یکشنبه ۹ / ۱ / ۸۸
ساعت ۸ صبح بابام رفت تهران. من و نگار و وحیده با هم قرار گذاشته بودیم که همون روز ساعت ۱۰ صبح بریم پارک.
نشستیم یک خورده دور هم حرف زدیم. نگار از تهران میگفت، من و وحیده هم از مدرسه مون.
تا اینکه حسنی (یکی از هم مدرسه ای هامون) اومد. داشت از اونجا رد میشد، بهش گفتیم چند تا عکس ازمون بندازه!
بعد از اینکه عکس ها رو انداخت به وحیده گفت: بیا بریم سر کوچه، عروسیه! (آخه اینا یک جورایی با هم آشنان. حسنی میشه دوست دختر پسرعمه وحیده!!!
)
خلاصه این ۲ تا رفتن، من و نگار از هم دیگه عکس انداختیم!
من که یک کارهایی میکردم توی پارک، کرکر خنده. توی یکی از عکسا وسط پارک خوابیده بودم!!!![]()
خلاصه جاتون خالی... خوش گذشت!!!
بعد از ۵ دقیقه وحیده و حسنی هم اومدن. عکسا رو بهشون نشون دادیم، انقدر خندیدن.
دیدیم مامان و بابا و فامیل های وحیده اومدن بیرون، دارن بار میذارن توی ماشین.
از وحیده پرسیدیم چه خبره؟ گفت: داریم میریم بیرون شهر!
بعدش خداحافظی کرد و رفت.
حسنی گفت من میخوام برم خونمون پول بردارم بعد هم برم خیابون راهنمایی، شمام تا جای خونه مون باهام بیاین.
رفتیم...
نگار گفت: شما خونه تون اینجاست؟؟؟ پس حتما پریسا م (یکی از همکلاسی های دوره راهنمایی مون) همسایه تونه. میشناسیش؟
حسنی هم گفت: آره، این زنگشونه.
زنگ زدیم... پریسا آیفون رو برداشت، اول ما رو نشناخت. بعد از قرنی بالأخره فهمید. در رو باز کرد، رفتیم تو.
خونشون طبقه آخر بود. یک عالمه پله رو رفتیم تا رسیدیم به خونشون. کلی گفتیم و خندیدیم.
از مدرسه و رشته و... حرف زدیم.
من و نگار پرسیدیم: تو چه رشته ای رفتی؟
پریسا گفت: گرافیک، انقدر هم پر خرجه! همون اول سال 700 هزار تومن خرج کردم واسه وسایلش و... تازه این فقط اول سال بود.
بعد پریسا از ما پرسید چه رشته ای رفتیم. نگار تجربی. من هم ریاضی.
تا گفتم من رفتم ریاضی، گفت تو که از همون اول ریاضی بودی. از بس عشق ریاضی
بودی همش سرگروه میشدی.![]()
بعد پرسیدیم حسنی کجا رفت؟
گفت: با ابوالفضل رفته بالا پشت بوم. من موندم همه میرن توی پارک و خیابون، اینا چرا بالا پشت بوم قرار میذارن!!!![]()
![]()
آخرش هم پریسا گفت قراره تابستون برن شمال، واسه همیشه اونجا زندگی کنن.![]()
خلاصه، خداحافظی کردیم و رفتیم توی سوپر خرید کردیم. ۲ تا چیپس خریدیم، با ۲ تا کیک، ۱ خلالی کچاپی چی توز، با ۲ تا آبمیوه.![]()
بعد رفتیم توی پارک خوردیم... اینم عکساش.

یک فیلم هم گرفتیم، انقدر این فیلم خنده دار بود. ![]()
آخرشم که همه اینا رو خوردیم، دلامون درد گرفت.
من: ۴شنبه سوری که بود، من به جای ترقه، پوست آبمیوه میترکوندم.![]()
نگار: الآن میخوای این پوست آبمیوه ها رو بترکونی؟![]()
من: آره...
نگار: نه تو رو خدا... حداقل اگه میخوای بترکونی، برو یک جایی که کسی نبینه.
پشت پارک یک کوچه خلوت بود... رفتم اونجا ترکوندم. وقتی برگشتم نگار غش کرده بود از خنده.
انقدر خوشش اومد. گفت از صدای ترقه هم قشنگ تر بود.
من: پاشو بریم ساندویچ صدف، ناهارمونو بخوریم.
نگار: تو هنوز گشنه ای؟
من: نه... دارم می ترکم.
ولی اینا که ناهار نمی شه.
