شیطونی های یک دختر دبیرستانی

ولادت حضرت علی و روز پدر رو به همه شما عزیزان تبریک میگم!

شرمنده خارات رو آپ میکنم، به هر حال، درس و مدرسه و... خصوصا که امسال شیفت ظهر هم که بودم. آدم صبح بلند میشه، صبحونه میخوره، تا میاد 2خط مشق بنویسه و درس بخونه، باید پاشه بره مدرسه.

از مدرسه هم که من بدبخت روزهای زوج، بلافاصله باید میرفتم کلاس. روزهای فرد هم که به طور عادی میام خونه، غذا میخورم، سنگین میشم، باید استراحت کنم. باز تا میام 2 خط مشق بنویسم و درس بخونم، شب میشه باید بخوابم.

البته خدا رو شکر، سال دیگه شیفت صبحیم. همیشه فکر میکردم شیفت ظهر چقدر خوبه. حالا میفهمم صبح خیلی بهتره. البته بهتر از همه 1هفته صبح، 1 هفته بعد از ظهره. مثل دبستان و راهنماییم.

باری به هر جهت... انقدر حرفا واسه گفتن دارم، از هفته معلم که خدایی ترکوندیم نافرم! از کارهایی که سر کلاس ها کردیم و... ولی انشاالله سر فرصت آپ میکنم.


شنبه 19/2

بهمون گفته بودن، که امتحان بهداشت ترم، دینی شفاهی ترم و زبان میان ترم داریم. همه اومده بودن.

زنگ بهداشت: فقط داشتیم واسه بهداشت می خوندیم، مشکلاتی که داشتیم رو خانم هـ برطرف میکرد. خودش یک برگه بهمون داده بود، گفت فقط همین یک برگه میاد توی امتحان. اونوقت یک سوال هایی توی برگه داده بود که جوابشو توی دفتر نگفته بود. بعد هر چی بهش میگفتیم، میگفت من اینا رو سر کلاس توضیح دادم. خب ما از کجا باید توضیح تو یادمون بیاد؟

ما: خانم هـ... امتحان ساعت چندمه؟

خانم هـ: یک وقتی که شما 4 تا کلاس ( کلاس خودمون، 202 ریاضی، 206 انسانی و 207 انسانی) با هم هماهنگ باشین، چون امتحانتون با همه.

زنگ دینی: من: خانم و، بفرمایید، اینم سوالا. خانم و: خسته نباشید، ساعت خواب! من: خانم، من 4 شنبه آوردم، شما نیومده بودین.

(خانم ب که حامله شد، از بهمن به بعد دیگه نیومد. بعد از عید خانم و رو برامون آوردن که از درس 12 به بعد بهمون درس بده. خانم و هم دبیر ادبیات بود، اصلا با کتاب دینی ما آشنا نبود. اواخر فروردین به ما گفت: از هر درسی 15 تا سوال در بیارین هم تستی، هم جا خالی، هم تشریحی. تا 12/2 وقت دارین که برام بیارین، بعدش دیگه قبول نمیکنم. حالا ما توی این مدت، همش امتحان داشتیم. وقت این کارا رو نداشتیم. همه شب های آخر به دختر دایی و دختر عمو و عمه و... گفتن واسشون سوال در بیارن. من بدبخت تا نصفه شب بیدار بودم، آخر هم 2 تا درس بیشتر نتونستم در بیارم، آخه اصلا از درسهای اول خیلی ی ی سخت میشد سوال درآورد. به خاطر همین نبردم. فرداش که رفتم، خانم و گفت دیگه برام نیاری هااااا... قبول نمیکنم. 10 نمره هم داره. مستمرتو میشی 8. نگاه زهرا سر اون صحنه، هیچ وقت یادم نمیره، میخواست جـِــرَم بده. بهم گفت: حداقل بهم میگفتی که به عمه م میگفتم، واسه تو هم سوال دربیاره. حالا پاشو برو باهاش صحبت کن.

