این عکس همون دسر محشری بود که مامانم درست کرده بود.
همونی که ۵قاشق خوردم دلم درد گرفت.

این هم عکس۲۰۶ شاسی بلند

این هم یک عکس از آنجلینا جولی و براد پیت با بچه ها شون«زهرا جولی پیت» (سیاه پوسته) «نمیدونم چی چی یکی جولی پیت»
( بچه خودشون سفید پوسته) و یک بچه ویتنامی که اونم نمیدونم اسمش چیه.![]()
خطاب به ددمن عزیز: ممنون که برام نظر گذاشتی انقدر ذوق کردم وقتی دیدم یک روزه نظرام انقدر رفته بالا.![]()
خطاب به آقا باقر: خوشحالم که داری میای مشهد رفتی حرم ما رم دعا کن. امیدوارم بهت خوش بگذره.
از بقیه دوستان که به وبم سر میزنند ممنون.
امیدوارم همواره موفق و مؤید باشید
یا علی![]()
خطاب به
یکی از دوستان عزیز:در مورد اون دوستم که موبایل آورده بود یکی از بچه ها پرسیدند پس چطور راه میرفت؟ سوال قشنگی بود، ممنونم که انقدر به متون توجه میکنید و با تمام جزئیات دقیق میخونیدش.![]()
![]()
اون دوستم نیم چکمه پاش بود. جای ساقش گشاد بود، طوری که یک گوشی قشنگ جا میشد توش. اونم گوشیشو گذاشته بود توی همون گشادی کفشش.
خطاب به
جمعی از دوستان عزیز:من برای این نظر سنجی ها رو غیر فعال کردم چون میخواستم تعداد نظراتم زیاد شه. کمبود نظر داشتم آخه.![]()
بعد هم این که همه آپهام توی یک روز بود خب چه کاریه آدم یک دونه نظر سنجی میذاره تا ملت در مورد تمام آپها یک جا نظر بدن.
خطاب به
آناهیتا و مونا عزیز:گلای من، من هدفم از بیان نمراتم فقط 2 چیز بود:
1- با کسایی که زحمت میکشن و میان وبم صمیمی و صادق باشم.
2- بگم ببینید تو رو خدا این مدرسه ما چه جوری نمره میده آخه 33/18 هم شد نمره درست و حسابی؟! نمره باید رند باشه مثل:19، 5/19. تازه کجا نمراتم خوب بود؟! همش که خوب نبود.
مثلا ادبیات:17 یا مستمر دینی:15.
در ضمن من اصلا بابت نمره هام کلاس نمیذارم من هر چی دارم مدیون اول خدا بعد هم خانواده ام هستم. شما هم نمراتتون رو بیارین من حاضرم بذارم توی وبم و حسابی هم تشویقتون میکنم.
مگه بده آدم از یک دختر خوب مثل مونا جون چیزی یاد بگیره؟ یک دختر لنگرودی تیزهوش و کوشا.
در ضمن این جا، جای آدمای درست و حسابیه، نه آدمای غربتی. من دخترم و دختر بودنم رو دوست دارم. هر چه از دوست رسد نیکوست. این خواست خدا بوده که من دختر باشم و هستم.
«عکس ماشین میذارم چون عاشق ماشین هام چون
اگه خدا بخواد میخوام مهندس مکانیک بشم. اگه من
نذارم پس داداشم بذاره؟
داداشم که دکتره و توی اورژانس کار میکنه و از ریاضی و
مهندسی و ... بدش میاد؟ یک کم به عقلتون رجوع کنین
بد نیست؟
در ضمن من در زمینه شغل هیچ محدودیت جنسی رو
قبول ندارم حتی اگه پاش برسه حاضرم برم عمله بنایی.
من اخلاقم اینه و انشاء الله هم تا آخر عمرم همین طوریه
و عوض نمیشه.»
در مورد عکس تیم ها هم بهتره بگم یکم چشاتون رو باز کنید زن و مرد با هم اند. به اون تصویری هم که پایین آمار گیر وبمه نگاه کنید ضرر نداره. بیشتر باهام آشنا میشین.
در مورد اون قسمت توی گیومه هم
نمیخوام کامنتی دریافت کنم، لطفاً!
ببخشید منو اگه لحن صحبتم تند بود آخه ملت واسه آدم اعصاب نمیذارن که!
توی آپ بعدی هم اگه خدا بخواد میخوام یک عکس جالب از 206 شاسی بلند بذارم.
روزهای خوش زندگیم
3روز در سالو رفتم دبیرستان سعدی پیش دوستام. تاریخاش دقیق یادم نیست ولی خیلی خوش گذشت. دلم اسیرش شد. تا زنگشون میخورد بچه ها میومدن بیرون منو میدیدن سلام و احوالپرسی و معدل و درس و دوستا (البته در این مدرسه دشمنا ) و کدوم مدرسه میری و ... تا حرفت با این یکی تموم میشد یکی دیگه همون سوالا و جوابای تکراری. اما خوش گذشت. به من یکی که فاز داد اساس. پریسا یکی از هم کلاسی هام که در حد 2تا دوست عادی بودیم تا منو دید عین فنر پرید بالا پایین رفت و گفت «سلااام فااااطمههههه».( اما توی این مدرسه لعنتی دوستای مثلا صمیمیمون هم با ما این طور رفتار نمیکنن.)
بعد همون حرفای قبلی. وحیده و نیلوفر رو که دیدم هم چین ذوق کردم خلاصه یک سوال جدید( آخه اونا میدونستن کدوم مدرسه میرم ) راه گم کردی و چه خبر از این طرفا و ...
بعد گفتم به کوی یار آمده ام. چه قدر ادبی و شاعرانه! به به!
خلاصه ما 3تا با هم رفتیم تا کوچه نیلوفر اینا. اونجا وحیده جدا شد رفت خونه خودشون. منم با نیلوفر رفتم خونشون (خونه نیلوفر). نیلوفر حرف زد و کلی خندیدیم، منم که خنده هام اساس خندست، بند نمیاد اصلا. یک جوک بی مزه بشنوم تا یک ربع میخندم حالا وای به حال اینکه خنده دارم باشه.
ساعت 6 کلاس زبانم شروع میشد ولی من تا ساعت 6:5 اونجا بودم یکدفعه گفتم: وااای من کلاس زبان دارم، ساعت 6 باید اونجا باشم. بعد الناز (خواهر نیلوفر) گفت: خسته نباشید.
منم رفتم کلاس زبانم، نزدیک بود( 3تا کوچه پایین تر) سریع خودمو رسوندم هنوز معلممون نیومده بود توی ترافیک مونده بود 6:15 رسید. کلاس زبانم هم مثل بقیه روزا خوب بود.
یک خاطره از یک نمره بد که جبران شد
یک روز امتحان شیمی داشتیم یکی از هم کلاسی هام به خاطر اینکه شب قبلش زایمان خواهرش بود نتونست درس بخونه.
به من گفت بیا کنار من بشین بهم برسون. منم رفتم. وسط امتحان خانم د فهمید برگه های جفتمونو گرفت. جلسه بعد که اومد نمره ها رو میخوند اسم رو هم صدا میزد. حالا هی بچه ها میگن نه! تو رو خدا نخونین خانم د. ولی من نمیگفتم چون من اگه 0 هم بشم هر کی ازم بپرسه بهش میگم چون اصلا از این سوسول بازی ها خوشم نمیاد.
