سلام... اول از همه عید قربان و غدیر و تولد امام هادی مبارک.

بچه ها ببخشید دیر آپ کردم. به هر حال درس و مدرسه و... واسه آدم زندگی نمیذاره.

آخه من موندم منی که رشته ام ریاضیه چرا باید دینی یا جغرافی بخونم؟؟؟ یا مثلا بــــهـــــداشــــــت(خدایی خیلی درس مسخره ایه، هر جلسه یکی باید بیاد راجع به یک بیماری کنفرانس بده بعد قسمت های مهمش رو بگه به بچه ها که توی دفترشون بنویسن)!!! بعد اون وقت از ریاضی وقت کم میاریم.

ولی خدایی ریاضی امسال آسون تره ولی حجمش بیشتره. خدا رو شکر من امسال کلاس اول نیستم.

کتاب اولا رو خراب کردن نـــــــافــــــرم!!!! معلم ریاضی مون شاکیه شــــدیــــد!

میگه نصف درس توی قسمت درسه. نصف دیگه اش توی کار در کلاس!

تازه میخوان ریاضی 2 رو هم به نسبت ریاضی 1 واسشون عوض کنن! خدا به دادشون برسه!!!!

کلاس های زبانمون هم 2 ماهه است.

کلاس هایی که با آقای ا داشتیم هم که یادش بخیر. یک دفعه، از جلسات قبل قرار شده بود واسه امتحان میدترم یکی فلاکس بیاره، یکی لیوان یک بار مصرف، یکی هم HiBye بخره.

بعد از امتحان میدترم من و کیانا رفتیم توی اتاق آقای ص (بابای کیانا)! اونجا که بودیم آقای ح(آبدارچی اونجا) واسه مون چایی آورد! هوا هم سرد بود!!! آی چسبید جاتون خالی.

چاییه داغ بود، من تمومش کردم کیانا تازه داشت فوتش میکرد. من زدم پس کله ش، گفتم فوت نکن CO2 میره توش پوکی استخون میگیری میافتی می میری! و... خلاصه کلی خندیدیم.

بعد رفتیم بالا که بریم سر کلاس، دیدیم بچه ها دارن امتحان میدن هنوز.

خانم ع هم اومد بالا، بهمون گفت: خوب حال میکنین با این آقای ا. بهترین استاد سال شد، توی بی بی سی هم اعلام کردن. منم بهش گفتم:اَاَاَ... دلت بسوزه.

بعدش هم رفتیم توی کلاس دوباره چایی خوردیم با HiBye !

این آقای ا هم مثل منه. عشق های بایه.

یک جلسه دیگه هم شوهر یکی از خانم های کلاس بهش یک رز سرخ داد اونم چون خوشحال بود بچه ها رو رانی 500 تومنی با چیچک مهمون کرد.

روز امتحان فاینال هم یکی به یکی دیگه از بچه ها صبح زود اس ام اس عاشقانه داد اون هم ما رو آبمیوه مهمون کرد!!!

این آقای ا هم هر دفعه که میومد کلاس به من گیر میداد که امتحان شیمی نداشتی؟ دیگه تا اسم شیمی میومد حال بچه ها به هم میخورد.

یک روز هم نمیدونم سر چی بود من گفتم یک روز عنصر 110 رو کشف میکنم اونوقت جدول میشه جدول فــــاطــــمــــیــــوف!!! جاتون خالی کلی خندیدیم....

نمره این ترمم هم شد 88 !!! شاگرد سوم شدم. نفر اول کیانا شد با نمره 96. نفر دوم هم فرزانه با نمره 95. خــــرخـــــونــــــا...

این ترم هم من وکیانا و نگین و فرزانه و زهرا بالأخره بعد از قرن ها سعی و تلاش رفتیم F.C.E !!!

استادمون هم خانم ر هست... اداهاش کپی آقای ن هست... یعنی فقط میگی زیراکسشه.