رفتم باهاش صحبت کردم، صحبت که چه عرض کنم، کل کل. بعد گفت 4 شنبه برام بیار. منم دیگه خودمو کشتم، تا 4 شنبه حاضر کردم. حالا 4 شنبه، خانم نیومد!!! حالا تعریف از خود نباشد، ولی کار هیچ کدوم از بچه ها به تمیزی کار من نشد. من گذاشتمش توی طلق و شیرازه. صفحه اولش که معرفیه، تایپ کردم. صفحات خودش رو هم خط کشی کردم و مرتب نوشتم. ولی بقیه یا خیلی بد خط مینوشتن. یا برگه هاشون تمیز و مرتب نبود. یکی دیگه هم بود که به برگه ها یک منگنه نزده بود، چسب زده بود. و... آخر هم مستمرم رو 20 داد)

بعد هم امتحان شفاهی قرآن (3نمره) + معنی آیات (1نمره) از اونایی که مونده بودن از جمله من گرفت. (شفاهی 10 نفر مونده بودن، معنی همه. قرار بود از اول دفتر نمره که پروین باشه شروع کنه، تا آخر از همه شفاهی بپرسه، بعد وقت بده، بچه ها معنی بخونن، دوباره از اول شروع کنه، تا آخر. ولی وقت نبود) از شفاهی نمره گرفتم. بعد دستشو گذاشت روی یک آیه گفت: معنی کن. گفتم هنوز واسه معنی آماده نیستم. گفت: حالا تو معنی کن. شاید بلد بودی. معنی کردم. گفت: خب بلدی که، میخواستی علکی نمره نیاری؟؟؟!!!

اومدم بشینم... زهرا: چند شدی؟ من: 4 از 4. زهرا: واااای، پروین، یعنی میشه منم برم، 4 بشم؟؟؟

رفت، 4 شد برگشت، دیگه در پوست خود نمی گنجید.

زنگ جغرافی: بهمون خبر رسید که امتحان زبان و بهداشت تا اطلاع ثانوی کنسل شده، و به روز 2 شنبه موکول شده. خانم هـ (دبیر جغرافی) هم لطف کردند، از ترم اول یک عااااالمه رو حذف کردن. چون یک روز برای 2 تا کتاب بیشتر وقت نداریم، خیلیاشو حذف کرد و فقط مهم هاشو بهمون گفت بخونیم.


یکشنبه 20/2

7 نفر از بچه ها تحصن کردن، نیومدن. آخه 5 شنبه امتحان دینی داشتیم. پیش دانشگاهی ها هم از همون بیستم، امتحان هاشون شروع شده بود. (هر کدوم از دبیرا که میگفتن از کی دیگه نمیاین، بچه ها میگفتن از بیستم، چون امتحان پیش دانشگاهی ها شروع میشه، مدل چیدن صندلی ها مثل وقت امتحان ها میشه. ولی انقدر برامون امتحان گذاشتن، که مجبور شدیم تا 2 شنبه بیایم.) امتحان ریاضی هم داشتیم از فصل 6 مثلثات.

زنگ ریاضی: خانم ک اومد، 5 دقیقه خوندیم.

برگه ها رو که داشت بهمون میداد، نیلوفر گفت: خانم من اگه کم بشم حق ندارین ناراحت شین.

خانم ک با تعجب: بله ه ه؟؟؟؟

نیلوفر: نه! منظورم اینه که کم میشم، ناراحت نشین. آخه مثلثات خیلی سخته.

بعد هم خانم ک گفت: چک نویس هاتون رو ببینم.

مثلا داشت چک میکرد که تقلب نداشته باشیم.

خانم ک: چرا همه شما چک نویس هاتون بالاش سوراخ منگنه داره؟؟؟

من: آخه همه رو نیلوفر داده، برگه ها هم با منگنه به هم وصل بوده. (آه در بساط نداریم چه برسه به چک نویس!)

بچه های 203 تجربی معلم نداشتن. اومده بودن توی سالن، سر و صدا راه انداخته بودن. ما هم گفتیم، خانم تمرکز نداریم و خلاصه از این سوسول بازیا. خانم ک هم بهشون تذکر داد.

5 تا سوال بود. من تا سوال 3 که جواب دادم، خانم ک گفت: بچه ها جیغ نکشین، سر و صدا نکنین، چون من به خانم ت (ناظم مون) و بقیه، گفتم شما امتحان دارین، ولی خودم میخوام پای تخته سؤالا رو حل کنم.

همه خر ذوق کردیم در حد تیم ملی. یک مختصر جیغی هم زدیم. سوال ها رو برامون حل کرد و توضیح داد. بهمون هم گفت که اگه کسی اومد، حواستون باشه، طبیعی کنین.

یک بار خانم ب (ناظم) اومد یک مطلبی راجع به کلاس تقویتی فیزیک بگه، یک بار هم، یکی از بچه ها اومد، لیست غایبی ها رو بگیره، که ما هر 2 بار طبیعیش کردیم.

زنگ که خورد، خانم ک به شوخی گفت: پاشین برگه هاتونو بیارین. نیلوفر: خانم، تا به حال امتحان به این خوبی نداده بودم. خانم ک: خجالت بکش، به این میگی امتحان؟

شیمی: خانم گ نیومده بود.