بعد گفت: ط ( من ):5/14. منم در حالی که داشتم میرفتم محکم زدم توی سرم. انقدر سرم درد گرفت.
آخه وسط امتحان هنوز نصفه نوشته بودم که گرفت. و گرنه سابقه نداشت من شیمی رو، این درسی که عاشقشم خراب کنم.
وقتی رفتم پیشش گفت دفعه آخرت باشه که با ن ( همون بنده خدا ) از این کارا میکنیناااا. منم گفتم باشه. عین بچه + ها.
بعد از اینکه برگه ها رو داد گفت اینایی که 15 و پایین تر از 15 شدن. 2شنبه ازشون یک امتحان دیگه میگیرم .
امتحان گرفت منم از 10 نمره شدم 9. اونم فقط به خاطر اینکه 2مول رو نوشتم 1مول. انقدر دلم سوخت، ولی خوشحال شدم که امتحانم رو خوب دادم.
یک خاطره از نمره افتضاح ریاضی
یک روز معلممون از نسبت های مثلثاتی امتحان گرفت. از 10نمره بود من شدم 5.
بعد زنگ تفریح گریه کردم. دوستام گفتن تو چرا گریه میکنی؟ یکی گفت من شدم 3. یکی دیگه گفت من شدم5/0. اون یکی گفت من شدم25/0.
به خودم امیدوار شدم.
بعد یاد نصیحتام افتادم که به بقیه میگفتم گریه نکن جبران میکنی. با گریه که چیزی درست نمیشه و...
وقتی به مامانم گفتم گفت اشکال نداره. ترمت مهمه.
اصلا کف کردم. اونم کی مامانم؟! خدایی امتحانش فوق العاده سخت بود.
4شنبه 11/2/1387
خانم د (دبیر شیمی) اومده بود کلاس خیلی ناراحت و فسرده بود. بچه ها هی بهش میگفتن: خانم چرا ناراحتید؟ گفت: شما میخواید من درس نپرسم؟! خب تا آخر سال دیگه درس نمیپرسم!
بعضی از بچه ها: آخ جون! البته جرأت ندارن بلند بگن و هورااا بکشن، خلاصه شادیشونو کنترل کردن.
بعضی دیگه از بچه ها گفتن: خانم ببخشید!(خلاصه همه نوع منت کشی رو کردن ولی بی فایده بود!) بعد کیانا(شاگرد اول کلاسمون. معدلش 20شده. خیلی باهوشه، اصلا خر نمیزنه) گفت: خانم از من بپرسید! حالا بچه ها داشتن میگفتن اِاِاِ... خودشیرین حالا این نمیخواد بپرسه، تو هی گیر دادی، میگی بپرسین؟
خانم د: شما فکر کردین من دوست دارم گلومو پاره کنم؟! هی از شما درس بپرسم؟! وقت خودمو بگیرم که میخوام از شما درس بپرسم؟! فقط میخوام شما یاد بگیرید، واسه ترم راحت باشید.
(هر جلسه میاد درس میپرسه، خدایی دبیر خوبیه، ولی زیاده از حدش درس میپرسه)
از آخرم درس نپرسید.
زنگ زیست هم از من پرسید من کامل شدم. آخه صبحش انقدر خر زده بودم. نمرات قبلیم جبران شد. دفعه قبلش امتحان به چه آسونیو از10 نمره شدم 5.
یک بار دیگه هم پرسید افتضاح جواب دادم. گفت برو هفته دیگه میپرسم ازت. من زیستم افتضاحه! فقط ریاضی و فیزیک و شیمی ! عشق اند!
توی مدرسه هیچی نخورده بودم! بعد که از مدرسه اومدم ناهار نخوردم، خوابیدم! شب بلند شدم شیر خوردم، خوابیدم! صبح هم صبحانه نخوردم، توی مدرسه هم هیچی نخوردم! اومدم خونه اونوقت ناهار خوردم!
شنبه:14/2/1387
خانم ف(دبیر عربی) داشت یک متنی رو ترجمه میکرد که یک دفعه قاتی کرد، گفت میخواین حرف بزنین؟! خب حرف بزنید، من خسته شدم! چقدر گلومو پاره کنم؟! شما حرف بزنید منم میرم گوشه پنجره بارونو نگاه میکنم از خدامه یک جا بشینم به بارون نگاه کنم! هر کی ترجمه رو میخواد بره از اون کلاسی ها بگیره (حالا نمیگفت کدوم کلاسی ها! خب ما 5تا کلاس اول داریم)
هیچی دیگه بعد از کلی منت کشی راضی شد بگه! کتابمون تموم شد. بعد هم «صلوات»!
بعد از ظهر خوابیدم، بلند که شدم انقدر چشم راستم سرخ شده بود، میخارید شدید! نمیدونم دست کثیف بهش زده بودم، آیا؟
بعد رفتم کلاس زبان. معلممون اومده بود هنوز بقیه بچه ها نیومده بودن همیشه زود میومدن ولی اون روز اتوبوسشون دیر اومد.
انقدر احساس بدی داشتم! آخه اولش هیچ کس نیومده بود، تنها بودم حالا هی معلمه اصطلاحایی رو که جلسات قبل گفته بود داشت از من میپرسید.نگین اومد(فرشته نجات) گفت اون 3 تای دیگه کجان؟ گفتم: نیومدن.
آقای ل: حتما میدونستن امتحان مید ترم داریم نیومدن.
منم دفاع کردم ازشون. گفتم: نه! اونا اینجوری نیستن، حتما یک مشکلی واسشون پیش اومده.
آقای ل گفت: راست میگی! اونا درس خونن. هر کی نیاد، اونا میان. قضاوتم اشتباه بود.(خوش به حالشون.)
بالاخره وجیهه و محدثه اومدن. ولی زینب نیومد.
امتحان مید ترم رو دادیم. آسون بود ولی ما هیچ کدوم هیچی نخونده بودیم به خاطر همین گند زدیم. معلممون هم گفت اشکال نداره اگه خراب کردین به نمره فاینالتون نگاه میکنم. درس داد یک ذره. کلاساش خسته کننده است آدم خوابش میگیره. حالا فکر کنین 5نفر کل دانش آموزها باشه، اون وقت 4تاشونم بیشتر توی کلاس نباشن.
کلاس که تموم شد با بچه ها 3نفری رفتیم دم ایستگاه اتوبوس مثل همیشه. اتوبوس محدثه اومد، اون رفت. داشتم واسه وجیهه میگفتم: «توی مدرسه بودم داشت بارون میومد میخواستم بیام خونمون ازش فیلم بگیرم ولی بارون بند اومد» که یکدفعه یک مرده سرش گیج رفت افتاد. به زور بلندش کردن گذاشتنش روی پیاده رو. میگفتن صرع داره. بعد یکی از دخترا که رشتش تجربی بود گفت اگه صرع داره که کارتون واقعا اشتباهه.
