمیتونستم ببینم)
من: آره دستت درد....
(دیگه بقیه ش رو نگفتم! فقط مونده بود ته ظرف رو لیس بزنه!)
آذر: هه هه چسبیدی! ![]()
بعد با ایما و اشاره بهم گفت به مهسا هم بده، اونم سر کار بذار بخندیم. مهسا پهلوی من نشسته بود و داشت مینوشت.
منم از نوع افعال معکوس گفتم: اونم که اصلا نشنید من و تو چی میگیم!!! مهسا فهمیدی که آذر چی کار کرد؟
مهسا: نه. (داشت مینوشت اصلا حواسش نبود)
آذر: هه هه. ۲ بار پشت سرهم چسبیدی!!!
آدم همه رقمه ضایغ شه ولی ۲ بار پشت سر هم نچسبه!
جلسه بعدش خانم ا آدرس موسسه جدیدش رو پای تخته نوشت. موسسه ش رو از راهنمایی ۱۸ برد ابوذر ۳۸ ! انقدر بهمون دور شد!!!
بعدش هم گفت: بچه ها جلسه دیگه اگه بهتون زنگ زدم بیاین موسسه جدید، اگر هم زنگ نزدم بیاین همین جا.
ولی چون من داشتم مینوشتم اصلا حواسم نبود. جلسه بعدش یک اسکل بازی ای درآوردم که باید توی تاریخ ثبت شه.
جلسه بعدش از ساعت ۳ تا ۴:۳۰ کلاس داشتیم. من رفتم اونجا دیدم ماشین خانم ا نیست. شک کردم گفتم شاید آدرس رو اشتباه نوشتم. خلاصه که همینجوری داشتم میگشتم که یک پسر نوجوونی با مامانش از ماشین پیاده شدن. خانمه ازم پرسید دنبال آدرس میگردی؟ منم آدرس رو براش خوندم گفت همین جاست خانم ا همسایه ی پایین ماست. در اصلی رو باز کرد و رفتیم تو. هر چی در زدم دیدم کسی نیست. همسایه شون گفت: ماشینش که اینجا نیست، فکر نمیکنم خونه باشن.
خلاصه که خداحافظی کردم و رفتم همون موسسه قبلی دیدم خانم ا ماشینش اونجاست. فهمیدم بله، بدجوری چسبیدم. خلاصه زنگ زدم خانم ا اومد دم در، در رو که باز کرد اینجوری شد
من: سلام
خانم ا: علیک سلام! کجا بودی تو؟![]()
من: اگه بهتون بگم بساط خنده تون تا یک هفته جور میشه. رفتم جای اون یکی آدرسه.
همه خندیدن... خانم ا: خب چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟
من: گوشیم رو با خودم نیاوردم.
فرنوش: دقت کردی اسمش تلفن همراهه!
خانم ا: لابد رفتی زنگ تمام واحدها رو هم زدی؟
من: نه خانم همسایه تون با پسرش....
بچه ها: پسر ِ ِ ِ ش؟؟؟!!!
چند سالش بود؟![]()
من: به خدا بچه بود. فکر کنم راهنمایی بود.
مرجان: این ماشینه رو چی میگی که صدای آهنگش زیاد بود؟ الان از این پیاده نشدی؟
من: به من میخوره؟ فکر کردی همه مثل خودتن. خلاصه داشتم میگفتم. در رو باز کردن رفتیم تو. بعد همسایه تون گفتن ماشینشون نیست، فکر کنم نیستن. اون موقع ساعت ۳:۲۰ بود منم سریع اومدم و الان رسیدم.
خانم ا: با چی اومدی؟
من: پیاده.
خانم ا: پیاده؟؟؟!!!
چجوری پیاده انقدر زود رسیدی؟
مهسا: خانم نمیدونین این چجوری راه میره. آدم تا میاد بگه فاطمه... می بینه نیست.