زبان: بچه ها تمرین حل کردن. زهرا و پروین رفتن جلو، با خانم م حرف زدن. بعد من رفتم، باهاش یک کم حرف زدم و مشاوره مجانی و... (هر وقت بچه ها میرن پای تخته واسه تمرین، این خانم م با 2 و3 نفر میشینه به حرف زدن، بعد وقتی تمرین پای تخته حل شد، چک میکنه!) برگه های امتحان ریاضی 4شنبه هفته پیش رو هم داد بهمون. من از 12 شدم 6 !!!! (آخه اون روز خیلی سر درد بدی داشتم) البته فقط من اینجوری ندادم، همه همین طوری دادن، آخه امتحانش خـــیــــلــــی سخت بود! من موندم این چطور تونست امتحان به این سختی از تصاعد و بردار و احتمال بگیره!!! حالا بدی خانم م هم اینه که اول نمره رو نگاه میکنه بعد برگه رو میده!

بعد گلناز ق ( از بچه های 203 ، عاشق خانم م، هم مدرسه ای من از دوران ابتدایی، بابابزرگش هم دوست بابابزرگ من بوده، بــــه بـــــه!!!) با شیرین هـ (هم کلاسی گلناز و دوست صمیمی زهرا، خیلی بچه باحالیه، همه ریاضی ها تجربی ها باهاش دوستن.) اومدن توی کلاس ما که خانم م رو ببینن.

من: چرا اومدین اینجا مگه دبیر ندارین؟

گلناز: خانم ع (دبیر زیستشون) بخش آخر زیست رو درس نداده، حالش هم بد بوده، جلسه آخر هم که هست، دیگه هیچی، خانم س(مدیر) پاشده اومده بهمون درس داد فصل آخر رو. حالا هم درس تموم شده، ما اومدیم اینجا.

من (با تعجب): خانم س؟؟؟!!! خوب هم درس داد؟؟؟

شیرین: آره خوب بود.

خیلی دوست دارم بدونم خانم س چه طوری زیست درس داده!

یکی از بچه های 204 تجربی اومد، دفتر خاطراتشو داد به خانم م. خانم م گذاشت توی کیفش که براش خاطره بنویسه. یکدفعه گلناز کیف خانم م رو برداشت گفت: ببینم، چه شکلیه دفترش.

خانم م عصبانی شد، کیفشو از دست گلناز کشید، گفت: مگه من تا به حال توی کیف تو دست کردم؟ من اصلا تا به حال از این کارا کردم؟

گلناز هم ناراحت شد، قهر کرد، رفت روی یکی از نیمکت های کلاسمون نشست. حالا هی خانم م بهش گیر داده بود، پاشو بیا اینجا، اونم نمیومد.

خانم م: بهت میگم پاشو بیا اینجا!!!

گلناز، بعد از کلی اصرار اومد...

خانم م: معذرت خواهی کن!!!!!!

گلناز: با این که کاری نکردم، ولی معذرت میخوام.

بعد هم رفت دوباره نشست... خانم م گفت: این چقدر پر روئه، میگه با اینکه هیچ کار نکردم.

خلاصه دوباره کلی اصرارش کرد، آخرش گلناز اومد....

خانم م: گلناز جان ببخشید، تقصیر من بود. باهات بد حرف زدم.

بعدش هم صحنه روبوسی و رمانتیک بازی و... موقع برگشتن ها هم، با هم رفتن، خونه شون.

من و نیلوفر هم، جای پل هوایی خانم ک رو دیدیم...

نیلوفر: خانم ک، سلام!

خانم ک: سلام علیکم!

نیلوفر: خانم نمیگین بسم الله؟؟؟

خانم ک: نه، بسم الله مال ج ( افسانه)...

من: خانم منم بسم الله داشتماااا....

خانم ک: خب تو که سلام نکردی!!!

من: خب سلام...

خانم ک: بــَــَــَـله... بسم الله!!! (یک روز سر ایستگاه خانم ک افسانه رو دید، کتاب ریاضی و تمام برگه ها از دستش افتاد!!! بسم الله هم از اونجا مد شد!)

رسیدیم جای پله برقی پل هوایی. من به خانم ک گفتم: خانم چطور میتونم این نمره رو جبران کنم؟؟؟

بعد یک پسره به شوخی به نیلوفر گفت: واستا با موبایلم ازت عکس بگیرم!