اتوبوسمون اومد من و وجیهه سوار شدیم اون دختره هم زنگ زد115 بعد دیگه نفهمیدم چی شد. اوضاع شیر یارانه ای هم که قاراشمیشه. هر جا من ومامانم میریم شیر گیرمون نمیاد.
برامون دعا کنید
یکشنبه 15/2/1387
زنگ زبان فارسی: مسخره بود. 2تا درس داد. قبل از شروع کلاس چند نفر طبق معمول دفتر ریاضیمو گرفتن همین جور داشتن مینوشتن واسه زنگ بعدش که ریاضی بود. بعد خانم خ (دبیر فارسی) اومد بعد از صلوات فرستادن واسه ورودش، اومد گفت: دفترای ساعت بعدتونو جمع کنید!
داشت درس میداد وسط درس دادنش اونم یکدفعه قاطی کرد. گفت این چه وضعشه من درس میدم شما همش میخندین؟! احساس میکنید که خیلی بلدین؟ خب پس خودتون بخونید.
اینم وقتی عصبانی میشه قیافش اند خندست. هم قیافش هم صداش. بچه ها خودشونو کنترل میکردن که نخندن! بعد گفت من از دستتون خسته شدم. میرم بیرون از کلاس. هر چی میخواین بخندین.
یکدفعه ما سر و صدا کردیم،خندیدیم و 1000تا شلوغ کاری دیگه. در رو باز کرد گفت: رفتم از کلاس بیرون، بازم خل بازی در میارین؟ مگه نمیفهمین بزرگ شدین؟ اول دبیرستانید! یعنی چی؟! خجالت بکشین دیگه! هر چی از دهنش در اومد بهمون گفت. (انقدر ازش بدم میاد، حالم ازش بهم میخوره فقط یاد داره به آدم فحش بده، آدمو مسخره کنه، بعد فکر میکنه چقدر با مزست) یک روز قبل از عید، از 31نفر، همش 8نفر اومده بودن. اونم گفت: مرده شورتون رو ببرن، یا همتون بیاین یا هیچ کدومتون نیاین.
هیچی دیگه رفت کلی حرف تحویل خانم پ داد. ما هم داشتیم راجع به دبیرا بحث میکردیم، آخه این دبیر3 بود که از دست بچه های کلاسمون داغون شد.
یکی میگفت: حقوقشون رو ندادن، اون یکی دیگه میگفت: واسه روز معلم کادو بهشون ندادن. من گفتم: این جا استادی ما نفرین شده است، هر کی میره روش میشینه قاتی میکنه.
(جا استادی): ما با غلط گیر روی میز معلما نوشتیم «جا استادی»
بچه ها خندیدن، گفتن راست میگی این میزه یک چیزیش هست.
خلاصه زنگ تفریح که خورد، قبل از شروع زنگ ریاضی، خانم پ اومد، جای چند نفر رو عوض کرد. بعد گفت کیانا چون فکر میکنه شاگرد اوله پس باید کلاسو بذاره رو سرش. منم بلند شدم با صدای خیلی بلند(بچه ها در حال سر و صدای شدید) گفتم: خانم ببخشید! این واقعاً درسته که میگن چون شاگرد اوله؟! من مطمئنم اگه کیانا شلوغه بخاطر شاگرد اولیش نیست، اگه آخر هم میشد بازم اخلاقش همین بود. خانم پ: این چه طرز حرف زدنه (بچه ها همه ساکت شدن)
من ولوم رو آوردم پایین گفتم: ببخشید بچه ها شلوغ میکردن مجبور بودم برای اینکه صدام بهتون برسه یکم بلند صحبت کنم.
خانم پ: تو ازش دفاع نکن خودش زبون داره این هوا (خودتون فرض کنین چند هوا)
من: نه فقط در مورد کیانا! کلاً حرف درستی نیست که چون شاگرد اوله، شلوغه!(معمولاً بچه هایی که شلوغند، درس نخون ترند ولی این جا برعکسه! این هم 1عیب بزرگ مدرسه به درد نخورمون)
بچه ها: بشین! کلی دلیلم واسش بیاری این یک دنده بازم حرف خودشو میزنه.
خانم پ از کلاس رفت بیرون، خانم م (دبیر ریاضی) اومد توی کلاس. بعد به من و الهه گفت: برین پای تخته صفحه157، الهه سوال 1 رو حل کنه، منم سوال 2 رو حل کنم .
سوالاش آسون بود هر 2مون درست حل کردیم،نشستیم. سوالای بعدیشم که سخت تر بود رو بقیه حل کردن.
زنگ که خورد، الهه بهم گفت: من این سوالو بلد نیستم حل کنم، تخته هم پاک شده، بیا این دفتر منو بگیر، برام این سوالو حل کن، من میرم برات «قا قا لی لی» میخرم!
من: برو برام یک بستنی خوشمزه بگیر مامانی! (آخه معمولاً مامانا «قا قا لی لی» میگیرن واسه بچه هاشون)
من براش حل کردم، ولی الهه تا آخر زنگ تفریح واستاد جای مغازه، از آخرشم براش جا گیر نیومد!
زنگ مهارت های زندگی: خانم ف صحبت میکرد، ولی مثل همیشه، هیچ کس به حرفاش گوش نمیکرد و همه سرشون به کار خودشون بود.
حرفاش قشنگه اما هیچ کش جدی نمی گیردش! منم داشتم این مطالبو توی یک دفتری مینوشتم، تا وقتی اومدم خونه بنویسمش توی وردپد، تا آخر هفته بذارمش توی وب.
ظهر خوابیدم، بلند که شدم هیچ اثری از اون چشم سرخ، باقی نمونده بود.
ببخشید پر حرفی کردم
دوشنبه 16/2/1387
زنگ دینی خانم ط گفت: هر کی دعای وضوشو بلده بیاد بگه. منم صبحش کار کرده بودم کلی، آخه من حفظیام افتضاحه.![]()
رفتم براش خوندم ولی چنان استرسی گرفته بودم. خوب هم یاد داشتم هااا! با اینکه گفته بود کسی که میخواد دعای وضو رو بخونه نباید مِن،مِن کنه، و من هل شدمو مِن مِن کردم ولی نمرمو گرفتم.
فکر کنم خودش فهمیده بود از استرس اینجوری شده بودم. بی معرفت 1نمره از امتحان ترممون رو به این اختصاص داده بود. این فقط برای مطالعه بود. ولی خانم ط اجباریش کرده بود.
من وقتی نشستم هم چین داشت قلبم میزد که نگو و نپرس.
2یا فکر کنم3 هفته قبلش یک امتحان گرفته بود از 16 نمره بود. فقط 3نفر نمره کامل شده بودن. من شده بودم5/15. خانم ط گفت بیشترتون اشتباهتون سر یک سوال بود که 5/0 نمره از اون سوال کم آوردین. بعد من که رفتم پیشش دعای وضو رو بخونم گفت خانم ط (من) شما دختر خیلی خوبی هستی چی شد که 16 کامل نشدی؟ من: سر همون سوالی که بیشتری ها اشتباه داشتن.![]()
گفت: حالا ببینم ترمتو چی کار میکنی؟ (فکر کنم بخواد بهم ارفاق کنه، برخلاف ترم قبل که بهم داد 15 شاید این ترم خوب بهم نمره بده)
زنگ ریاضی قرار شد نیم ساعت بچه ها از خانم م سوال بپرسن و رفع اشکال کنن، نیم ساعت بعدو اون از بچه بپرسه و نمره بذاره. ولی نیم ساعت خودش دود شد. زنگ تفریح خورده بود اما بچه ها بازم داشتن رفع اشکال میکردن.
