X
تبلیغات
شیطونی های یک دختر دبیرستانی - مدرسه تموووووووووم شـُــُــُــد!

شیطونی های یک دختر دبیرستانی

سلام. سلام. سلام. من دوباره اومدم. اومدم آخرین خاطراتم رو هم بنویسم.

چهارشنبه 7 اردیبهشت قرار بود بریم مدرسه امتحان دیفرانسیل بدیم، برگردیم. امتحان دیفرانسیل از نمونه سؤالای امتحان های سالهای قبل بود. خانم ک به ما 3تا کلاس گفته بود برین اونا رو حل کنین، 4شنبه بیاین، من یکیشو امتحان میگیرم و نمره ش رو به عنوان مستمر براتون میذارم. بعد، یکی از بچه ها رفته بود از توی کتاب گاج زرد سؤالا رو با جوابا فتوکپی کرده بود و به چندتا از بچه ها داده بود. دیگه چی از این بهتر؟؟؟!!!

حول و حوش ساعت 9 رفتم دیدم نیلوفر و مهسا توی حیاطن. پرسیدم: چی شده شما الآن اینجایین؟

گفتن: ما اومدیم، اومتحانو دادیم. مال سال 87 بود. پاسخ نامه هم زیر دستمون بود راحت جوابا رو نوشتیم، همه هم با هم تقلب کردیم!

رفتم توی کلاسمون، دیدم سمیرا، فاطمه ج، سیما و زیور نشستن. گفتم: بچه ها، امتحان مال سال 87.

سمیرا: صبح بود یا عصر؟

من: نمیدونم. فکر کنم صبح.

همه رفتیم سراغ سال 87 صبح که بخونیمش. من پاسخ نامه رو گرفتم و خوندم. بعد خانم ک اومد و گفت: امتحانش رو 2نفری بدین. به انتخاب خودتون هم یک سؤال رو حذف کنین.

زهرا و صالحه با هم، هانیه و مهشاد، فاطمه ج و اعظم، سمیرا و سیما، و من و زیور هم با هم بودیم. کلاً همین تعداد اومده بودیم. ولی ضایع شدیم. کلی ۸۷صبح خوندیم، عصرشو گرفت!

من و زیور خودمون مینوشتیم و با پاسخ نامه چک میکردیم. چه بچه + هایی هستیم!!! 2 تا سؤال آخر رو هم کلاً از روی پاسخ نامه نوشتیم! آخرین نفر ما برگه هامون رو دادیم، ولی همه رو جواب داده بودیم.

زهرا: خانم ک ما چی کار کنیم واسه امتحان؟ نوشته وقتش 2ساعته. ما الآن 2نفری جواب دادیم، تازه یک سؤال رو هم حذف کردیم، این همه طول کشید، واسه امتحان چه کنیم؟!

خلاصه کمی حرف زدن و رفتن. من: خانم ک امتحان قبل عید من چی شد؟ من اون امتحانه رو خیلی خوب داده بودم.

خانم ک: شنبه اگه میومدی، من مدرسه بودم برگه ها رو هم آورده بودم.

من: حالا چطوری میتونم خبر بگیرم؟

خانم ک: امشب بهم زنگ بزن، خبرشو بهت بدم.

و بعد شماره ش رو بهم داد. شب بهش زنگ زدم، میگه: بذار برگه ها رو نگاه کنم. نگاه کرده، میگه بین اینا که نبود. یک دسته برگه دیگه هم دارم که مال یک مدرسه دیگه س. یک دسته برگه توی کمدم توی مدرسه شما دارم، یک دسته توی آزادگان، یک دسته هم توی یک مدرسه دیگه. توی یکی از اینا باید باشه. اگه نبود یعنی اون روز من برگه تو رو قاطی برگه سفیدا دادم خانم ا(ناظم) اون هم انداخته دور!

من: نه ه ه!!! تو رو خدا. خانم ک من دیگه دارم به خودم شک میکنم. سال دوم دبیر ریاضی مون یک امتحان گرفتن قبل عید. من همه سؤالا رو که جواب دادم هیچ، 2تا سؤال امتیازی ستاره دار بود که من اونا رو هم جواب دادم. یعنی نمره م از کامل هم یک چیزی اونورتر میشد. بعد عید گفتن: من برگه ها رو گم کردم، و نمیدونم کجاست. هر چی بهشون گفتم: تو رو خدا بیارین مال منو حداقل. اون بهترین امتحان زندگیم بود. گفتن: نه، نمیارم!!!