فرنوش: آره خانم اونروز اومدیم یک چیزی بهش بگیم دیدیم رفت!!!
من: خب خانم من برم دیگه کاری ندارین؟
خانم ا: بشین کجا میخوای بری؟
کلی بچه ها خندیدن...![]()
من: داشتم شوخی میکردم. گفتم دور همیم خوش بگذره.
مهسا: فاطمه امروز کلی از دستت خندیدیم. دستت درد نکنه. دلامون رو شاد کردی.![]()
من: بله، بساط خنده ی یک ملت تا یک هفته جور شد.![]()
یک روز توی مدرسه بودیم دیدیم آزمایشگاه زیست رو راه انداختن. رفتیم اونجا دیدیم واااای ی ی چه مجهز، چه باکلاس چه خوشگل. همینجور داشتیم نگاه میکردیم که رسیدیم به ماکت بدن مرد!!!!
اول با بهت و تعجب نگاه کردیم، بعد جیغ کشیدیم، بعد خندیدیم.
مسئول آزمایشگاه هم اونجا بود و کلی بهمون خندید. تمام بچه ها از تمام کلاسای پیش جمع شدن توی آزمایشگاه و فقط هم همون یک قسمت!!!
بعد مسئول آزمایشگاه اومد یک کاغذ برداشت گذاشت رو اون قسمت و به شوخی گفت: برین سر کلاساتون، منحرفا.
بعد من یک سری سؤالاتی از مسئول آزمایشگاه پرسیدیم که ۱۸+ و نمیشه گفت!
یک روز دیگه با ماندانا رفتیم بالای پشت بوم، البته جوری که خانم ا (ناظم) نفهمه. کلی اونجا واسه خودمون چرخ زدیم و رسیدیم به یک در که ۳ تا کلید بهش آویزون بود. یکیش مال خود دره بود ۲ تای دیگه ش نه. ماندانا اون ۲ تا رو برداشت، گفت باید کشف کنم این ۲ تا مال کجاست. تا الآن چند جایی رو امتحان کرده ولی به نتیجه ای نرسیده. کماکان دنبال اینه که ببینه این کلیدا مال کجاست. گفت: قیافه خانم ا دیدن داره، وقتی ببینه کلیدا اینجا نیست.![]()
چند روز بعد ماندانا به من، صالحه، پروین، ناهید، شادی و زهرا گفت: بچه ها اگه ماشین بیارم حاضرین سوار شین؟ بیاین دم در خونه مون، من برم سوئیچ رو از مامانم بگیرم، با هم بریم.
فقط من و صالحه پایه بودیم. بقیه گفتن تو گواهی نامه نداری و خطر داره و... خلاصه سوسول بازی درآوردن.
پروین: من که بابام میاد دنبالم.
زهرا: منم که داداشم میاد.
شادی: منم سرویس دارم.
ناهید: گواهی نامه نداری خطرناکه.
من: برو خودتو جمع کن. به قول آل پاچینو توی فیلم پدرخوانده آدم وقتی رانندگی بلده چه احتیاجی به گواهی نامه؟ من پایه م.![]()
صالحه: منم همینطور.
ماندانا به مامانش گفت که هیچ کدوم از دوستام به جز صالحه و فاطمه حاضر نشدن بیان. مامانش هم گفت: اه! چه دوستای مسخره ای داری! باز دم اون ۲ تا گرم. (مامانش از خودش پایه تره
)
خلاصه ۳شنبه رفتیم خونه شون مامانش با آسانسور سوئیچ رو + اوتیس ( ماندانا یک پرنده داره که عروس هلندیه. اسمش رو خودش گذاشته اوتیس) برامون آورد. اوتیس همین جور از سر و کول آدم بالا میرفت.