واسه4 شنبه که امتحان مستمر داشتیم.
زنگ آخر هم رضایت نامه بهمون دادن تا ما رو ببرن دبیرستان پسرانه امام رضا واحد 4.
مامانم هم یک چیزه محشری درست کرده بود. 4تا ژله با طعم های: توت فرنگی، پرتقال، موز، آناناس. روشم پودر کاستر و شیرموز و این چیزا رو ریخت. من که 5 قاشق خوردم سیر شدم. دلم هم چین درد گرفت.
سه شنبه 17/2/1387
زنگ ادبیات:مسخره بود. خانم خ بابت یکشنبه ازمون دلخور بود. (به جهنم که دلخور بود، عوضی روانی) مثلا وقتی داشت پرسش ها رو جواب میداد یکی از بچه ها عقب موند، گفت: «خانم، او یکی از...» بقیه اش رو ننوشته بود. خانم خ هم جواب نداد. ولی همیشه هر کی عقب میموند براش تکرار میکرد.تازه قرار بود ما رو ببرن دبیرستان پسرانه امام رضا واحد 4 ولی به خاطر این (خانم خ) نشد ساعت اول بریم، گفت: من کار دارم. کتاب رو تموم کرد. هفته بعد هم نزدیک به100 صفحه باید بخونیم امتحان مستمر داریم. ما رو ساعت دوم سر زنگ اجتماعی بردن. وسط درس دادنش، فرشته نجات بودن آخه داشت زیادی درس میداد. ولی با همه این تفاسیر من نرفتم چون میدونستم هر جا این مدرسه ببره بیخوده. الهه و مریم که داشتن میرفتن همین جور من داشتم واسشون دست تکون میدادم، گفتن گریه نکنی زود برمیگردیم.
همه بچه های کلاسمون رفتن فقط من موندم. انقر حال داد. من و یکی از بچه های122 رفتیم پیش یک پیش دانشگاهیه. همش هم مواظب بودیم خانم پ ما رو نبینه، آخه میگه با بچه های سال پیش حرف نزنین، کنکور دارن، بذارین درس بخونن. این مدرسه گند باید هم یک هم چین ناظم دیوونه ای داشته باشه.
رفتم پیشش گفتم: رشتت ریاضیه؟ گفت: آره. من: به قیافت میاد. گفت: مثلا روی پیشونیم نوشته 5 که میگی بهم میاد.
بهش گفتم بهت می یاد معدلتو 19 به بالا شده باشی، درسته؟! گفت: چی ی ی؟؟؟!!! من؟؟؟!!! نه بابا.
گفتم:ولی مطمئنم خرخونی. هستی؟ گفت: منو خرخونی؟! من معدلمو زیر 16شدم. گفتم: بی اف داری؟ گفت: نه بابا! بی افم کجا بود؟ خلاصه از این حرفا.
بچه ها که اومدن گفتن: همون بهتر که نیومدی خیلی بیخود بود.
زنگ فیزیک رفتیم آزمایشگاه همون جا درس داد یک ذره، با عدسی ها هم آزمایش کردیم. بعد بچه ها سر و صدا کردن معلممون سرش درد گرفت. انقدر دلم به حالش سوخت. یک روز توی بهمن یک سری وقایعی توی آزمایشگاه رخ داد که معلممون ترکوند، دمش گرم، گفت از این به بعد کلاسامون توی آزمایشگاه تشکیل میشه. حالا اون وقایع رو توی آپهای بعدی میگم.
خلاصه گفت: یک جلسه دیگه بیشتر نداریم، اون جلسه رو نمیایم آزمایشگاه. خیلی سر و صدا میکنین. دیگه کاری هم نداریم که لازم باشه بیایم آزمایشگاه.
خدایی توی کلاس بهتره. من توی کلاس بیشتر درسو میفهمم.
چهار شنبه 18/2/1387
سر زنگ ریاضی: کلش + زنگ تفریح کشید به امتحان. خانم م هم طبق معمول جاهای اکثریا رو عوض کرد. به من هم گفت برو اونجا بشین (همون جایی که دوست ندارم) همشو نوشتم ولی نمیدونم خوب میشم آیا؟
بعد از امتحان بچه ها گفتن: این چه وضع امتحان بود؟! این دیگه چه سوالایی بود؟! سوالای «پیک گل واژه» هم انقدر سخت نیست.
خلاصه بی خیال.
زنگ شیمی و زیست: مسخره بود.![]()
موبایل مامانمو گذاشتم واسه ساعت 6 که زنگ بزنم به وحیده جونم بهش تولدشو تبریک بگم. ساعت 3 بعد از ظهر رفتم بخوابم آخه صبح از ساعت 2 بیدار شدم ریاضی خوندم . چشام داشت میرفت. فردا هم 3 تا درس مطالعات امتحان داشتم، با فعالیت هاش.
ساعت 7 بعد از ظهر، من از خواب بیدار شدم ساعت 6:15 بعد رفتم به وحیده زنگ زدم. وقتی گوشیو برداشت من بهش گفتم:
تولـــــــد، تولـــــــد، تولدت مبارک! مبارک، مبارک، تولدت مبارک! بیا شمعا رو فوت کن تا100 سال زنده باشی.
مامان و بابام داشتن تلویزیون نگاه میکردن، تلفن هم وسط هاله، انقدر بهم خندیدن.
وحیده گفت مگر اینکه تو واسه من تولد بگیری! این خانواده ما که انگار نه انگار تولدمونه.
خالش عیدی واسش سیم کارت ایرانسل گرفته، باباشم گوشیشو داده بهش. گوشیش مدل بالا نیست ولی واسه عیدی خیلی خوبه. ما که شانس نداریم خالمون بهمون سیم کارت عیدی بده و بابامون گوشی خودشو به ما هدیه کنه .![]()
الآن میخوام برم اجتماعی بخونم. فردا امتحان زبان از درسهای: 6 و 7 و 8 و 9 داریم. ولی من نمیخونم زیاد، چون کلاس زبان میرم، تا حدودی بلدم.![]()
انقدر راحتم، بقیه دوستام دارن عین... خر میزنن.![]()
پنج شنبه 19/2/1387
امتحان مطالعات رو کنسل کردن. یه آقاهه اومد سر صف راجع به نجوم و ... حرف زد. خانم ح گفت: فقط وقت دارم درس بدم. من که انقدر خوشحال شدم که نگو. آخه هر چی مطالعات میخوندم یاد نمیگرفتم. 2ساعت وقتمو گذاشتم روی یک درسش از آخر هم یاد نگرفتم. اصلا من حفظیام خوب نیست، 10 بار باید یک جمله رو بخونم، 5 بار برای اینکه حفظ بشم، 5 بار برای اینکه مطمئن بشم یاد گرفتم از آخرم 2 روز بعدش یادم میره. آی کیو رو حال کنید. در حد جلبک دریایی. ولی فهمیدنی هام خوبه.