خانم ک کلی خندید و گفت: پس تو کلاً بدشانسی هرچی امتحان خوب میدی، تصحیح نمیشه! ولی خب ناراحت نباش من سعی میکنم برگه ت رو پیدا کنم، اگرهم پیدا نشد، مستمر خوبی برات رد میکنم. حالا تو یکشنبه به من زنگ بزن، خبرشو بگیر.

یکشنبه زنگ زدم. گفت: برگه ت رو پیدا کردم. نمره کامل گرفتی!

جاتون خالی که من چقدر سر اون صحنه ذوق کردم. این 2 تا امتحانی که گرفت رو عالی دادم، امیدوارم مستمر بهم 5 بده.

تو این مدتی که تعطیل بودیم، فیزیک و ادبیات و دینی خوندم. امتحانای پیش ها از 15 اردیبهشت شروع شد، ولی مال ما ریاضی ها از 18.


1شنبه 18/2/90 امتحان هندسه تحلیلی

چقدر این هندسه تحلیلی سخته. من که فقط واسه امتحان خوندم و واسه کنکور نمیخونمش. شبش فقط از 2تا 5 خوابیدم. تازه فصل آخر رو هم نخوندم، البته میخوندم هم فایده ای نداشت و چیزی یاد نمیگرفتم. امتحان هم همه ش از توی جزوه بود. از 15 نمره 11 نمره جواب دادم، نمیدونم چقدرش درسته، چقدرش غلط. مستمرم هم از 5 شده ۵/۲. امیدوارم قبول بشم. موقعی که داشتم میرفتم به خانم ک (دبیر گسسته و تحلیلی) گفتم: تو رو خدا منو نندازین. گفت: به نمره ت بستگی داره، دست من نیست.

البته مهم نیست، یک دونه تک ماده میشه زد. رفتم سر ایستگاه، سمیرا س (از بچه های علم آوران، تا سال دوم مدرسه خودمون بود، از سوم رفت علم آوران) رو دیدم، ناراحت بود و گفت: امتحان ریاضیم رو بد دادم و خیلی سخت بود.

معلمهای مدرسه علم آوران خیلی خوب و معروفن، اما عقده ای ان. نمیدونم چرا دبیرا و استادا هرچی بهترن، عقده ای ترن!

یکدفعه فاطمه (یکی از بچه های پیش تجربی پارسال بود، که امسال پشت کنکوری بود) رو دیدم. دوییدم سمتش و سلام و احوالپرسی.

فاطمه: خب، باشه! خودتو کنترل کن وسط خیابون.

اتوبوس اومد. من و فاطمه و سمیرا سوار شدیم. سمیرا که ناراحت و فسرده روی یک صندلی نشست. من و فاطمه هم داشتیم با هم حرف میزدیم.

فاطمه کلی نصیحت کرد که درس بخون و از این خرداد استفاده کن و من پارسال درس نخوندم و...

بعد عکس دبیر فیزیک کلاسهای علوی رو نشونم داد. ماشاالله یک دبیر فیزیک جیــــگری بود. گفت: این جلسه آخر فیزیکمون بود و همه داشتن گریه میکردن. استاد خیلی باحالی بود. از این استاد پروازی ها بود. و کمی خاطرات گذشته رو مرور کردیم. یادش بخیر پارسال من و بهاره و الناز و فاطمه و سمیرا و چند تا دیگه از بچه ها جمع میشدیم توی ایستگاه، ادای معلمها رو درمیاوردیم، از سوتی های خودمون تعریف میکردیم و خلاصه کلی میخندیدیم.

3شنبه 20/2/90 امتحان زبان

امتحانش سخت بود ولی تا جایی که تونستم به مهشاد که پشت سرم بود و هانیه که پهلوم بود رسوندم.

بعد امتحان...

مهشاد: دمت گرم، خیلی خوب بود. همه رو از روت نوشتم.

من: هانیه، تو چطور؟

هانیه: دستت درد نکنه، 10 رو میگیرم.

رفتم پایین، خانم م (دبیر زبان سال دوم) اومد و سلام و احوالپرسی کرد و برگه زبانم رو ازم گرفت!