نیلوفر هم با عصبانیت گفت: فقط میخوای من رو اذیت کنی. آره؟؟؟

از اونجایی که خانم ک خیلی گوشاش تیزه، گفت: ن (نیلوفر) حرف بعضیا رو باید نشنیده بگیری، همونطوری که من حرف ط (من) رو نشنیده گرفتم!

من: خب خانم مگه من چی گفتم؟

خانم ک: همین که چطوری نمره ت رو جبران کنی؟

من: خب خانم چی کار کنم؟ من اون سر درد بدی داشتم، اصلا نفهمیدم چی نوشتم توی برگه م!

خانم ک: من نمیدونم چی کار کنی!

من: خانم یک جوری جبران میشه، اگه شما اون برگه های امتحان قبل از عید رو بیارین، جبران میشه! (آخه یک امتحانی قبل از عید گرفت، که 2 تا سوال امتیازی هم داشت. همه بچه ها میگفتن خراب کردن، البته نه خرابتر از این امتحان! ولی به هر حال، من خیلی خوب دادم. حالا از شانس بد من خانم ک برگه ها رو گم کرده بود!!!) آخه اون بهترین امتحان زنـــدگـــیــم بود.

خانم ک با تأکید: بهتــرین امتحان زنــــدگــــیــــش!!!

خداحافظی کرد و رفت! بعد من از نیلو پرسیدم چی کار کنم؟ گفت: تو ترمت رو خوب شو بهت 20 میده! (عجب پیش بینی درستی داره هااااا... مستمرم رو 20 داد بهم، نمره سالانه م رو هم همین طور!)


دوشنبه 21/2

فیزیک: اومد گفت: برگه هایی که دادم به خانم ت (ناظم) ، واسه زیراکس، گم شده. ( یک امتحانی ازمون گرفت، از تعریفی های کتاب) ما هم همه خوشحال، یک نیم ساعتی مونده بود به زنگ، منا گفت: خانم کار خدا بوده، همون بهتر که گم شد.

یک دفعه یکی در کلاس رو باز کرد، گفت: خانم ت میگن برگه ها پیدا شده. هممون برگشتیم به منا فحش دادیم، با این چشم شورش. خانم ف گفت: زنگ دیگه امتحان میگیرم، الآن که وقت نیست.

هندسه: ما داشتیم امتحان فیزیک میدادیم، خانم ع هم مستمرها رو حساب میکرد. امتحانمون 4 تا سوال داشت. البته هر سوالی اندازه 10 تا سوال، الف ب ج د داشت. جر خوردیم همه، سر این امتحان. یک سوالایی درآورده بود.

البته با اینکه همه خراب دادیم، ولی ناراحت نبودیم، چون قرار نبود تصحیح بشه. آخه هیچ کس امتحان های آخر رو تصحیح نمیکنه. آخرش هم مستمرم رو شدم ۲۰ نمره سالانه م رو هم ۵/۱۹

بعد بلافاصله اومدن امتحان بهداشت گرفتن... اونم ترم!!! تازه گفتن از طرف اداره هم میاد بازرسی میشه!!!!! آخه یکی نیست بگه بهداشت هم شد درس، که از اداره بخوان بیان نگاه کنن به برگه ها...

یک سؤالای سختی درآورده بود این خانم هـ... با خودمون گفتیم، بهداشت و این سوالا؟؟؟ 2 ، 3 تا سوالش که از زیست پارسال بود. چند تای دیگه ش رو هم خانم هـ نه توی دفتر بهمون گفته بود، نه سر کلاس.

حالا هر چی ما بهش میگفتیم، نگفتی... میگه: گفتم، شماها سر کلاس گوش نمی دادین!!!

آخه اگه گوش ندیم، 2 ، 3 نفرمون گوش نمی دیم، نه همه مون!!!! چند تا از سوالاش هم که جغرافی بود. آلودگی آب را تعریف کنید. که البته کور شه این سؤال که منو ندید. 20 تا سوال داشت هر کدوم 1 نمره.

1 سوالی بود، کدام بیماری غیر واگیر نیست؟؟؟ خب بگو کدوم بیماری واگیرداره؟

4 تا گزینه داشت. هر کدوم 2 تا بیماری داشت. خانم هـ گفت اشتباه چاپی شده. هیچ کدوم از گزینه هاش به طور کامل درست نیست. تو همه گزینه ها، هر چی بیماری واگیر دار می بینید، علامت بزنید.

مدل جدید تستی، علامت بزنیده، یادتون نره! خب به جای این سوال بگین 2 تابیماری واگیردار نام ببرید.