من اوتیس رو گرفتم روی انگشتم، گفتم: ماندانا این چرا ناخناش انقدر تیزه؟ گفت: میخوای ناخناشم بگیرم؟! دیشب که مهمونامون بالاش رو زدن، حالا تو هم ناخناش رو کوتاه کن! (شب قبلش مهمون داشتن، بعد اوتیس میومد توی هال و پذیرایی هی پرواز میکرد، مهموناشون عصبانی شدن، گفتن بالاش رو یک خرده کوتاه کنین که انقدر ملت رو اذیت نکنه!
)
خلاصه من، ماندانا، صالحه و اوتیس با هم رفتیم سوار ماشین شدیم. چه دست فرمونی داشت این ماندانا. جاتون خالی. صدای آهنگ رو زیاد کرده بود هی بوق میزد و گاز میداد.
رفتیم سر ایستگاه خیابان شیرین، فاطمه ج رو دیدیم، بهش سلام کردیم و گفتیم دلت بسوزه! خلاصه کلی خندیدیم، بعد ماندانا، صالحه رو رسوند دم ایستگاه میدان ملک آباد. من رو هم رسوند دم خونه مون. جای همگی واقعا خالی. چقدر خوبه آدم یک دوست اینجوری داشته باشه. ولی خوشم اومد، جوونی کردیم و جوونی نکرده از دنیا نرفتیم.![]()
یک روز من، پروین، فرنوش، زهره و نیلوفر رفتیم پیش خانم ص (دبیر تاریخ پارسال). گفتیم: خانم یادش بخیر اردیبهشت روز معلم رفتیم حرم. امسال هم بریم.
خانم ص: همون پارسال کم اذیت کردین، امسال هم میخواین بیاین؟
فرنوش: انشاالله امسال حرم حضرت معصومه.
من: نه، انشاالله مکه.![]()
خانم ص: لابد اونم حج واجب!![]()
من: دقیقاً!!!![]()
خانم ص: اون وقت میریم طواف، شماها رو باید با طناب دور خودم ببندم، بعد وقتی برمیگردم، میبینم شماها رفتین، بجاش ۴ تا عرب شکم گنده بهم چسبیدن!!! ![]()
مردیم همگی از خنده.
۳شنبه هفته پیش امتحان گسسته داشتیم از فصل ۱. امتحان هم بین هر ۳ تا کلاس یکی بود. فقط با فرق این که ۴۰۱ ساعت اول، ما ساعت دوم، ۴۰۳ ساعت آخر داشتن. بچه های ۴۰۱ امتحان دادن، گفتن ما خراب کردیم ولی اگه جزوه رو خوب بخونین، خوب میدین. هر چی بهشون گفتیم سؤالا چیه و... گفتن: اِ اِ اِ، ما خراب کردیم، حالا به شما بگیم که شماها خوب بدین؟
خود خانم ک گفت اگه بگین به ضررتونه.
معلوم نیست چی به این بندگان خدا گفته بود که اینجوری شستشوی مغزی شده بودن.
گفتم برم از نیلوفر بپرسم که مثلا دوستمه. اونم گفت: فاطمه خودتو بکشی هم بهت نمیگم. (چسبیدن از این بدتر آیا؟
)
ما هم که دیدیم اینجوریه، گفتیم ما انقدر ابله نیستیم که اتحادمون رو بین n تا دانش آموز بخاطر یک معلم به هم بزنیم. من و ماندانا قرار گذاشتیم که بعد امتحان بریم همه سؤالا رو به ۴۰۳ بگیم.
۵ تا سوال بود. ۳ تاش رو جواب دادم که درست جواب دادم. سوال ۲ و ۵ اثباتی بود و بلد نبودم و ننوشتم. از ۷ نمره شدم ۵/۴. موقع امتحان من رو کاغذ، ماندانا هم روی میزش نوشت.