بعد زهرا ق اومد پیشم و گفت: فاطمه یک زحمتی برات دارم. ببخشید کله خرتر از تو پیدا نکردم (خیلی ی ی ممنونم) میتونی بری بالا، به یک بهونه ای بری توی کلاسمون و این برگه رو بدی به نجمه و بیای؟

رفتم و دیدم از جلوی کلاسشون حتی نمیشه رد شد، چه برسه به اینکه به یک بهونه ای برم توی کلاس. دست از پا درازتر برگشتم پایین.

بعدش فهمیدم یک سؤالی رو اشتباه جواب دادم! امتحانش سخت بود.

5شنبه 22/2/290 امتحان شیمی

فصل سوم رو چون قبلاً خونده بودم، بلد بودم، ولی با فصل 4 خیلی درگیری داشتم. در کل خوب بود. تقریباً همه رو جواب دادم ولی نمیدونم چند میشم.

وسط امتحان هم خانم ا هی میومد میگفت: بچه ها شیر بردارین، شیر خوبه، این دیگه آخرین شیره.

منم 3 تا برداشتم.

بعد امتحان هم ماندانا رو دیدیم که از دانشگاه اومده بود ما رو ببینه، بعد گفت: من دارم میرم سالن تربیت بدنی، بند و بساطم توی آزانسه. شما هم با من بیاین.

ما: برو تو رو خدا. مگه ما بی کاریم؟!

من: ماندانا مارک و شماره رژت چیه؟

ماندانا: اتفاقاً یکی دیگه هم همین سؤال رو از من پرسید. دیروز پشت چراغ قرمز بودم، ماشین پهلوییم هی بوق، بووق،بوووق میزد. با خودم گفتم: چی شده؟ بد واستادم؟ ماشینم مشکلی داره؟ چی شده؟ شیشه رو کشیدم پایین، آقاهه پرسید: خانم ببخشید، مامانم میخوان بدونن رژلبتون چیه؟ شماره ش چنده؟ مامانش هم کنارش نشسته بود همینجور داشت به لبام نگاه میکرد.

خلاصه خندیدیم و اون رفت، ما هم با بچه ها رفتیم سر ایستگاه شیرین. هانیه و مهشاد و الهام و سمانه رفتن، من و زهرا و صالحه و اعظم موندیم. 4تایی رفتیم اونور خیابون. یکی از دوستای صالحه و زهرا اومد. کلی از مدرسه شاهد بد گفت، از ناظماشون، مدیر و... زهرا گفت: اشتباه کردی امسال شاهد موندی، ما که امسال از شاهد اومدیم سعدی، کلی حال داد. اصلاً نفهمیدیم مدرسه چی هست، همه ش داشتیم با بچه ها 2در میکردیم. از در و دیوار و پنجره رفتیم بالا و کلی بهمون خوش گذشت.

بعد دوستشون خداحافظی کرد و رفت. زهرا و اعظم سوار اتوبوس شدن و رفتن. من و صالحه رفتیم سر ایستگاه میدان فلسطین، دیدم سپیده و فرشته (از بچه های تجربی) اونجان. نشستیم در مورد واکسن و آمپول و... با هم حرف زدیم. بعد یک مدت اتوبوس اونا اومد و اون 3 تا هم رفتن. منم که علاف! رفتم توی پارک فلسطین 10 نشستم و آهنگ یادگاری از سیاوش رو گوش دادم، شیرمو خوردم و بعد هم رفتم خونه.


شنبه دین و زندگی 24/2/90

درس 7و8 خوب بود ولی 9و10 سخت و مزخرف بود. امتحانش هم خوب بود. قبول میشم.

2شنبه فیزیک 26/2/90

جزوه خانم ا رو قبلاً از ملیکا گرفته بودم. شنبه عصر با مهشاد رفتیم بیرون که برای اون هم کپی بگیریم. 1شنبه هم از صبح رفتم کتابخونه تا ساعت 7! مغزم تعجب کرد یهو که من اینقدر درس خوندم! همینجا جا داره از یکی از دوستای خوبم به نام اهورا تشکر کنم، که منو با اون کتابخونه آشنا کرد. آخه من میرفتم کتابخونه پارک ملت، اونجا روزهای زوج مال خانم هاست، روزهای فرد مال آقایون. این کتابخونه هه که توی مسجد خیابون کوثره، برعکسه. فرد مال خانم هاست. زوج مال آقایون. در کل از ایشون ممنونم.