توی مدرسه هم که خیلی خوش میگذره ... جاتون خالی!!! گلناز ق یکی از بچه های کلاس 203 میاد توی سالن بچه های کلاس های دیگه هم میان. بعد اون می خونه: 13 به دره امسال... فصل شوهره امسال... آمنه آمنه... لب کارون... پارسال با هم دسته جمعی رفته بودیم. افسانه هم استاده توی دایره زدن... جوادی... قری... هر مدلی بخوای واست دایره میزنه. من و بقیه بچه ها هم می رقصیم... یک قر کمری میدیم که نگو...


یک روز سر ساعت ریاضی خانم ک اعصابش خورد بود، نــــــافـــــرم!!!

زهرا: خانم، امروز میزنین هاااا....

خانم ک: پس مراقب باش نخوری!!!

یعنی مثل پاستیل چسبید به دیوار...


یک روز دیگه هم سر ساعت عربی من رفتم پای تخته... خانم ز یک سؤال پرسید راجع به مضاف و مضاف الیه و جار و مجرور. من بلد نبودم...

بعد با یک حالت خنده دار بهم گفت: بلد نیستی دخــــتــــر...

منم خندم گرفته بود... حالا مگه بند میومد...

خانم ز: چرا می خندی؟؟؟

من(با پر رویی تمام): چرا نخندم؟؟؟

کلاس منفجر شد از خنده...

خانم ز: من به تو میگم چرا می خندی؟ تو میگی چرا نخندم؟؟؟!!! حتما به خاطر این میخندی که بلد نیستی!!!

زهرا: فاطمه مثل پاستیل چسبیدی به تخته!!!

دیگه کلاس رو نمیشد کنترل کرد.


یک روز هم من و چند نفر دیگه از بچه ها که عضو شوراییم کلاس ادبیات و شیمی رو پیچوندیم...

زنگ ادبیات بهمون گفتن خانم س (یکی از ناظما، مسئول شورا و فرزانگان) نیومده. برین سر کلاساتون.

ولی مگه ما رفتیم سر کلاس؟ مسلماً نـــــه ه ه!!! رفتیم توی راه پله های بالا اونجا واسه خودمون شورا گذاشتیم... راجع به جشن و این چیزا طرح و برنامه ریختیم...

بعد هم رفتیم پایین توی دفتر...

خانم س(مدیرمون): قرار شده امتحان های ترم رو همراه با کلاس ها برگزار کنیم...

دیگه همه موندن... مگه کسی اعتراضی میکرد... دیدم، نه!!! کار، کار خودمه...

گفتم ما همین جوریش هم بعد از امتحان های ترم خسته میشیم. حالا شما می خواین کلاس ها رو هم بذارین. این جوری نه بچه ها چیزی از درس می فهمن نه معلما.

وقتی هم من حرف میزدم همه ساکت بودن... حالا ما رو برده بودن بالای بالا(یک سکو داره دفترمون، که روش چند تا صندلی گذاشته بودن. گفتن بچه های شورا برن اونجا بشینن. خلاصه کلی تحویلمون گرفتن. بهمون کیک و چایی هم دادن... دلتون بسوزه!!!) همه داشتن بهم نگاه میکردن. چند نفر از اداره اومده بودن. چند نفر هم مادر و پدر بچه ها بودن.

گفتن حالا یک کاریش میکنن. خدا رو شکر یک هفته بعد لغوش کردن. دوباره شد مثل سال های قبل. از 7 دی امتحان هامون شروع میشه تا 26 دی.

خلاصه... اون روز یک ربع آخر رفتیم سر کلاس شیمی...

خانم گ: من براتون غیبت رد کردم!!!

فائزه: خانم خب عضو شوراییم... (چه قدر هم که مسئول شورا اومده بود!!! نــــــه؟؟؟)

اومدم نشستم...

پروین: عزیزم... دلم برات تنگ شده بود. خوبی؟

من: مرسی عزیزم. جات خالی و.... (همه خبرا رو بهش دادم.)