خلاصه همه از این امتحان مینالیدن. من شدم 18!!! زنگ تفریح که خورد، همه بچه ها با هم رفتیم توی سالن، به رقصیدن، که مثلا روز آخری حالشو ببریم. یک دفعه دفتر دارمون، به قول مدیرمون، نــــاهــــیــــد جــــون (خانم س بهش میگه ناهید جون!!!) اومد گفت دهه فاطمیه س. همسایه ها میگن اینا چرا دهه فاطمیه دارن میرقصن؟؟؟ (هم هیچ کی نه و همسایه ها... آخه دهه فاطمیه که تموم شده بود... حرف مفت میزنه از خودش)

گفت: نمره انظباتتون دست منه و... (غلط اضافی کرد... نمره انظباط دوم ها دست خانم ب... اول ها هم خانم ت...) همه مون رو فرستاد توی کلاسمون... ولی ما کم نیاوردیم، توی همون کلاس هم زدیم، رقصیدیم.

حالا هی ما در رو می بستیم که این گیر نده، تا میزدیم روی میز و 2 ذره، قر میدادیم، این خانم ح در رو وا میکرد، میگفت ساکت، برین بشینین و... کلی هم شیرین باهاش کل کل کرد.

خانم ح: نمره انظباطتو کم میدم.

شیرین: نمره انظباط ما دست شما نیست، دست ناظم های خودمونه. تازه شما هم اگه میخوای کم بدی، کم بده. اصلاً مهم نیست... (ایول شیرین!!!)

بعد هم رفت توی کلاسش و درم بست... خانم ح هم اعصابش خورد شد در حد تیم ملی...

رفتیم همه سر کلاسامون، منتظر دبیر بودیم...

بعد خانم م اومد گفت امتحان زبانتون کنسل شده. بچه ها تو رو خدا واسه ترمتون تا میتونین بخونین. من پایه رو میذارم روی ترمتون، البته انقدر نمره سر کلاسی ازتون دارم که میتونم مستمر رد کنم. ولی مبنا رو میذارم امتحان ترمتون، سعی میکنم مستمرهاتون رو بالا بدم، شما هم سعی کنین خوب بخونین! (الهی قربونش برم! هر چی زنگ میزنم گوشیش خاموشه!)

اون که از کلاس رفت بیرون، من سر جام نشسته بودم و رفتم... رفتم به شیطونی هایی که در طول سال میکردیم، یاد چسبیدن هامون به در و دیوار و شیشه و انواع سطوح مختلف! به خاطراتی که تموم شد و به این که آخرین روز بود و چه جوری با 2 تا امتحان حالمون رو گرفتن.

یاد اون روزی افتادم که سر زنگ زبان فارسی، زهرا یک سیب از توی کیفش در آورد، یک گاز میزد، میداد به پروین که پهلوش بود، باز پروین گاز میزد میداد عقب به من، منم گاز میزدم میدادم جلو به زهرا و همین جور می چرخید... نیلوفر و بقیه بچه ها هم که حالشون به هم خورد... خصوصا نیلوفر، آخه نیلوفر پهلوی من و پشت سر زهرا نشسته بود. همه بچه های کلاس فهمیدن، فقط خانم ص نفهمید، آخه پای تخته داشت درس میداد، بلا نسبت شما، یک کم خنگ هم هست... همه، همه چی فهمیدن، جز درس!!!

نیلوفر اومد جلوم یک بشکن زد، گفت: پاشو! باید بریم 203... رفتیم!!!

من: زهرا کو؟

نیلوفر: مامانش اومد دنبالش، با هم رفتن خونه خالش.

زنگ عربی: خانم ز اومد، ما هم از اونجایی که درس رو تموم کرده بودیم، همه نشستیم به حرف زدن. پروین داشت رمان هما رو واسه من وافسانه تعریف میکرد، منا و نیلوفر هم با هم درگیر بودن و حرف میزدن.

آخر ساعت خانم ز اومد پهلومون نشست... بحث شد سر خواننده ها.

نیلوفر: خانم من عاشق ساسی مانکنم.

من: تو عاشق اون میمون دیوانه ای؟

خانم ز: راست میگه. اون که خیلی دیوونه س.

من: خانم شما ساسی مانکن رو از کجا میشناسین؟؟؟!!!

نیلوفر: خب توی ماهواره میذاره دیگه.

من: مگه شما ماهواره دارین؟

خانم ز: نه، ولی سی دی و کامپیوتر که داریم.

صدف انقدر بهم خندید و گفت: خانم دمتون گرم، خیلی خوب جوابشو دادین.

روز آخری هم آدم رو پاستیل میکنن.

