سلام... سلام... من دوباره اومدم! چه خبرا؟؟؟ اووووه ه ه .... ممنونم. یعنی انقدر دلتون برام تنگ شده بود؟؟؟!!! خب حق دارین، ار بس که شخصیت محبوبیم!!!

اول از همه، هشت هشت هشتاد و هشت ( ۸ / ۸ / ۸۸ ) تولد امام هشتم مبارک.

 

حقیقتش این مدت کار و بار زیاد داشتیم. درس ها که از یک ور. ما رو کلی از امتحان نهایی و ... ترسوندن. از حسابان و هندسه 2 و جبر و... خلاصه همه چی!

بابای گرامی هم که میبینن ما نشستیم پای سیستم، میاد میگه باز تو توی اینترنتی؟؟؟ این جمله ش میره روی نرو آدم!!!

معلمین عزیز هم که از همین اول سالی شروع کردن به امتحان گذاشتن. البته ما هم تا میتونیم کنسل میکنیم!!!

مثلا ما دوشنبه ها و ۴شنبه ها هفته در میون دینی، داریم. ۲شنبه ۲۷ مهر قرار گذاشتیم که ۴شنبه ۲۹ مهر، امتحان دینی از ۳ درس اول بدیم، چون ۲شنبه امتحان عربی داشتیم.

۴شنبه، بعد بچه ها گفتن کنسلش کنیم، خیلی سخته، هیچی نفهمیدیم و نخوندیم (بنده خودم به شخصه نخونده بودم)، خلاصه همه پایه کنسل کردن بودیم!

خانم م که اومد، گفتیم: خانم گفتین دوشنبه، نگفتین ۴شنبه!!! (خودمون حرف خودمون رو نقض میکنیم)

بالأخره دوشنبه، ۴ آبان، امتحان دینی دادیم، بی معرفت همون اول هم که اومد، برگه ها رو گذاشت جلومون. حداقل ۵ دقیقه میذاشت بخونیم!!!

من بدبخت که امتحان رو خراب کردم، ولی بالأخره یک چیز توی برگه مون نوشتیم.

زنگ دوم هم نتیجه امتحان حسابان رو آورد. من نفر دوم شدم، از ۱۰ نمره ۵/۷. ملیکا هم که نفر اول شد ۸/۷۵. مریم هم نفر سوم ۵/۶.

فلاش بک

۲۵ مهر خانم ک (آخه دبیر از این بهتر نبود؟؟؟ پارسال از ۶۰ نفر ریاضی ها، ۵۱ نفر افتادن، ۹ نفر قبول شدن. اون ۹ نفر هم کتاب رو خونده بودن که قبول شدن!!!) ۱۵ دقیقه آخر رو وقت داد واسه امتحان!!! اونم چه جوری؟؟؟ ۱۰ دقیقه سوال پای تخته نوشت، ۵ دقیقه وقت داشتیم به ۶ تا سوال نااااااامعااااااادله ه ه ه جواب بدیم!!!!

حالا خانم ک پررو، پررو بر میگرده میگه: اونایی که زیر ۶ شدن باید یک فکری به حال خودشون بکنن!!!! اِاِاِ... تو یک فکری به حال اون عقل ناقصت بکن!!!!

زنگ عربی هم امتحان داشتیم. به قول خودش همه مثل چـُــقــُـک (وقتی میخواد بگه هفته دیگه درس می پرسه، میگه هفته بعد باید مثل بلبل درس بلد باشین، نه مثل چقک!!!) جواب دادیم! نیست عربی درسی بسیااااااار آسان و شیرین است، (انقدر شیرین که دل آدم رو میزنه) واسه همین همه مثل چقک جواب دادیم. بعد موقعی داشت درس میداد، همه پکر بودیم.

خانم ی: چتونه؟ چرا انقدر بی حالین؟؟؟

ما همه با هم: امتحانمون رو بد دادیم!!!

خانم ی: اُاُاُه ه ه... به خاطر همین ناراحتین؟ خیله خب. هفته دیگه یه امتحان دیگه میگیرم. ولی اون رو خوب بخونین، چون اگه مثل نمره چقکی بگیرین، مادر پدرتون باید بیان مدرسه.

یک هفته هم بچه ها صرف افعال مثال و أجوف رو بلد نبودن، 3 نفری پول گذاشتن، شیرینی خریدن. آخه اگه عربی رو چقکی بلد باشیم، باید شیرینی بیاریم.