پروین: نبودی این همه درس داد.

دفترش رو بهم نشون داد... نازن بی معرفت یک عالمه درس و جزوه داده بود...

بعد یکی از بچه ها ازم پرسید: مامان منم اومده بود؟

من: آره. چقدر قیافش شبیه تو بود. مثل سیبی می مونین که یکی با دوچرخه از وسطتون رد شده.

دیگه کلاس نمیشد کنترل کرد... همه رفتن رو هوا.

ولی نیومدن سر کلاس شیمی همانا. ۵/۱۲ شدن بنده هم همانا. البته بازم نسبت به بچه هایی که اون روز سر کلاس بودن، بهتر شدم. آخه امتحانش خیلی سخت بود. خدا بهمون رحم کنه. این خانم گ امتحان ترمش رو میخواد چطور بگیره؟

یک روز دیگه هم برادر زهرا به دنیا اومد. اسمش رو گذاشته بودن فرهام.

بعد هر چی میشد میگفت حرف بزنی به داداش فرهامم میگم بیاد بزنتت. به داداش فرهامم میگم بیاد حقت رو بذاره کف دستت و... خلاصه کشت ما رو با این داداش فرهامش...

ما با خانم م(دبیر زبان) خیلی صمیمی ایم. سر کلاسش از این ور کلاس با اون ور کلاسی ها حرف میزنیم. خلاصه ولیم.

بعد پروین یک چیزی گفت، زهرا هم گفت به داداش فرهامم میگم خفت کنه.

خانم م: زهرا!! تو که داداش نداشتی! خودت بودی و صبا!!!

زهرا: خانم تازه به دنیا اومده. 3 روزشه.

همه کلاس غش کردن از خنده.

بعد زهرا گفت: مامانم رفته بود مهد کودک صبا، بعد گفتن ازش یک تستی می خوان بگیرن چون خیلی باهوشه، اگه اون رو 50% به بالا بزنه یک فرم بهمون میدن که میتونیم بریم نخبگان ثبت نامش کنیم. داداش فرهامم رو هم که قربونش برم از همین الآن باید نخبگان ثبت نامش کنیم.

خانم م: نگاه تو رو خدا! از عقب مانده ذهنی شروع کردن به نابغه رسیدن!!!

دیگه کلاس رفت رو هوا. زهرا هم چسبید به پنجره، ما هر چی خواستیم با کاردک جداش کنیم، جدا نشد.


5شنبه هم سر ساعت فیزیک، خانم ف ما رو 4 نفر، 4 نفر گذاشت پهلوی هم دیگه... واسه یک امتحان 4 سؤاله، ۵/۲ نمره ای و گروهی!!!

من و نیلوفر و پروین و زهرا میخواستیم با هم باشیم، نذاشت. گفت شما 4 تا با هم باشین شلوغ می کنین. خوب ما رو شناخته توی این 3 ماه.

زهرا و پروین رو برد یک جای دیگه. من و نیلوفر و 2 نفر دیگه رو گذاشت با هم دیگه...

بعد اون 4 تا سؤال رو داد. سوال 1 و 2 و 3 رو که همه بچه های کلاس درست حل کردن. تا این جا همه 2 نمره رو گرفتن.

سوال 4 یک ریزه کاری داشت. هیچ کس نفهمید جز من. حالا هی برای این 3 تای دیگه توضیح میدم، مگه قبول میکنن؟

خانم ف اومد ببینه چی کار کردیم. حالا اون 3 تا حرف خودشون رو میزنن، من حرف خودمو.

بعد خانم ف از اونا پرسید: حرف اینو قبول دارین؟

اینو با یک حالتی گفت که انگار حرف من اشتباهه.

اونا هم گفتن: نه خانم، ما هی بهش میگیم اینجوری، اونجوری، مگه قبول می کنه؟

بعد خانم ف:حرفش درسته!!!

یعنی مثل پـــــاســـــتــــــیــــــل چسبیدن به دیوار. اما خانم ف گفت چون حرف من درسته به همه گروه ۵/۲ تمام رو میده.