تا بعد... یا علی

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15ساعت 11:41 توسط فاطمه|

سلام... سلام... خیلی وقت پیش میخواستم این آپ رو بذارم ولی به خاطر مشکلات زیاد، و گیر دادن دبیران گرامی به درس و... نتونستم آپ کنم.

پنج شنبه 27 / 1 رفتیم فیزیک سرا توی کوهسنگی. وای خدا... این فیزیک سرا محشر بود.

فلاش بک... شنبه بود و من و فائزه و فاطمه ج، جغرافی نخونده بودیم. خانم هـ هم میخواست یک عالمه درس بپرسه.

فائزه : بچه ها پایه این همین الآن شورا بذارین؟

من: من که پایه م شدید!!! از بقیه بچه ها هم بپرس.

فاطمه ج: نــــه. من خوندم، میخوام ازم بپرسه.

فائزه: تو رو خدا... ما هیچی نخوندیم.

من: حالا تو از کجا مطمئنی حتما تو رو میگه؟

فاطمه ج: نه! شوخی کردم. اگه شما میگین شورا باشه، قبول!

رفتیم با بچه های کلاسای دیگه هم صحبت کردیم، اونا هم پایه ی کلاس پیچوندن بودن.

رفتیم پیش خانم س (ناظممون)...

ما: خانم ما میخوایم جلسه شورا همین الآن باشه...

خانم س: آخه الآن سرمون شلوغه.

ما: خانم، ناز نکنین دیگه! بذارین جلسه رو. ما دیگه بعدا وقت نداریم هااااا....

خلاصه رفتیم توی دفتر... راجع به اردو و فیزیک سرا و... بحث شد!

من و فائزه: خانم همه کلاسای دوم رو بردین فیزیک سرا ولی 201 ریاضی رو نبردین هنوز.

خانم س: ما که همه رو بردیم!

نیلوفر د (از بچه های 202 ریاضی، مامانش هم مداح مدرسه مونه) : نه خانم، نه اولا رو بردین، نه 201 رو.

خلاصه یکم صحبت کردیم، قرار شد یک روز ما رو با یکی از اولا ببرن فیزیکسرا.

یکی رفت به این کلاس اولی ها گفت: قراره بریم فیزیک سرا. یکدفعه همه شون گفتن: اااااااه ه ه... (این اولامون دنبال یک چیزای دیگه بودن)

خلاصه مدیر وناظم محترم انقدر حرف زدن که رسیدیم به آخرای زنگ. البته دمشون گرم... دیگه وقتی رسیدیم کلاس هم درس پرسیده بودن، هم کتابو تموم کرده بودن.

اول رفتیم سالن شماه 1...

یک رباته بود که طبق یک برنامه ای پیانو میزد...

یک گردونه دستی بود که وقتی یکی میچرخوندش، لامپ ها روشن میشد. یک لامپ کم مصرف بود و یکی پرمصرف. میزان انرژی مصرفی شون رو نشون میداد و این که لامپ کم مصرف چقدر کم تر از یک لامپ معمولی برق مصرف میکنه.

توی همون سالن 2 تا آینه مقعر بود، یکی این ور سالن، یکی اون ور سالن. وقتی 2 نفر میرفتن، توی کانون اون 2 تا عدسی حرف میزدن، راحت حرف همدیگه رو میشنیدن، ولی بقیه نمیتونستن بفهمن. چون صدا توی کانون 2 تا عدسی منعکس میشد. انقدر آینه هاش بزرگ بود که واسه رفتن جای کانونش باید از 5 تا پله میرفتی بالا.

من و نیلوفر رفتیم که با هم حرف بزنیم. من گفتم: نیلوفر یک چیزی از امـــیـــر برات بگم؟؟؟

فلاش بک... یک امیر حسین نامی هست. که اولای سال به نیلوفر گیر داده بود، هی بهش میگفت: مماختو (همون دماغ) برم من! یا میگفت: خانم ببخشید، شما مماختونو کجا عمل کردین؟ (آخه نیلوفر، سال اول راهنمایی که بود، با مماخ رفت تو شیشه مغازه! حالا مماخش قوز در آورده) منم به نیلوفر گفتم: این امیر یکی از دندونای جلوش افتاده. دفعه بعدی این حرفو بهت زد، این چیزی رو که من بهت میگم بگو. (فضول شدین، بدونین من چی بهش گفتم؟ خب ادامه رو بخونین!!!)

دفعه بعد که امیر بهش گفت: خانم ببخشید، شما مماختونو کجا عمل کردین؟ نیلوفر گفت: همون جایی که شما دندونتون رو پر کردین!!! (همین رو به نیلوفر گفته بودم)

دیگه از اون به بعد، امیر خفه شد!!!