۳ شنبه اول که رفتیم زیارت عاشورا، ( ۳شنبه ها اول زیارت عاشورا داریم، و هر کی که دلش خواست شرکت میکنه. موقع رفتن به کلاس ها هم با کیک و آبمیوه پذیرایی میشیم) بعد هم به مناسبت تولد امام رضا پیشاپیش جشن گرفتن و مادر نیلوفر د (یکی از بچه های ۱۰۲، مادرش مداح مدرسه مونه) مداحی کرد و بعد هم طبق معمول پذیرایی شدیم و رفتیم سر کلاس.

زنگ آخر هم که امتحان فیزیک داشتیم، ۶ تا سؤال بود. بیشتری ها همه رو جواب دادن، حالا تا نتیجه ش بیاد، خدا میدونه چند میشیم!

۵شنبه هم که جشن بود، ولی ما رفتیم سر کلاس دور هم نشستیم املا کار کردیم. نه این که ما خرخونیم هاااااا.... نه ه ه!!!! خانم ا همه نمره ها، خصوصااااا املا رو شـــدیـــدا تاثیر میده.

خلاصه خانم ا که اومد، خیلیا از جمله خودم گفتن: خانم درس ۳ رو نخوندیم، ولی املا خوندیم.

چند نفر خرخون هم مثل ملیکا گفتن: هفته بعد ۵شنبه، درسا زیاد میشه. ادبیات میپرسه و... همین الآن امتحان بدین.

خلاصه کمی به قول دبیر تاریخ مون گیس و گیس کشی کردیم، تا بالأخره به خرخون ها بفهمونیم، که هیچی ویرایش نخوندیم، و هفته دیگه هندسه که کلا فقط درس میده، و ادبیات هم که ۴ تا درس ساده است.

یک املای خیلی ساده دادیم، امیدوارم که خوب داده باشیم.

موقع درس خانم ا یک خاطره تعریف کرد.

خانم ا: بعضی وقت ها، بعضی آدم ها یک جمله بهتون میگن، که از ۳ ساعت سخنرانی بهتره. یعنی این جمله هه مثل پتک توی سرتون کوبیده میشه و هیچ وقت یادتون نمیره. من رشته م توی دبیرستان تجربی بود، توی همین سعدی. زنگ فیزیک بود با آقای ا. این بنده خدا تا سرش رو برمیگردوند، که پای تخته چیزی بنویسه، همه شروع میکردن به حرف زدن. یک دفعه اعصابش خرد شد، گچ رو پرت کرد و گفت: تجزیه تون خوبه، مرده شور ترکیب تون رو ببرن. اول بچه ها نفهمیدن یعنی چی. ولی بعدا همه فهمیدیم منظورش چی بود. منظورش این بود که شما جدا جدا خوبید. ولی وقتی با همید، حس خرابکاری تون گل میکنه. راست هم میگه، منم وقتی همسن شما بودم و پشت این میزها مینشستم، دلم میخواست کخ بریزم. اصلا انگار آدم پشت این میزها که میشینه، دلش میخواد به عالم و آدم کخ بریزه.

کل کلاس منفجر شد با حرفهای این.

زنگ هندسه هم خانم س گفت: ۴شنبه هفته دیگه زنگ دینی امتحان هندسه س. فقط ۴ تا سؤاله. (خدا به دادمون برسه، لابد ۴ تا سؤال مثل چی سخت!!!)

کلاس زبانمون هم قرار بود ترم آخرش باشه، ولی نشد.

خانم گ اومد سر کلاس ما، گفت آقای م رو از اون یکی شکوه به زور گیر آوردم. خودم دوباره میخوام بیام بشینم سر کلاساش، با اینکه خودم CAE گرفتم. شوهرم هم CAE داره اما بهش گفتم، باید پاشی بیای دوباره. تازه میخوایم کلاس رو هم مختلط کنیم. اون انقدر پولداره که اصلا نیازی به پول ما نداره. کار اصلیش مهندسی برقه. توی اون یکی شکوه هم CPE درس میده. خلاصه انقدر توی گوشمون خوند که قبول کردیم بیایم.

خلاصه شنبه ۱۸ مهر کلاس CAE 1 تشکیل شد، که من نرفتم. (آخه بابام میگه: اینا کارشون روی حساب کتاب نیست. نه کارنامه بهتون میدن، نه کسی از کارشون سر در میاره!)