ساعت بعدش هم زبان فارسی امتحان داشتیم... من و نیلوفر هم با این که هیچی نخونده بودیم، فقط یک سوال رو جواب ندادیم.

انقدر خوشحال بودیم من و نیلوفر که خدا میدونه...

ولی خوشحالی مون سر ساعت ورزش در اومد. آخه امتحان فیزیکمون رو ما نزدیک به 3 هفته بود که انداخته بودیم عقب...

بچه های 3 تا کلاس های تجربی و 202 ریاضی اعصابشون ریخته بود به هم، گفتن کوفتتون بشه، این همه انداختینش عقب. آخه بنده خدا ها همه از امتحان فیزیک با گریه میومدن بیرون.

واسه ما هم همون امتحان کلاس 205 تجربی بود. کاش میرفتیم برگه شون رو میگرفتیم.

15 تا سوال بود 11 تاش رو جواب دادم. ولی حداقل همونا رو هم درست جواب دادم.

همه بچه ها بهم میگفتن خرخون. گفتم حالا نتایجش بیاد می بینیم.

حالا وسط خیابون... اعصاب درست و حسابی که نداشتم...

هی داد میزدم و میگفتم: اگه نیم ساعت دیگه وقت داشتم همه رو مینوشتم. حالا هی بچه ها میگن آروم تر... خیابونه! مگه میفهمم؟؟؟!!!


جمعه هم کلاس تقویتی ریاضی و فیزیک و شیمی داریم. ولی من فقط فیزیکش رو میرم. از ساعت 9 تا 10:30 صبح.

اون روز توی کلاس سوال های امتحان رو حل کردیم. بعد افسانه بر میگشت میگفت: این سوال رو درست حل کردی دیگه؟؟؟

منم می گفتم آره. بعد طفلک دماغش می سوخت! نزدیک به 20 بار دچار این عارضه شد.


یک شنبه:

زنگ تفریح، من و نیلوفر و پروین پایین واستاده بودیم داشتیم حرف میزدیم. یک دفعه خانم ب(یکی دیگه از ناظما) از ناکجاآباد دراومد گفت: خانم انگشترتو بده.

من کـــــــودن هم هول کرده بودم، یک دفعه انگشترمو درآوردم و بهش دادم. بعد سریع با بچه ها رفتیم بالا...

انقدر بهم خندیدن... گفتن آخ جون نایک جونت رو گرفت. (آخه روی دستبند و انگشترم علامت نایکه، بچه ها بهش میگن نایک جونت) بعد تازه فهمیدم چه غلطی کردم.

اون روز هم این خانم گ(دبیر شیمی) انقدر بد جور باهامون حرف زد.

گفت این اولین ساله که بچه های ریاضی این جور اون جور و...

بعد گفت ما مثل میرزا بنویس های زمان قدیم بی خاصیتیم و فقط جزوه مینویسیم و نمی خونیم. بعدش هم گفت هر چی بهتون بگم حکایت همون یاسینه س. (منظورش یاسینی بود که در گوش خر میخونن.)

۴ شنبه ها توی مدرسه مون هر هفته یک کلاس به کل بچه های مدرسه یک غذایی میده.

یک 4 شنبه کلاس 205 عدسی داد.

4 شنبه بعدش کلاس 204 خوراک لوبیا داد.

مال ما هم افتاد عقب. به جای 4 شنبه 2شنبه این هفته سوپ دادیم. هر کسی ۱۵۰۰ پول داد.

حالا جلسه اولیا مربیان هم بود. 2روزه جلسه اولیا مربیان گذاشتن، زنگ های تفریحمون رو خوردن. وقتی اولیا میان، ما نباید بیایم پایین که یک وقت مزاحمشون نشیم.

1 شنبه مال ریاضی ها و انسانی ها بود، (که مامان من و نیلوفر و زهرا نیومدن، از بین ما 4 تا فقط مامان پروین اومد.) 2شنبه هم مال تجربی ها.