زنگ تفریح رفتیم کلاس ۴۰۳ همه سوالا رو + جواب سوالای ۳ و ۴ رو براشون پای تخته نوشتیم. بیشتریاشون هم خوندن، ما هم سریع تخته رو پاک کردیم و طبیعیش کردیم. من و ماندانا گفتیم: ما ۲ تا کلاس خراب کردیم، دلیل نمیشه که این بندگان خدا هم خراب کنن، خب گناه دارن. اونا نمره شون رو خوب بشن، انگار ما خوب شدیم. ما که نباید با حرفای یک معلم شستشوی مغزی شیم. تازه اون حرفا رو به ما نزد، فقط به بچه های ۴۰۱ گفت!!!
زنگ سوم ما زبان داشتیم، ۴۰۱ ها رفته بودن. (بچه های ۴۰۱ شنبه ها، ۱شنبه ها، ۳شنبه ها، ساعت آخر میرن، چون به جای ۲ روز٬ یک روز تعطیلی دارن) من برای نیلوفر اس دادم و توی اس همه چی رو براش گفتم.
از اونجایی که من از زبان راحتم، همیشه زنگ زبان دارم با گوشیم ور میرم. این ۳شنبه زهرا مموریش رو داد به من که چند تا عکس واسه صالحه بلوتوث کنم، صالحه هم آهنگ "همه چی آرومه" رو برام فرستاد. چقدر من از این آهنگ خوشم میاد!!!
۵ دقیقه آخر زنگ دیفرانسیل با این ک (دبیر حسابان پارسالمون و همینطور امسال
) بود و درس تموم شده بود (البته درس که چه عرض کنم با اون زنیکه!) من و پروین و ناهید نشستیم دور هم به خاطره تعریف کردن ازپارسال.
من: پروین، چی میشه امسال هم بگیری ک رو مثل پارسال بزنیش!
ناهید: مگه پروین پارسال ک رو زد؟؟؟!!! ![]()
من: آره ناهید، جات خالی، پارسال نبودی. ما پارسال یک کلاس کوچیک و خفه ای داشتیم، و پروین نماینده بود. رفت پایین توی دفتر که گچ بیاره، ک هم لم داده بود روی میز، سر جلو پاها عقب. (حیف اینجا نمیشه، به ناهید قشنگ نشون دادم چجوری
) بعد گفت: من اصلا امروز تمرکز ندارم. (حالا وقتایی که تمرکز داشت چی بود که حالا دیگه تمرکز هم نداشته باشه!
) یک دفعه پروین تـــــَــَــَــق! در رو محکم کوبوند به پای ک. کل کلاس منفجر شد از خنده.![]()
ناهید: خودش ناراحت نشد؟
پروین: نه خیر، خودش از همه بیشتر خندید. ![]()
من: تازه بعد اینکه خندیدیم، بلافاصله شروع کرد به درس دادن. همچین قشنگ تمرکزش برگشت.![]()
پروین: آره. تمرکز توی پاش بود، وقتی در خورد بهش، تمرکز از توی پاش رفت توی مغزش.
مردیم هر ۳ تاییمون از خنده.![]()
من: ولی پروین، اگه ۱ نیوتن، فقط ۱ نیوتن دیگه بیشتر نیرو وارد میکردی، ک از سطح زمین بلند میشد، میچسبید به تخته.![]()
دیگه ما ۳ تا رو باید از روی زمین جمع میکردن. سرخ شدیم از بس خندیدیم.![]()
یک روز توی کلاس نشسته بودیم، همه جا ساکت بود. یک دفعه یکی از بچه ها توی سالن یکی از صندلی های معلما رو (صندلی معلم ها، مثل صندلی کامپیوترها چرخداره، چی کار کنیم؟ پولداریه دیگه
الهام: بچه ها خانم ا داره توی سالن اسکیت بازی میکنه.![]()
دیگه کلاس رفت روی هوا... تا یک ربع داشتیم میخندیدیم.
تصورش خیلی خنده داره که یک آدم تپل غرغرو بخواد اسکیت بازی کنه.
راستی عید قربان هم مبارک.
امیدوارم روزهای خوبی داشته باشین
یا حق![]()