بعدا که با فرزانه صحبت کردم، گفت: خانم گ بچه های FCE 4 رو هم آورده توی کلاس ما. خودش و شوهرش هم نیومدن. کلاس هم مختلط نبوده. (این خانم گ کلا چرت و پرت زیاد میگه) انقدر استاده توپه، ۳۸ سالشه، یک موی سفید توی سرش نیست. ولی یک ربع دیرتر اومد به جای ساعت ۶، ۶:۱۵ اومد. نگین و مهسا و بقیه بچه های کلاس FCE 4 رفتن پشت در منتظر آقای ا واستاده بودن، که بگن توی Facebook ادت کردیم. بعد هم اومدن توی کلاس و با ناراحتی گفتن: داره میره کانادا!!! کاش نره! خلاصه، آقای م اومد و وقتی دید ما کتاب نداریم، خیلی اعصابش خرد شد. گفت: It has run in our family (این جور زود عصبانی شدن، وراثتیه توی خانواده مون) قرار شد یکی از بچه ها کتاب CAE خانم گ رو بگیره و کپی کنه واسه همه.

و یکشنبه ۱۹ مهر امتحان فاینال FCE 5 داشتیم. (از این قاطی پاطی تر میشه آیا؟) قبل از اینکه خانم ر بیاد من و فرزانه رفتیم با خانم گ صحبت کردیم راجع به پایان نامه. آقای ا هم داشت توی اتاق خانم گ، برگه های امتحان فاینال بچه ها رو تصحیح میکرد. (آخه اونا فاینالشون زودتر از ما بود)

بعد رفتیم توی کلاس و صحبت کردیم با هم تا خانم ر اومد. کیانا و فهیمه هم نیومده بودن. کیانا که داشت توی تب می سوخت. فهیمه هم سر کار بود و از یک طرف هم از امتحان بدش میاد.

من و زهرا و فرزانه سر کلاس بودیم و خانم ر. امتحانش خیلی سخت و گیج کننده بود.

من و فرزانه امتحان دادیم، زهرا توی کلاس موند تا امتحان بده. من و فرزانه هم با خانم ر رفتیم بیرون کلاس. خانم ر از تجربه اولین تدریسش برامون گفت.

خانم ر: My first teaching experience belongs to the teenagers' class. They were really naughty and they couldn't learn anything In the way I taught them. And I got guilty conscience. I even had nightmares. And after a while I found out I'd taught them with the adult method while I must have thaght them with the teenager method

اولین تجربه تدریسم مال کلاس نوجووناست. که واقعا شیطون بودن. و به روشی که من درس میدادم هیچی یاد نمی گرفتن. من هم عذاب وجدان گرفتم. و حتی شبها کابوس میدیدم. بعدا متوجه شدم که من با متد بزرگسالان بهشون درس داده بودم، در حالی که باید با متد نوجوانان بهشون درس میدادم.

انقدر قشنگ صحبت میکرد که آدم دلش نمیخواست تموم شه.

خلاصه ۴شنبه پول از خودم برداشتم و رفتم ثبت نام. ( فکر کنین، روز شهادت امام جعفر صادق، تعطیل رسمی، باید بریم سر کلاس) پول ثبت نام از ۴۰ تومن شده بود ۴۵ تومن. با خانم گ هم صحبت کردم واسه پایان دوره. گفت باشه، الآن توی کامپیوتره. باید پرینت کنم، بعد خانم آ مهر بزنه.

بعدش هم رفتم سر کلاس به عنوان New Student. کتاب که نداشتیم، بقیه هم کپی کتاب رو داشتن. به جز نگین و زهرا، که از یک جا کتاب و گیر آوردن. منم که تعطیل. از روی کپی فرزانه نگاه میکردم.

توی کلاس یک سری بحث هایی سر تعداد جلسات پیش اومد که ظاهرا ۱۷ است و اقای م گفت: من توی مؤسسات دیگه ۳ تا Unit رو توی ۳۰ جلسه ۵/۱ ساعته درس میدم، اینجا باید توی ۱۷ جلسه ۲ ساعته درس بدم. اونا هم به تعداد جلسات حقوق میدن، نه به تعداد ساعات. و کلا گله کرد.

بعد از کلاس فرزانه بهم گفت: این خانم گ ما رو مسخره کرده یا خودش رو؟؟؟ این گفت استاد خوبه و انقدر توی گوشمون خوند، آخرش هم اینجوری.