3تا فصل رو تو کتابخونه خوندم، بعد رفتم خونه فصل 4 رو خواستم بخونم دیدم مغزم هنگه و هیچی نمیفهمم. به نیلوفر گفتم ساعت 10:15 بهم زنگ بزنه بیدارم کنه. از 9 تا 10:15 خوابیدم. نیلوفر بهم زنگ زد و منم پاشدم خوندم، که خیلی نفهمیدم چون فصل 4 واقعاً سخت بود.

امتحانش هم کمی سخت بود. یک سؤال ۵/۱ نمره ای ریز آورده بودن که تا جا داشتم فحششون دادم. درکل فکر کنم انشاالله قبول میشم.

4شنبه ادبیات 28/2/90

3شنبه هم دوباره از صبح تا ساعت 7 شب کتابخونه بودم و بازهم مغزم تعجب کرد. آخرش هم فصل آخر رو نخوندم.

امتحان هم بد نبود، ولی من خیلی بی دقتی کردم، با بچه ها نشستیم تصحیح کردیم شدم تقریباً 13،14. خدا رو شکر قبول میشم.

بعد امتحان با عارفه رفتیم پارک روبروی دبیرستان آزادگان. اونجا مثل جوادا روی چمنا نشستیم و کیک و آبمیوه خوردیم. 2تا کیک و 1 آبمیوه!!! یک قورت من آبمیوه میخوردم، یک قورت اون. خلاصه که جاتون خالی تا میشد جواد بازی درآوردیم. بعد با هم رفتیم تا تقی آباد. توی راه که داشتیم میرفتیم هی به من میگفت: یک آهنگ بده گوش کنم.

آهنگا رو نصفه گوش میکرد. به وسطش که میرسید میگفت: یک آهنگ دیگه.

اصلاً نمیشه این بشر یک آهنگو کامل گوش کنه! حرصم گرفته بود از دستش. خلاصه که رفتیم سوار اتوبوس شدیم و بعد منو دعوت کرد خونه شون. رفتیم خونه شون، تنها بود. عکسای نامزی خواهرش رو آورد واسم و بعد گفت که تقریباً تا یک ماه دیگه، خودش و شوهرش میرن سر زندگیشون و اونوقت عارفه حسابی تنها میشه. یک ذره دلم گرفت، خداحافظی و رفتن و... خیلی سخته.

بعدش رفتم خونه نیلوفر (بــشــر از این عـــلافتر هست آیــا؟) و با سارا (خواهر اولی نیلو) و پارسا (بچه سارا، 2سالشه) و نیلوفر بودیم، بهمون خوش گذشت. موقعی که داشتم میرفتم پارسا نمیذاشت. از بس با هم بازی کردیم و خندوندمش. در کل روز خوبی بود، خدا رو شکر.

شنبه دیفرانسیل 31/2/90

5شنبه هیچی، فقط جمعه خوندم. جزوه خانم ا رو خوندم و امتحان هم با امتحان های سال های قبل به شدّت متفاوت بود. همه رو جواب دادم ولی نمیدونم چند میشم.

بعد امتحان با نگین (یکی از دوستای کلاس زبان، که مدرسه ایران مهر میره) و دوستاش رفتیم بستنی خوردیم و رفتیم خونه. از مدرسه آزادگان توی چهارراه دکترا تا خیابون راهنمائی که خونه ی نگین بود پیاده رفتیم! یک ربعی تو خونه ی نگین بودم بعدش رفتم خونه خودمون و دیگه مثل جنازه افتادم.

کارنامه ها رو که بدن، میام آپ میکنم. فعلاً

نوشته شده در دوشنبه 1390/03/09ساعت 10:8 توسط فاطمه|


آخرين مطالب
» خداحافظی
» ما نیز دانشجو می شویم!!!
» خبرهای جدید
» 18 سالگی!
» همینجوری
» کارنامه
» مدرسه تموووووووووم شـُــُــُــد!
» تولد 3 سالگی
» سال نو مبارک!
» آخرین آپ سال 89
Design By : Pars Skin