نگار: خب من به مامانم نگفتم. بیا بریم بگیم بعد بریم.
مامانش اینا خونه بابابزرگش بودن. خونه شون هم نزدیک پارک بود. رفتیم به مامانش گفتیم، بعد هم رفتیم. توی راه که بودیم هی این نگار غر میزد که تو چرا انقدر تند تند راه میری؟ پام شکست، نفسم گرفت و... همش غر زد!!!![]()
![]()
بعد رفتیم توی ساندویچی، بهش گفتم چی میخوای؟ گفت ساندویچ ویژه صدف.![]()
![]()
خلاصه گرفتیم خوردیم، انقدر پر بود. هرچی راه رفتیم اون هله هوله ها هضم شد، به جاش دوباره با کالباس پر شد!!!
روبروی پنجره نشسته بودیم، یک ویوی قشنگی داشت به خیابون اصلی که نگو. ۲ تا فیلم هم اونجا گرفتیم.
وسط های ساندویچ بود که نگار سیر شد، گفت بیا بریم بقیه اش رو توی پارک بخوریم. یک کم هم راه رفته باشیم که هضم بشه.
توی راه بودیم که نگار راهنمایی محمد بخارائی (راهنمایی خودمون) رو دید، گفت چقدر قشنگ ساختنش. ( آخه سال سوم راهنمایی، همون سالی که نگار رفت تهران، حیاط مدرسه رو دیوار کشیدن ساختمون ساختن، بعد مدرسه رو خراب کردن و حیاطش کردن، به عبارتی ساختمونش رو انتقال دادن) بعد من بهش گفتم: به نظر من قشنگ ساختن، ولی ساختمون قبلی یک صفا و صمیمیت خاصی داشت.![]()
خلاصه کمی یادی از خاطرات گذشته کردیم.
رفتیم همون جای قبلی توی پارک... اونجا هم باز فیلم گرفتیم.
رسیدیم دیگه به آخراش، که میخواستیم بالا بیاریم، انقدر دلمون درد گرفته بود، من که به زور تمومش کردم. توی عمرمون اینقدر غذا نخورده بودیم!
نگار: من دیگه نمیتونم بخورم. میبرم خونه میخورم.
من: خب اینجوری که یک گوجه اش هم نمیمونه. همه حمله میکنن.
نگار: میبرم توی اتاق، میشینم میخورم، به هیچکس هم نمیدم!!!
(خـــســــیــــس!!!
)
اینم عکس ساندویچ هایی که خوردیم.
سمت راستی سانویچ نگاره، سمت چپیه ته نون ساندویچ من.
آخرش هم دوباره یک فیلم گرفتیم، وسط فیلم، یک پسربچه با سگش اومد، بعد نگار بهش گفت: ببین، این سگتو ببر اون طرف من میترسم.
گفتم: آخه این سگای پاکوتاه مگه ترس دارن؟
بعد سگه که دورشد، نگار گفت: از این سگ گوگوریه هم فیلم بگیر. گفتم: از یک طرف می ترسی، از یک طرف میگی گوگوریه؟؟؟!!!
نگار: خب میترسم. ولی گوگوریه.
(اصلا این بشر با خودش درگیری داره!
)
آخرش تا جای خونه شون باهاش رفتم.
نگار: این عکسا و فیلما رو برام بریز توی سی دی.
من: مگه تو فردا نمیخوای بری تربت؟
نگار: حالا شاید راضی شون کنم که بمونیم. شاید هم اونا برن، من بمونم، بعدا با عمم اینا برم!
من: باشه. هروقت آماده شد بهت زنگ میزنم.
نگار: یک جوری بریزی که اجرا بشه. فاطمه، اجرا نشه کشتمت هاااا...
من: دیگه روت رو کم کن!
نگار: حالا الآن چجوری میخوای بری خونه؟
من: پیاده...
نگار: تو الآن پیاده میخوای بری؟ کوچه ها خلوته! بیا بریم آژانس عموم ببینم ماشین دارن.
رفتیم... آژانس عموش دقیقا پهلوی خونه بابابزرگش ایناست... راننده ها نبودن!
من: اشکال نداره، خودم میرم.
نگار: پس مراقب باش ندزدنت! (نیست مخ ناسام...
واسه همون!!!) وقتی هم رسیدی خونه بهم زنگ بزن!
من: ای خداااا... تو چرا انقدر گیر میدی؟ والا انقدری که تو به من گیر میدی، مامانم به من گیر نمی ده.
حدودا ۱۰ دقیقه به ۲ راه افتادم، ۲:۱۵ رسیدم خونه. داداشم داشت غذا میخورد، میخواستم بالا بیارم.