یک دفعه دیگه هم سر زنگ عربی بود، خانم ز معنی درس رو گفته بود. یک استراحت 5 دقیقه ای بهمون داد، که بعدش قواعد رو درس بده.

نیلوفر بهم گفت: دیوید کاپرفیلد در آن واحد میتونسته 3 جا باشه.

من: فکر کن، تو امیر رو ببینی بخوای 3 تا بشی. یکی روبروش، یکی پشت سرش، یکی هم اونور خیابون. بعد امیر با خودش میگه: اِاِاِ... مماخ کدومو برم من؟؟؟

من و نیلوفر که سکته کردیم از خنده... حالا مگه خندمون بند میومد؟؟؟!!! انقدر خندیدیم که دلمون درد گرفت!!!

خانم ز: تا ن(نیلوفر) و ط(من) نمردن از خنده، بریم سراغ قواعد!!! من و نیلوفر هم به جای اینکه خندمون بند بیاد، بیشتر خندمون گرفت!!!

نیلوفر: آره... بگو!

من: خب، چی بگم؟؟؟

من و نیلوفر که ترکیدیم از خنده... بلافاصله بعد از ما هم، همه زدن زیر خنده. همه گفتن وقتی رفتین با هم دیگه حرف بزنین، صدای پچ پچ تون کل سالن رو پر کرده بود!!! آروم هم بلد نیستیم حرف بزنیم.

یک ربات دیگه ای هم اونجا بود، که قراره بعدا سخنگو شه. الآن فقط سرش و چشاش رو تکون میده و از اون همه کارتی که جلوش گذاشتن، یکی رو بر میداره.

بعدش رفتیم یک قسمتی که 4 تا لامپ داشت، باید مثل دوچرخه رکاب میزدی تا لامپا روشن شه. هر چی تند تر رکاب میزدی، لامپای بیشتری روشن میشد.

من رفتم رکاب زدم. منم خیلی تند رکاب میزدم. نیلوفر گفت: اگه میدونستم انقدر دوست داری، واسه تولدت یک دونه از همینا میخریدم!!! یکدفعه همه زدن زیر خنده.

بچه ها، توی سالن مشغول بودن، که من به نیلوفر گفتم، برو جای اون آینه، منم برم جای اون یکی آینه، که یک چیزی بهت بگم.

رفتیم... گفتم: ها راستی، بگم چی میخواستم از امیر بهت بگم؟

نیلوفر: آره، بگو.

من: مماختو برم من.

نیلوفر: بـــی شــــعـــور!!! (خیلی ممنونم)

جفتمون غش کردیم از خنده!!!

بعدش هم رفتیم سالن شماره 2...

یک چنگی بود که با بخار آب کار میکرد. یعنی سیم هاش بخار آب بود. توی بخارهاش نور قرمز هم داشت. (جــــل الــــخــــالــــق!!!) انقدر هم آهنگ هایی که میشد باهاش زد رمانتیک بود.

بعد هم پدیده بستاب (خطای دید) رو نشونمون دادن. یک دستگاهی بود اونجا که یک عالمه توپ داشت، که این ها رو به ترتیب پرتاب میکرد. وقتی نور بستاب رو روشن میکردن، این توپ ها رو هوا معلق به نظر میرسیدن.

بعدش رعد و برق مصنوعی رو بهمون نشون دادن. صداش و شکلش و... خیلی طبیعی به نظر میرسید. بعدش هم تخلیه الکتریکی بین یک دستگاهی با یک مهتابی. که نشون میداد چجوری بدون سیم مهتابی روشن میشه.

بعد رفتیم سالن شماره 3... اونجا هم یک سری دستگاه هایی بود که پدیده بستاب و شکست نور رو نشون میداد. تخت مرتاض ها هم بود، همه مون خیلی راحت روش خوابیدیم. البته وقتی بلند شدیم احساس کردیم کل بدنمون سوراخ سوراخ شده!!!

یک آینه هم اونجا بود، یکی یک طرفش می نشست، یکی هم اون طرف دیگه ش. توی آینه، سمت چپش خودش رو میدید، سمت راستش دوستشو!!! یعنی صورتشون ترکیب میشد. نصفه سمت چپ صورت خودش بود، نصفه سمت راست صورت دوستش!!! (جــــل الــــمـــــلـــــق!!!) همه این جوری شده بودن از تعجب

بعدش هم رفتیم توی باغش، همه دور هم نشستیم و گفتیم و خندیدیم. خانم س (ناظم مون) برامون کیک خرید و چای آورد. بچه ها با موبایل از هم دیگه عکس گرفتن و... یک کم هم بلوتوث بازی کردن. خلاصه، دور هم بودیم خوش گذشت.