کیانا: تازه بچه های FCE 4 رو هم آورده. خب FCE 5 کلی کلمه داره. واسه خودشون بده. هر کاری کرده که جمعیت کلاس زیاد بشه.

فرزانه: خانم ر واقعا استاد خوبی بود. واسه هر کلمه ای، هم اسمش رو بهمون میگفت، هم فعل و قید صفت و... ما فکر میکردیم این چقدر خوبه. آخه چرا ما رو با طناب پوسیده ش فرستاده توی چاه؟

من: حالا جلسات اوله. تو چرا انقدر جوش میاری؟ از روی جلسات اول که نمیشه تشخیص داد. تو بذار یک ذره بگذره. تازه تو که کلی ازش تعریف کردی.

فرزانه: خب جلسه اول خیلی خوب بود. ولی این با اون چیزی که خانم گ میگفت کلا متفاوته. خانم گ میگفت این اونقدر پولداره که نیازی به دستمزد ما نداره.

من: فرزانه جان. پول مثل آب دریا میمونه. هر چی بیشتر داشته باشی، بیشتر میخوای. بعد هم اینکه هر چقدر هم نیاز نداشته باشه، به هر حال باید از حقش دفاع کنه.

خلاصه کلی حرف زدیم و فرزانه هم داااااغون!!!

۵شنبه سر زنگ هندسه همه بچه ها ناراحت بودن، میگفت بین تعطیلی رو واسه چی تعطیل نکردن.

خانم س: بچه ها به نفعتون شده که تعطیل نکردن، یک سال کلی تعطیلی داشتیم، هول هولکی کتاب رو تموم کردیم. وقت هم نشد مثال حل کنیم. باور کنین واسه خودتون خوبه.

افسانه: ولی میگن اگه ۱۵ نفر از یک مدرسه آنفولانزای خوکی بگیرن، همه مدرسه تعطیله.

محدثه: ایول بچه ها بیاین همه آنفولانزا بگیریم.

خانم س: دستتون درد نکنه. من این همه روضه خوندم واسه کی ی ی ی ی؟؟؟؟!!!!!

یک دفعه همه زدیم زیر خنده.

یک مدتی درس توضیح داد و بعدش در حالی که داشتیم می نوشتیم...

خانم س: بچه ها بذارین یک چیزی راجع به تقلب بهتون بگم. هیچ وقت با برگه ی تقلب نرین سر جلسه. همیشه سر جلسه کله تون رو کج کنین روی برگه دوستتون و هر چی خواستین بنویسین. وقتی با برگه و دستمال کاغذی میری، اینو ضمیمه برگه ت میکنن، بهت ۰ میدن و تا ۳ سال از امتحان نهایی محرومی!!! ولی اگه از روی دوستت بنویسی، و مراقب بفهمه و بگه چرا تقلب کردی؟ تو هم میگی: ما؟؟؟ نه خانم. ما کی تقلب کردیم؟؟؟

کل کلاس رفت روی هوا. انقدر دبیر باحالیه این خانم س!!!

شنبه رفتم کتاب CAE خریدم ۲۳ هزار تومن. از شکوه پسرانه، دانش توس، ملاصدرا. حالا ساعت ۵ بعد از ظهر بود قبل از کلاس (کلاسامون شنبه ها و ۴شنبه هاست ۶ تا ۸ شب) این پسرا میرفتن، میومدن. میرفتن، میومدن. تمومی هم نداشتن. منم مردم و زنده شدم. و به زور و کلی بدبختی خودم رو رسوندم طبقه سوم، کتاب رو خریدم.

شنبه هفته بعدش هم واسه فرزانه گرفتم. البته مجبوریم ترم های دیگه ش رو خودمون بخونیم. چون ما که دیگه کلاس نمیریم. مخصوصا من. دیگه اونقدر پول ندارم که برم. امتحان نهائی رو هم که به جای ۱۵% میخوان ۳۵% توی کنکور تأثیر بدن.

خلاصه، توی کلاس نشسته بودیم که دیدیم برای من و فرزانه و کیانا و زهرا پایان دوره آوردن.

بعد بچه های دیگه گفتن: واسه چی به ما ندادن و...

فرزانه: خب شماها که FCE 5 رو نرفتین. خانم گ بهتون گفت بیاین هر ۲ رو با هم بخونین، خودتون قبول نکردین.

البته این پایان دوره اونقدرها هم ارزش نداره. ولی خب. محض خالی نبودن عریضه خوبه.

خب، فعلا عرضی نیست.

یا علی