دوشنبه:

فیزیک: درس داد!!! برگه های امتحان رو هم نیاورده بود!!! رسیده بود به یک قسمتی که میگفت نیروی اصطکاک واسه اینه که سطح مقاومت میکنه. دلش نمی خواد تو چیزی رو روش بکشی.

مثل وقتی که یکی رو صورت تو ناخن میکشه و تو دستش رو این جوری(با ادا اطوار) پس می زنی! ولی وقتی روی صورتت ناخن نکشه که تو این جوری این جوری (با همون ادا و اطوار ها) نمی کنی!!!

انقدر خندیدیم که دلامون درد گرفت!!! خدایی خیلی صحنه بود.

هندسه: همون طوری که گفتم زنگ های تفریحمون رو خوردن. بلافاصله خانم ع اومد گفت امتحانه کتاب دفترا رو جمع کنین.

حالا ما هی بهش میگیم زنگ تفریحمون رو گرفتن، بذار یک ذره بخونیم. میگه باشه توی این فرصت که من جابجا میکنم شماها بخونین!!!

زنیکه مغزش معیوبه!!! آخه وقتی این داره میگه تو برو اینجا بشین، تو اونجا بشین، صغری اینجا، کبری اونجا، ما چطوری بخونیم آیا؟؟؟

تا اومدم یک سوالی رو بخونم گفت جمع کنین، اگه ببینم دفترتون بازه بهتون برگه نمیدم. دقیقا همون سوال هم توی امتحان اومد.

امتحانش نسبتا آسون بود... اون سواله رو هم با این که نخونده بودم، یکم فکر کردم، خودم نوشتم، درست هم بود.

بقیه سوال ها رو هم نوشتم ولی نمی دونم بازم مثل دفعه قبل 20 میشم آیا؟؟؟

عربی: دبیرمون گفت یک ربع دیگه یک جایی کار دارم باید برم. آروم بشینید و سر و صدا نکنین. بعد بچه های گروه سرود ازش اجازه گرفتن و نشستن سرود خوندن واسه فرداش که جشن داشتیم. انقدر سرودشون قشنگه.

یک ربع بعد هم خودش پاشد رفت. بعدشم دایی افسانه که آشپزخونه داره و بهش سفارش سوپ داده بودیم اومد و دیگ سوپ رو با ظرف های یک بار مصرف آورد.

ما هم همه رفتیم توی دفتر صف بستیم و توی ظرفا با کمک خانم خ (مستخدم) و مامان افسانه سوپ می ریختیم و قاشق می گذاشتیم. بعد سینی ها رو برمی داشتیم و می بردیم سر کلاس ها. سر همین سینی ها انقدر دعوا بود...

من مال کلاس 204 (کلاس وحیده اینا) رو بردم. همه مثل این سوپ ندیده ها حمله کردن!

بعد گفتن: خیلی خوشمزه بود اما بی معرفت ها چرا به ما انقدر کم دادین؟ ما که این همه به شما خوراک لوبیا دادیم.

گفتم: از بس به این اولیا دادن. 60،70 تا فقط به اولیا دادن. تازه به یکی از کلاس های اول نرسید. واسه دوم ها هم همه ظرفا رو نصفه نصفه ریختن.

آخر از همه واسه کلاس خودمون آوردن. من و 2، 3 نفر دیگه هم تقلب کردیم 2 تا ظرف خوردیم!!! ولی خدا رو شکر به کلاس خودمون واسه همه رسید.

بعدش افسانه گفت: پول ظرف ها بیشتر از غذا شد.

دیگه ما همه کف کردیم. اینجوری شدیم

بعد هم کلاس زبان بود. راجع به فشن شو و... کتاب هاش هم چون فقط توی تهرانه ما نداریم!!! مال یکی رو میگیرن از روش واسمون کپی میکنن.