انقدر خورده بودم که حالم از هر چی غذا بود داشت به هم میخورد. ![]()
بعدش به نگار زنگ زدم، گفت تو توی ۲۰ دقیقه از کلاهدوز رسیدی خیام؟؟؟!!!
لابد همون جوری راه میرفتی؟
خلاصه... مرد ۲ هزار چهره رو دیدم، بعد تمام اون عکسا و فیلما رو براش ریختم توی سی دی. ساعت ۶ سی دی رو براش بردم.
خونه بابابزرگش اینا ۲ طبقه س. طبقه پایین بابابزرگش میشینه، طبقه بالا عموش.
نگار بهم گفت بیا بریم طبقه بالا. من هم رفتم!
نگار: دمت گرم! چه زود ریختی شون تو سی دی! اجرا میشه دیگه؟
من: آره... امتحان کردم، اجرا میشه! دیگه میتونی فردا با خیال راحت بری تربت.
نگار: نه حالا... شاید بازم بمونم!!!
من: دیگه روتو کم کن، پاشو برو دیگه!
راستی میتونی به مامانت بگی من میخوام ترم جدید کلاس زبان ثبت نام کنم، تو هم باهام بیای!
نگار رفت اجازه شو گرفت و اومد بالا... گفت بریم ولی قبل از ۷ و نیم برگردیم. چون مامانم اینا بعد از اینکه افسانه جومونگ رو ببینن میخوان برن خونه دختردایی بابام! گفت قبل از ۷:۳۰ برگردین!!!
گفتم آره تا اون موقع تمومه. بعد با هم رفتیم...
توی راه...
من: حالا چی شد مامانت اجازه داد؟؟؟
نگار: خب تو که میدونی، مامانم از تو خیلی خوشش میاد. (اوووه... مای گاد!!!) بفهمه میخوام با تو بیام، هیچی نمیگه! میگه کی امن تر از فاطمه!
رسیدیم نزدیکای آموزشگاه... خانم گ داشت با گوشیش صحبت میکرد...
من: سلام
خانم گ: سلام عزیزم! خوبی؟
من: مرسی! شما خوبین؟
خانم گ: ممنون. میری آموزشگاه؟
من: آره واسه ثبت نام و نمرات. پاس کردم این ترم رو؟؟؟![]()
خانم گ: آره
من: مرسی![]()
خانم گ: خواهش میکنم.
چند قدم که رفتیم جلوتر... نگار: این کی بود؟
من: خانم گ، استاد ترم قبلمون.
نگار: پاس کردم یعنی چی؟؟؟!!! (ماشا الله به این هوش![]()
)
من: یعنی گذرونم، قبول شدم.
نگار دم در واستاد من رفتم توی مؤسسه. فقط آقای ص توی موسسه بود. خانم ع رفته بود مسافرت، خانم م هم نبود.
دوباره ترم ها رو کردن ۳۵۰۰۰ تومن. من فقط ۳۳۰۰۰ تومن همراهم بود. ثبت نام کردم، گفتم ۲۰۰۰ تومن دیگه اش رو بعدا میارم.
نمره ها رو هم زده بودن پشت شیشه!
فرزانه طبق معمول، اول. زهرا دوم. منم سوم. کیانا چهارم. نگین پنجم.
خانم گلی زیر نمرات به انگلیسی نوشته بود، امیدوارم تقلب نکرده باشین که ترم رو پاس کنین و همه نمرات خودتون باشه!!!![]()
ما هم که بچه های خـــوب!!! اصلا با هم مشورت نکردیم!!! اصــــلـــــاً و ابــــداً.
انقدر خندم گرفت وقتی این متـنـشـو خوندم.
رفتم بیرون... نگار بهم گفت: چرا انقدر میخندی. قضیه رو براش توضیح دادم.
نگار: واسه چی رفته بود؟
من: مسابقه دو و میدانی داشت.
نگار: یعنی هیچ کس مراقبتون نبود؟؟؟!!!![]()
![]()
من: نــــه!
آخرش ساعت ۷:۲۰ رسیدیم خونه شون! من رفتم طبقه بالا بند و بساطم رو برداشتم، از مامانش اینا خداحافظی کردم برگشتم خونه مون. یک ربع به ۸ خونمون بودم.
مامانم و داداشم هم ساعت ۸ برگشتن. مامانم یک عالمه چلقوز
و بادام و نخود و... گرفته بود. این بابام که میره ما به یک نون و نوایی میرسیم.![]()
پایان