زنگ زبان 1: مسخره بود، ولی یادش رفت امتحان بگیره، بچه ها هم پایه هیچی نگفتن.
زنگ ورزش: 3گام امتحان دادیم. من هی وسطش مشکل برام پیش میومد. یک بار پام درد گرفت، یک بار 4 گام رفتم، به جای 3گام. همیشه توی تمرینا درست میرفتم ولی سر امتحان اصلیش...ولی خدا رو شکر از آخر درست رفتم. خانم خ گفت: چون برای گرفتن نمرت تلاش کردی بهت 5/0 نمره اضافه میکنم.
زنگ زبان 2: بچه ها سفارش ساندویچ داده بودن. آخه ساندویچ فروشی دقیقاً پهلوی مدرسمونه. وسطش خانم ت یک استراحت داد بچه ها داشتن ساندویچ میخوردن من دهنم انقدر آب افتاد.
تا آپ بعدی یا علی
امروز دیگه کلی خودمونو خفه کردیم گلبرگ های گل ها رو میذاشتیم روی پنکه پنکه که روشن میشد همه میپاشید رو سر معلما ما هم جیغ و داد و سر وصدا و شادی.
خانم ح درس پرسید از یکی بلد نبود چون روز معلم بود گفت اشکال نداره نمره نمیذارم. خانم ت (دبیر زبان) فعل های مجهولو درس داد 4 یا 5 بار وسط درس دادنش چند تا از بادکنک ها ترکید. هم چین از جا میپرید اند خنده بود.
واسه معلم زیستمون هم یک جمله خیلی جالب یکی از بچه ها پای تخته نوشت. «معلم گرامی ام وجود تو سبب شد تا ریشه تومور بدخیم گمراهی ام را ازجا در آورم و ویروس نادانی به سلول های وجودم راه نیابد. علم ودانشی که تو به من آموختی همانند مواد معدنی و مواد آلی مورد نیاز بدنم، کربو هیدرات، پروتئین و ویتامین مورد نیاز روحم بودند. به خاطر رسیدن علم ودانش به روحم باعث شد تا من دچار هیچ نوع بیماری مثل کرتینیسم و کواشیرکور روحی نشوم. علم و دانشی که تو به من آموختی باعث شد تا اسیدهای آمینه اساسی به روحم برسد. معلم گرامی رشته های DNA تک تک سلول های وجودم و گلبول های قرمز خونم و همه وجودم به تو میگویند که: روزت مبارک!» ![]()
امروز به الهه گفتم چرا گونه هات جوش زده؟ گفت حالا صورت خودت بلوریه؟
خدایی ماله من مثل مردم هیروشیما و ناکازاکیه موقع بمباران سال 1945 همه خونی و ... ![]()
تا بعد یا علی ![]()
سر زنگ ریاضی بودیم قریب به اتفاق بچه ها ریاضی هاشون رو ننوشته بودن منم همین طور. حالا معلمه اومده همون اول میگه ط(من) بره پای تخته. حالا من بلد نیستم. ننوشتم. هیچی دیگه خانم م گفت: ننوشتی؟ من:نه! خانم م: درسو بلدی؟ من: نه! حالا هی بچه ها میگن بلدی برو ما بهت میرسونیم.
الهه: تو خودت معادله ها رو به من یاد دادی حالا چه جوری یاد نداری؟؟ بابا نوع 1 و2ش رو نمیتونم تشخیص بدم خیلی ضایعست آدم معادله رو حل کنه بعد ندونه درجه 1 یا 2!
خانم م: بیا اینجا ببینم واسه چی ننوشتی؟ اگه موجه بود فردا نگاه میکنم اگه نه باید بری دفتر.
همه بچه ها از ترس و نگرانیشون برای من:هههههههه! واااااااای!![]()
رفتم پیشش گفت: چرا هم ننوشتی هم بلد نیستی؟؟ گفتم: خب خانم یک مشکلی داشتم دیشب. گفت چه مشکلی بگو. گفتم خب خانم یک مشکلی بود دیگه. گفت: آخه باید دیشب اون مشکل پیش بیاد؟؟ گفتم مگه نمیشه در طول سال برای آدم 1دفعه یک مشکلی پیش بیاد
؟ گفت باشه فردا میبینم مثل خیلی های دیگه. فرداش قشنگ درسو خوندم فول شدم تکلیف ها رو هم نوشتم. فرداش اومد کلاس از بین این « ان » نفری که ننوشته بودن 2شنبه کامل کردن اول اومد سراغ من گفت اول مال ط ( من ) رو میبینم. منم نشونش دادم کامل بود منفیم پاک شد مثل همه اونای دیگه. بعد از قرنی که داستان معصومیت هامو مینوشتم حالا داستان شیطونی ها مو نوشتم.یا علی
خانم ح (دبیر مطالعات): از 2نفر درس پرسید بعد گفت خانم ط (من) وقتی میخوان معلما اسمو بخونن بچه هامون اند خندن وقتی دبیر به دفتر نمرش نگاه میکنه همه ساکت نفسا تو سینه حبس. مورچه اون موقع راه بره صداش میاد بعد وقتی اسم خونده میشه همه یک صدا نفس عمیق میکشن میگن هههههههههههههه. معلممون میگه مگه میخوام بکشمتون که اینجوری میگین ههههههههههه؟؟؟؟؟ به بچه ها استرس وارد میشه نکنین اینجوری مادر جان(تکه کلامش مادر جانه معروف شده به خاطر همین تکه کلامش) یکی از هم کلاسی هام واسه یک مشکلی که نمیدونم چی بود رفت پیش خانوممون صحبت کنه منم از فرصت نهایت استفاده رو بردم از یکی کتاب گرفتم 2دور خوندم. وقتی حرفاشون تموم شد من رفتم درس جواب بدم. خانم ح: قشنگ 1دور کردی دیگه؟ من: بله! (تو دلم: 2 دور کردم خوش خیال) بعد پرسید فکر کنم همه رو جوابیدم ولی نمیدونم 20شدم آیا؟
بعد درس داد. در مورد وظایف رهبر بود گفت: یکی از وظایف رهبر بسیج نیروها موقع جنگ، اعلام جنگ ، اعلام صلحه. مثلا امام خمینی موقع پایان جنگ ایران و عراق صلح رو اعلام کردن و گقتن: ما جنگ ایران و عراق رو تموم کردیم و ..... یک دفعه همه بچه ها دست زدن .گفت انگار من رهبرم اعلام صلح کردم. واقعا از جون و دلش مایه میذاره تا ما یاد بگیریم اداهاش اند خندست ولی همش برای یاد گیری ماست. منتهی بعضی ها به قول خودش سوءاستفاده چی اند میخوان موقع این کاراش کلاسو به هم بزنن.
تا بعد یا علی ![]()
سر کلاس دینی بودیم من هی خدا خدا میکردم که خانم ط از من درس نپرسه و خدا رو شکر نپرسید.
بحث سر دوست و تعریف دوست و اثراتی که روی هم میذارن بود که حرفهای جالبی بچه ها و معلممون میزد حالا الهه و مریم هی میگن بی معرفت ما دوستای به این خوبی خب تو هم یک ذره از ما تعریف کن.