دعا کنین کتابش رو واسمون بفرستن. آخه 5 ترمه. نمیشه که هی کپی کنن!!! اعصاب آدم خرد میشه یکی امروز یکی فردا.


سه شنبه:

زنگ ریاضی خانم ک رسم توابع مثلثاتی رو درس داد. که البته بیشترش ریاضی1 بود. چون بچه ها هیچ کدوم سینوس کسینوس و تانژانت کتانژانت ها یادشون نمیومد. این رسم توابع مثلثاتی یک خرده سخته.

بعدش جشن داشتیم خفن!!! انقدر جیغ کشیدیم و دست زدیم که جونمون دراومد. اصلا نمی فهمیدیم مداح چی داشت میخوند؟

بعد خانم س (ناظممون) و خانم هـ (دبیر بهداشت و پرورشی) و خانم س(مدیرمون) میومدن روی بچه ها کیک و شکلات می ریختن. توی بسته های شکلاتش حدیث نوشته بود. بعد میگفتن اینا رو حفظ کنین، ما بهتون جایزه میدیم.

البته جایزه ش چیز خاصی نبود. یک خودکار اکریلی بود. ولی بازم کاچی به از هیچی!!! البته چون متقاضی زیاد بود به من نرسید!

بعد هم بچه ها اومدن سرودهاشون رو خوندن. خیلی قشنگ بود اما بچه های دیگه مسخره شون میکردن. حسودااااا.... به نظر من که قشنگ بود.

جشن که تموم شد، من و نیلوفر رفتیم پیش خانم س گفتیم دستتون درد نکنه، خیلی زحمت کشیدین و...

بعد خانم س: من شماها رو که می بینم دلم روشن میشه و...

خلاصه کلی ازمون تعریف کرد... مدیر به این باحالی تا به حال ندیده بودم...

بعد رفتیم سر کلاس، خانم ص(دبیر ادبیات و زبان فارسی) اومد یک ربع ادبیات درس داد و بعدش هم رفت سر کلاس 203.

خانم گ (دبیر شیمی) هم نیومده بود... کلی فاز داد... بچه ها هم یا حرف میزدن یا بلوتوث بازی میکردن.

بعد خانم بلوریان اومد سر کلاسمون و گفت: اونایی که اولیاشون نیومدن بیان کارنامه ماهانه شون رو بهشون بدیم با کسر یک نمره انضباط!!! ولی فکر نمیکنم خانم س بهش اجازه بده که کم کنه.

بعد من ازش انگشترم رو گرفتم... گفت: اگه یک دفعه دیگه من این انگشترو دست تو ببینم...

هنوز حرفش تموم نشده بود که گفتم: باشه... باشه... حتما! ولی توی دلم: به همین خیال باش!!!

بعدش هم رفتیم توی ایستگاه. هی از این شعرهای جواد میخوندیم. یکی از بچه ها میگفت: رو در و دیوار این شهر... من میگفتم: همه ش از تو یادگاره... بقیه بچه ها میگفتن انقدر جواد بازی در نیارین وسط خیابون. مگه ما گوش می دادیم؟؟؟ یکی دیگه از بچه ها هم سوزنش گیر کرده بود همش میگفت: بسیار بیمار شده ام، دیگر توان راه رفتن ندارم. هی بهش میگفتیم این دیالوگ رو از کجا درآوردی؟ مگه میگفت؟؟؟

خلاصه یخ زدیم وسط خیابون. مگه خط 15 میومد؟؟؟ از ساعت 5:30 تا 6 توی اون هوای سرد، جای ایستگاه بودیم. شصتاد تا اتوبوس اومدن و رفتن آخرش دیگه ما میخواستیم خود کشی کنیم که خط 15 اومد!!!!

در کل روز خیلی خوبی بود.وااای خدایا 3 روز تعطیلیم. اصلا خوشم نمیاد. مدرسه مون رو امسال بر خلاف پارسال خیلی دوست دارم. با اینکه مثل مرده شور خونه س اما بچه هاش فازن.

تا بعد یا علی