۵شنبه ۱۱ آذر
بچه های کلاس ما ۲شنبه ها و ۵شنبه ها تعطیلن و از اونجایی که درسمون عقب بود معلما گفتن ۵شنبه باید بیایم. فیزیک، گسسته، ادبیات![]()
فیزیک و گسسته که درس دادن و اتفاق خاصی نیفتاد. دبیر ادبیات هم کار داشت و گفت کلاس کنسله. بعد من و زهرا و صالحه رفتیم دفتر خانم ا (ناظم) که کلید دستشویی رو برداریم. آخه توی هر طبقه ای یک دستشویی هست، برای اینکه هلک هلک پا نشیم اون همه پله رو بریم توی حیاط. بعد اینا کخ میریزن، در دستشویی ها رو قفل میکنن، میگن فقط مال دبیراست، که همون دبیرا هم ازش استفاده نمیکنن، چون همیشه درش قفله!
چی بشه یک روز در این دستشویی ها باز باشه.
خلاصه وقتی دیدیم خانم ا نیست به صالحه گفتیم بپر از توی کشوی میز خانم ا، کلید رو بردار. اونم رفت و کشو رو گشت، من و زهرا هم واستادیم کشیک که اگه خانم ا اومد سریع به صالحه علامت بدیم.
بعد صالحه یک جاسوییچی آبی آورد که روش نوشته بود سرویس بهداشتی طبقه ۳. بعد من هم گفتم: جای خونه ما کلیدسازی هست، میبرم میدم از روش بزنن. (البته زدم و شنبه دیدیم که کلیده بهش نخورد!
یا قفل در رو عوض کردن٬ یا اون کلیده اصلا کلید دستشویی نبوده. چسبیدن از این بدتر آیا؟)
بعدش رفتیم توی کلاس، دیدیم همه دارن امضا میکنن که خانم ا بیاد دم در اسمها رو بخونه، بچه ها برن. ما هم رفتیم امضا کردیم و وقتی رفتیم توی حیاط من و زهرا دستشویی مون گرفت. بعد هر ۳ تایی رفتیم دستشویی. وقتی برگشتیم دیدیم همه رفتن. رفتیم که بریم، نگهبانه گفت: باید برین برگه بیارین. گفتیم: خانم ا اومدن اسمها رو خوندن اسم ما هم بود، توی اون برگه هه. بذارین بریم. گفت: نه، اصلا امکان نداره. اون برگه رو خانم ا با خودش برد. باید برین دوباره اون برگه رو بگیرین یا یک برگه خانم ا خودش بهتون بده.![]()
ما هم رفتیم به وسطای حیاط که رسیدیم...
صالحه: آخه الآن وقت دستشویی رفتن بود؟
من: بچه ها! از دیوار پشتی میشه فرار کرد.![]()
زهرا: آره راست میگه. کسی هم نمیبینه. کی حوصله داره ۳ طبقه بره بالا، غرغرهای خانم ا رو بشنوه اونم با اون صداش.
من: تازه اینجوری هیجانش هم بیشتره.![]()
بعد رفتیم جای دیوار پشتی یک در بسته بود. زهرا پاشو گذاشت رو لولاها و از در رفت بالا. گفت بچه ها کیفتون رو بدین. ما هم کیفمون رو دادیم به زهرا و اون پرید توی کوچه. بعد من رفتم. وقتی رسیدم بالای در، گلاب به روتون خشتکم جر خورده بود.
حالا اون بالا پاها ۱۸۰ درجه باز٬ واستادم میگم صالحه این پاتو بذار رو این لولا، بعد دستت رو بگیر به این یکی و... خلاصه که داشتم راهنماییش میکردم. زهرا میگفت: فاطمه، بیا پایین. اون خودش بلده بیاد. تو رو خدا تو بیا پایین.
بعد چند تا از بچه های کلاس اول اومدن برن دستشویی، صالحه رو دیدن. اومدن ازمون پرسیدن چی کار میکنین من هم براشون گفتم. اونا هم پایه بودن٬ کلی حال کردن با آرتیست بازیمون
و به صالحه کمک کردن، اونم اومد، وقتی هر ۳ تاییمون رفتیم اونور دیوار، تا جایی که جون داشتیم دویدیم تا اینکه رسیدیم به خیابون اصلی.
زهرا: فاطمه چرا هر چی بهت میگم بیا، نمیای؟ شلوارت از این سر تا اون سر جر خورده، حالا اون ور کوچه هم پر کارگر، ۲ نفر هم دارن رد میشن.
هی میگم فاطمه تو رو خدا بیا پایین، هی داد میزنی دستت رو بذار اینجا، پاتو بذار اونجا.![]()
هر ۳ تاییمون غش کردیم از خنده.![]()
من: حالا کسی هم چیزی دید؟![]()
زهرا: من نمیدونم. من سرم پایین بود از خجالت.![]()
بعد با هم رفتیم خیابون رضا که من برم کافی نت، برگه آزمون سنجشم رو بگیرم. برگه رو پرینت کردم و برگشتیم جای مدرسه، بابای زهرا اومد دنبالش، بعد من و صالحه با هم رفتیم علافی و بعد هم خونه، که البته ایشون هم مثل بقیه افرادی که با من راه میان ۱۰۰ بار غر زد که چقدر تند راه میری.![]()
جمعه هم رفتیم آزمون سنجش، گند زدیم برگشتیم.![]()
از عزاداری هم فقط تاسوعاش رو فهمیدم. چون روز عاشورا خانم ا گفت باید بیاین کلاس دیفرانسیل، درسمون عقبه. خداییش خیلی ستمه آدم روز عاشورا بره کلاس!![]()
این روزا من اصلا درس نمیخونم. میرم مدرسه،
میام خونه میخوابم،
بیدار میشم یک چیزی میخورم،
دوباره میخوابم.![]()
بدویین که روز کوتاهه
پاییز آخر راهه
هندونه رو آوردی؟
جوجه هاتو شمردی؟
زمستونه از فردا!
مبارک باشه یلدا...
فعلا... خداحافظ![]()