منم بعد از قرنی موفق شدم بگم آخه همه داشتن از دوستاشون حرف میزدن همه هی دستشونو بالا میکردن و بالاخره موفق شدم گفتم: من از الهه و مریم تشکر میکنم واقعا دوستای خوبی برای من بودن. خانم ط: شما هم دختر خوبی هستی خانم ط(خودم) منم این جوری شدم ![]()
تشکر کردم و ادامه دادم: هم چنین در مورد دوستای سال دوم راهنماییم میخواستم بگم ما گروه دوستیمون 5نفر بود و حتی تا الانم با هم در ارتباطیم من از اونا خیلی چیزا یاد گرفتم مثلا اینکه درس هایی رو که دوست ندارم هم باید بخونم (من لای جغرافی و تاریخ رو در طول سال باز نمیکردم فقط واسه ترم میخوندم خدایی خیلی مزخرفن مخصوصا تاریخ آخه من فمنیستم تاریخ رو که میخونم اعصابم میریزه به هم چه برسه به اینکه بخوام امتحان بدم) خیلی هم زودرنج بودم ولی اونا به من با جنبه بودن رو یاد دادن.
(خدایی خیلی دوستای خوبی بودن)
خانم ط: از اینا جنبه رو یاد نگرفتی؟ من: نه! (همه بچه ها زدن زیر خنده) گفتم اینا با جنبه ان ولی من از اینا مهربونی رو یاد گرفتم. حالا معروف شدن به خانوم های مهربون.
خانم ط گفت: بچه ها سعی کنید زودرنج نباشید این صفت خوبی نیست این به معنی اینه که شما ضعیفین سعی کنید قوی باشید. و هم چنین گفت: شاعر میگه
:«دوست آن است که عیب انسان را هم چو آینه رو به رو گوید، نه این که مثل شانه پشت سر رفته مو به مو گوید» یکی از همکلاسی هام گفت: کی گفته؟ (منظورش اسم شاعر بود) خانم ط: شاعر گفته (بازم بچه ها زدن زیر خنده)تا بعد یا علی ![]()
2دوست خوب+ من=3دوست خوب
یک روز الهه و مریم 2تا دوست گل نه ببخشید من سنگینم خانومم لوس نیستم
2تا دوست خوب به من 3بار پیشنهاد دوستی دادن من دفعه اول و دوم گفتم باشه فکرامو بکنم اینو گفتم که فکر نکنند من از حول حلیم افتادم تو دیگ و البته فکرامم کردم جواب +دادم. عروس خانوم بله رو گفت شولولولوووووووووو ببخشید بله دوستیو گفتم.
روز اول با هم گفتیم و خندیدیم یک جک های خیلی ضایع که در شان وبلاگ نیست اما یکیشونو که خوبه میگم.
یک روز یک جهنمیه میره پیش یک بهشتیه میگه آب خنک بده. بهشتیه: برو، برو از بهشت بیرون، کی گفت بیای اینجا؟ جهنمیه: باشه، دارم برات، واسه چاییت آب جوش میخوای.![]()
خلاصه من رفتم میز آخر نشستم گفتن چه جوری این جا میشینی(آخه میزش خرابه فقط میشه گوشه هاش نشست وسط بشینی سر میخوری پایین) و منم گفتم عادت میکنم و همین طورم شد الآن واسم عادی شده.
دخترای مهربونین فقط کاش می آمدن اینترنت آخه اونا از اینترنت بدشون میاد فقط با کامپیوتر آهنگ گوش میدن ولی من ماشا الله: اینترنت، آهنگ، بازی های اکشن (22تا رسوندم به آخر) و...
خوبی هایی که در حق اون4تا کردم
یک روز خانم د گفت یک گل سرخ بگیرید گلبرگ هاش رو بکنید بمالید روی کاغذ بعد حکم یک کاغذ تورنسل رو داره روش آبلیمو، شامپو و ... بمالید تا خاصیت اسیدی یا بازیشونو تعیین کنید. اون 4تا هم حوصلشو نداشتند به من گفتند این کارا رو بکن منم کردم براشون همه نمره هامونو گرفتیم. زنگ های تفریح سحر و رضوان با هم، سارا و فرزانه هم با هم میرفتن دنبال خوش گذرونی من میرفتم براشون چیزی میخریدم، موازنه شیمی رو بهشون یاد دادم، بعضی از سوالای ریاضی و زبانو وقتی مینوشتم تند بهشون میدادم که آب توی دلشون تکون نخوره. تازه 3تا سوال شیمی رو هم بهشون رسوندم ولی فقط به خاطر یک سوال؟! آخه اونا فقط منو واسه منافع خودشون میخواستن. اصلا کسی که از دوستش هم چنین انتظاراتی داره لیاقت زندگی رو نداره چه برسه به دوستی! سارا و فرزانه 10 ساله با هم دوستن ولی این کارایی که من توی این 1ساله براشون انجام دادم هیچ کدومشون واسه همدیگه توی این 10سال نکردن. متاسفانه باید به اندازه لیاقتشون براشون مایه میذاشتم ولی بیشتر از لیاقتشون بهشون محبت کردم.
«همیشه بر اساس لیاقت افراد باید به آن ها توجه و محبت شود»تا بعد یا علی ![]()
یک روز فرزانه و سحر و رضوان و سارا و من توی نماز خانه بودیم داشتیم جانمازها رو پهن میکردیم یک دفعه؛
سحر: فاطمه ما میخوایم یک چیزی رو بهت بگیم.
سارا: ببین فاطمه من و فرزانه دوست گل همیم.(اینا توی دوران تحصیلشون یاد گرفتن مثل بچه ها به هم میگن دوست گل فقطم میخوان گروه دوستیشون 2 نفری باشه)
سحر: من و رضوانم همین طور زنگ تفریح میخوایم 2تا 2تا جدا باشیم ولی سر کلاس با هم باشیم منم گفتم باشه.
خلاصه زنگای تفریح خیلی تنها بودم بعد یک روز امتحان شیمی داشتیم سارا و فرزانه چند تا سوالو مونده بودن منم 3 تا سوال 1نمره ای رو بهشون رسوندم بعد آخرش یک موازنه بود هر چی خواستم بهشون برسونم نشد آخه خانم د دقیقا داشت از پهلوی ردیف ما رد میشد. فرداش اومدم مدرسه دیدم 1500 تومنی که دیروز دست فرزانه سپردم( آخه من خیلی ولخرجم 1500 تومن مو دادم روز قبلش به فرزانه که آخر هفته بهم بده) بعد بهش گفتم چی شده دیدم ناراحته گفت خیلی بی معرفتی بهم تقلب شیمی نرسوندی (حالا 3 تا سوال یک نمره ای رو رسوندم!) رضوانم با سحر به همین خاطر قهر کرده بود بعد فرزانه گفت باید با هم آشتی کنید اونا به هم آشتی کردن من به فرزانه گفتم:«رطب خورده کی کند منع رطب» سارا مثل همیشه خودشو نخود هر آش کرد گفت نمیخواد با تو آشتی کنه منم با سارا قهر کردم حالا حتی اگه بیاد التماس هم بکنه من باهاش آشتی نمیکنم.