بعدش همه با هم رفتیم کوهنوردی. روی کوه دسته جمعی عکس گرفتیم.

یکی از بچه های اول: بچه ها ما از پشت کوه اومدیم.

من: نــــه ه ه... ما از جلوش اومدیم، داریم میریم پشتش...

یک دفعه همه زدن زیر خنده.

یک خانمه اونجا بود که معلم بچه دبستانی ها بود. داشت با موبایلش ازشون عکس میگرفت. موبایلش 5610 بود.

من با ذوق: نیلو، نیلو... این خانمه رو نگا. موبایلش عین همون موبایلیه که من می خوام بخرم. (داغ دلم تازه شد، آخه اون موقع هنوز موبایل نخریده بودم!!!)

نیلوفر: اِاِاِ... اینه؟ چقدر قشنگه ه ه!!! (من دیگه خر ذوق کردم، یکی باید میومد از روی زمین جمعم میکرد)

بعد چند تا از بچه کوچولوهای مدرسه مون، رفتن قسمت شهر بازیش، سرسره بازی و... (خوشحالن واسه خودشون!!!)

بعد هم رفتیم نمایشگاه تابلو و صنایع دستی. چند تا از بچه ها تابلو و چیزای دیگه، خریدن.

توی نماشگاه که بودیم نیلوفر یک بچه ای رو دید، گفت: الهی قربونش برم چقدر ناااازه.

بعد یک تابلو دید عکس گربه روش بود، گفت: الهی قربونش برم.

خانم س هم گفت: تو هم که هر چی می بینی میخوای قربونش بری!!!

مینی بوس اومد، توی مینی بوس هم که ترکوندیم. هر چی شعر جـِـــوادی بود، خوندیم.

ولی له شدیم. یک کلاس اول + کلاس خودمون + خانم س توی یک مینی بوس بودیم. رسیدیم مدرسه و بعدش رفتیم خونه هامون.

اون روز فقط زنگ فیزیک توی مدرسه بودیم. (اصلا اون روز، سر تا پا فیزیک بودیم!) به عبارتی، زنگ زبان فارسی و ورزش رو پیچوندیم.

جای همگی خالی...


یکشنبه ۲۴ خرداد پروین به من زنگ زد گفت کارنامه ها به جای ۴ شنبه امروز حاضره.

خلاصه رفتم گرفتم و اعتراض هم دادم حالا امروز که واسه نتیجه اعتراض ها رفتم دیدم همه دبیرا واسه همه اونایی که اعتراض کرده بودن نوشتن اعتراض وارد نیست.

این دبیران محترم زحمت میکشن فقط میرن توی دفتر اعتراض ها می نویسن اعتراض وارد نیست!!! حتی یک نگاه هم به برگه نمیکنن. هم مامانم هم دوستام گفتن اعتراض نکن اینا هیچ کار نمیکنن.

توی کلاسمون رتبه چهارم شدم. سمیرا طبق معمول اول با معدل ۷۵/۱۹ رعنا و سیما دوم با معدل ۱۲/۱۹ زهرا سوم با معدل ۹۹/۱۸ و من چهارم ۹۰/۱۸

البته معدل درسهای خصوصیم شد ۳۹/۱۹

معدلم بدون جغرافی هم میشه ۱۸/۱۹ (این جغرافی هم معضلی بود هاااا... البته نمره سالانه جغرافیم نشد ۵/۱۳ شد ۱۶!!! ۵/۲ نمره پیشرفت!)

کلاس زبانمون هم از 1 تیر شروع شد. با خانم ر (همون که FCE 1 باهاش داشتیم) ولی خدا رو شکر این ترم هر جلسه نیم ساعت دیر نمیاد. اون ترم که بدبخت شدیم مجبور شدیم هفته آخر هر روز رو بیایم کلاس!

تا آپ بعدی... یا علی

نوشته شده در سه شنبه 1388/04/09ساعت 11:9 توسط فاطمه|


آخرين مطالب
» خداحافظی
» ما نیز دانشجو می شویم!!!
» خبرهای جدید
» 18 سالگی!
» همینجوری
» کارنامه
» مدرسه تموووووووووم شـُــُــُــد!
» تولد 3 سالگی
» سال نو مبارک!
» آخرین آپ سال 89
Design By : Pars Skin