یک روز کیک سارا افتاد پایین هی به فزرانه و سحر و رضوان میگفت کیکم کو؟ شما برداشتین؟؟من دیدم افتاده زیر پاش از زیر پاش برداشتم دادم بهش خیلی «بد» گفت ممنون.
یک روز دیگه هم پاک کنشو دیدم رو زمین افتاده یک هفته بود دنبالش میگشت وقتی بهش دادم خودش شاخ در آورد گفت این دیگه از کجا گفتم روی زمین تازه ورداشت نازشم کرد.
یک روز قرار بود با بچه ها 5 تایی بريم توي حياط شعر بخونيم آخه معلم ورزشمون جلسه داشت نتونست بياد بعد من و سحر رفتيم دنبال رضوان سر راه سارا و فرزانه رو دیدیم سارا گفت سحر یک دقیقه خودت تنهایی بیا کارت دارم سحر رفت پیش سارا. سارا هم عین این نامزدها خودشو چسبوند به سحر و در گوشش چیزی گفت من و فرزانه هم پهلوی هم راه رفتیم ولی چیزی به هم نمیگفتیم چون با هم قهر بودیم. بعد من و سحر شروع کردیم به گشتن دنبال رضوان. رضوان توي آبخوري بود داشتيم باهم ميرفتيم كه
سحر بيوفا: فاطمه میدونی سارا در گوشم چی گفت؟ گفت نمیخوام فاطمه با ما بیاد. فاطمه ببین فرار شد زنگ ورزش به ما نچسبی
من: من بهت چسبیدم یا اون سارا که عین نامزدها خودشو انداخت رو تو! اتفاقا من از چسبیدن فوق العاده بدم میاد.
سحر: ببخشید ولی ما میخوایم بریم 4تایی شعر بخونیم.
من: خب برین به درک.
سحر و رضوان: ببخشید دیگه!
رفتم بالا چند تا از بچه ها داشتن رمان می خوندند و ادا در می آوردن و میخندیدند منم سعی کردم گریه نکنم یاد یک جمله افتادم که میگه:
«هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنای نگاهت را نمیفهمد گریان مکن» . و شروع کردم به خندیدن به اداهای اونا.شبش رفتم حرم شهادت امام رضا بود. به رضوان اس ام اس شوخی زدم گفتم رفتم حرم سوغاتی نمیخوای؟ اونم به جای اینکه یک اس ام اس شوخی بهم بزنه هیچی نگفت.
فردا شبش باهاش چت کردم گفت فاطمه به ما نچسب گفتم تو دیگه چرا؟؟؟ من چسبیدم یا سارا و فرزانه ؟! تازه هرچی بهش میگفتم عزیزم هانی و .. زود پاچه میگرفت گفتم شما چرا امروز این طوری شدین؟ چی کارتون کردم که پاچه میگیرین؟ گفت من چمیدونم از خودشون بپرس. گفتم حق من نبود که برم سارا وفرزانه باید میرفتن من میتونستم وجودشون رو تحمل کنم اونا نمیتونستن در ضمن منم بلدم شعر بخونم.
خلاصه چت هم بی فایده بود دیگه حسابی تنها شده بودم تا اینکه...
تو آپ بعدی میگم
5شنبه بود.
زنگ زبان خانم پ ناظممون اومده بود کلاسمون یکی از بچه های دوم رو هم بهش موبایل داده بودن اومده بودن ببینند کی موبایل آورده هر چی زنگ میزدن موبایلش تو دسترس نبود.
رفتن توی کلاس های دیگه یک چرخی زدن دوباره اومدن توی کلاس ما. یکی از دوستام موبایلشو گذاشته بود توی کفشش. خانم پ عینکشو گذاشته بود پایین دماغش از اون بالا با چشاش بچه ها رو نگاه میکرد. نگاش میکردی فکر میکردی میخواد بخوردت. بعد اون دوستم رنگش پرید، سرخ شد،زرد شد، نارنجی شد، سبز شد، آبی شد، نیلی شد، بنفش شد، خلاصه شد آبرنگ، شایدم رنگین کمان، شایدم لوازم آرایش، شایدم مداد رنگی، شایدم مداد شمعی و 1000 شاید دیگه. خب تابلو بود که اون موبایل آورده.
خانم پ: صاحب موبایل پیدا شد. (رفت طرف صاحب موبایل.) موبایلتو بده به من.
دوستم: خانم من؟؟؟ نه!!!!!!( بعد از مدتی بسیار کوتاه) باشه! دستشو کرد توی کفشش موبایلو در آورد.![]()
خانم پ: از این به بعد باید کفش ها رو هم نگاه کنیم!![]()
دوستم دیگه موبایل نیاورد گفت این یک موهبت الهیه چون از این به بعد بیشتر حواسم به درسه. البته موبایلشو فرداش بهش دادن.
تا آپ بعدی یا علی
یک جمله قشنگ: «به جای نفرین بر تاریکی میتوان شمعی روشن کرد» اگه گفتین یعنی چی یه شکلات بهتون میدم
بچه ها من از این به بعد فقط 5 شنبه ها و شاید جمعه ها میتونم آپ کنم.
۴شنبه بود.
زنگ ریاضی درس داد.
زنگ شیمی از من و فرزانه درس پرسید از من یک سوالایی پرسید که نگو و نپرس فرزانه گفت این چه سوالاییه چه سخته.
ولی من همه رو جواب دادم ![]()
بعد رفتم پیش معلممون گفتم چند شدم؟؟ گفت چند تا سوالو جواب ندادی؟؟؟ گفتم نمیدونم. سوالشو تکرار کرد منم گفتم نمیدونم گفت همه رو جواب دادی 20 شدی. تشکر کردم نشستم.
بچه ها گفتن: چی شد؟ چی گفتی؟ چی گفت؟ چند شدی و... منم سوالاشونو جواب دادم. همه گفتن ای خر خون! تو چه جوری 20شدی با این سوالای سخت(خدایی سخت نبود، مسئله بود بیشترش) منم عادت دارم هر کی رو میبینم بهش میگم خر خون بعد بچه ها گفتن از نظر تو همه خرخونن الا خودت. فرزانه گفت برو نمره منو ازش بپرس منم رفتم گفتم خانم د، م (فرزانه) میگه نمرش چند شده یک دفعه فرزانه دستمو کشید برد گفت از قول خودت بگو گفتم من که نمیتونم برای خودم بپرسم با خودش میگه این دختره چه فضوله. نمره توئه تو باید بپرسی گفت بی خیال روم نمیشه خدا رو شکر خانم د سوالمو نشنید آخه سرش شلوغ بود داشت با بچه های دیگه حرف میزد.![]()
زنگ زیست:امتحان داشتیم هی بچه ها میگفتن خانوم فردا بگیرین یک گروه دیگه میگفتن نه همین الآن بگیرین خانم ص گفت: رای میگیریم. رای گیری کردن قرار شد فردا بگیرن. یک خودشیرین: خانم خب حق ما که خوندیم ضایع میشه
. اصلا بچه های این مدرسه گذشت ندارن فقط به فکر خودشونن
. بعد خانم ص خوب راست میگه امتحان گرفت منم برخلاف شیمی، زیست هیچی نخونده بودم حالم از زیست به هم میخوره. فقط 2تا سوال نیم نمره ای رو جواب دادم با چند تا سوال دیگه جمعا 3نمره یعنی5/3 از 15 نمره. رفتم خونه زیستمو به مامانم گفتم که خرابیدم گفت ای بابا ما هر چی دعا میکنیم توی مدرسه نمراتت خوب شه فایده نداره.![]()
گفتم چرا شیمی مو 20 شدم گفت آفرین! گفتم خب میخوام برم رشته ریاضی چرا من باید زیست بخونم؟
گفت خب غصه نخور سال دیگه زیست ندارین.
معلم زیستمون خوش اخلاق بود ولی ترم 2یکی دیگه اومد خودش حامله بود دیگه از 7 ماهگی حاملگیش تا 6 ماهگی بعد از زایمان دکتر بهش استراحت داده بود. راهنماییشم مثل من رفته بود محمد بخارایی دبیرستانشم مثل آینده من (انشا الله) رفته بود سعدی. معلم ریاضیمونم رفته بود سعدی. حالا هی بعضی ها مثل مامانم میگن چرا میخوای بری سعدی؟ سعدی اله سعدی بله من که سال دیگه اگه اینجا باشم انقدر درس نمیخونم تا خودشون منو قبول نکنن دیگه امکان نداره بمونم اینجا باید برم سعدی تحت هر شرایطی که شده. برام دعا کنید.![]()
تا آپ بعدی یا علی![]()
۲ روز بود که ما نزدیک امتحان های ترم لوس بازی هامون گل کرده بود تا معلما به ما وقت اضافه میدادن ما مینشستیم دور همدیگه یا هی ادای دهاتی ها رو در میاوردیم یا هی ادای سوسولا رو(ما یک ربع دهاتی صحبت میکردیم یک ربع بعدی سوسولی). بعد سحر گفت ای بابا بچه ها من نمیتونم ادای سوسولا رو دربیارم بیاین همون دهاتی صحبت کنیم. بعد من با همون لحن سوسولی گفتم: نمیتونی؟! بمیری الهی!
بعد یک دفعه صدای خندمون بلند شد معلم دینی مون هم ما رو دست انداخت گفت دارین خاطره از خودتون ول میکنین؟؟ بشینین برای ترمتون خودتون رو حاضر کنید ولی از اونجایی که ما از بچه خرخونا بدمون میاد مخصوصا من(اونم کی منی که معدلمو شدم ۱۱/1۹). ولی ما بهش اعتنا نکردیمو به کارمون ادامه دادیم. بعد از امتحانای ترم معلما میومدن و نمراتومن رو میدادن طبق معمول ریاضی و فیزیک و شیمی من از اونا بالاتر بود و اونا هم ادبیات و زیست و...
( ریاضی:۷۵/۱۸ بازم خوب شدم بقیه که شده بودن 14،15 فکر کنین 3صفحه ریاضی توی ۵/۱ ساعت اونم چه سوالایی، فیزیک:20 شیمی:20 زیست:18 ادبیات:17 زبان:20 عربی:20 اجتماعی:۷۵/۱۷ زبان فارسی:19 دینی:19)
نمرات کل:( ریاضی:۱۶/1۹ فیزیک:20 شیمی:20 زیست:18 ادبیات:۳۳/۱۸ زبان:20 عربی:20 اجتماعی:۳۳/۱۸ زبان فارسی: ۳۳/۱۹ دینی:۶۶/۱۷)
خوب اینم از نمرات درخشان
یک روز معلم فیزیکمون اومد توی کلاس اسم یکی رو میخوند میگفت بیاد جای میزش اگه 19 به بالا هم شده بود به بچه های دیگه میگفت برای سلامتیش صلوات بفرستین. وقتی اسم منو خوند به بچه ها گفت برای سلامتیش صلوات بفرستین حالا هی فرزانه میگفت خرخون! خرخون! آخه زنگ قبلشم فقط من و یکی دیگه هندسمون رو شدیم 20 کامل. بچه ها میگفتن خانوم آ(معلم هندسه صفرمون! میدونین اولا هندسه ندارن ولی مدرسه ما برای اینکه اسم خوب در کنه واسه ما بدبختا هندسه صفر گذاشته) ما که هندسه نداریم خوب تاثیرش ندین گفت نمیشه واسه تعیین رشتتون لازمه از آخرشم توی کارناممون نذاشتن.
داشتم میگفتم رفتم جای میز خانم م بعد بچه ها خیلی آروم صلوات میفرستادن یک دفعه فرزانه بلند صلوات فرستاد پشت سر اون بقیه هم بلند صلوات فرستادن. انقدر حال کردم از این کارش! دختر خوبیه فقط بعضی اوقات خر حرفهای سارا میشه. یک روز هم معلم ادبیاتمون اومد برگه ها رو داد من شده بودم 17 سارا شده بود ۷۵/۱۹. سارا اومد با حالتی خیلی افسرده گفت بچه ها شدم 19/75 چی کار کنم؟؟ حالا معلما به ۷۵/۱۹ ها 20 میدن این اومد ادای خرخونا رو دربیاره. منم یک جورایی مثل اونم ولی من رفتم دیدم شدم 17 انقدر ذوق کردم با یک حالت خوشحالی شدید که مثل فنر بالا پایین میرفتم اومدم پیششون گفتم بچه ها من 17 شدم یعنی فکشون 60 متر واشد گفتن تو مطمئنی که الآن خوشحالی؟! گفتم آخه با مدل سوالا آشنا نبودم فکر میکردم چقدر خراب کردم فکر میکردم میشم 14 یا فوقش15اصلا فکر نمیکردم بشم 17 ! اون روزی که کارناممو گرفتم هم خیلی بهم حال داد آخه داداشم 20هزار تومن به من جایزه داد
دعا کنید برام تا یک مشکلی دارم حل شه اون روزا روزای شادی بود ولی بعداً ورق180درجه برگشت. توی آپهای بعدی براتون میگم.سپیده رفت ومن با 2نفر به نامهای فرزانه وسارا که جلومون مینشستند دوست شدم ما3نفر حدوداً2هفته باهم خوب و خوش بودیم تا اینکه یک روز مدرسمون ما رو برد اردوی رضویون یعنی مدرسه امام رضا واحد7 و واحد1با هم بودن و ما واحد7 بودیم . از اونجائی که سارا دختر فوق العاده حسودیه به فرزانه میگفت هر وقت اینو دیدی باید سریع بریم نمیخوام اون با ما باشه حالا من چه گناهی کرده بودم اینکه اینا از همون اول ابتدائی با هم دوست بودن وبه قول خود لوسشون دوست گل همدیگه بودن میخواستن نامزد بازی در بیارن.
منم گفتم باشه اینا اگه دوست دارن توی اردو تنها باشن منم اذیتشون نمیکنم رفتم با بقیه بچه ها راجع به عشق، ماشین مورد علاقه، دوست پسر ، کوچه ها و ..... خلاصه موضوعهای مختلف به نتیجه های شگرفی دست پیدا کردیم
بعد از اردو نمیدونم چرا این 2 تا آدم... با من قهر کردن با اینکه من تنهاشون گذاشتم. شاید واسه اینکه موقع اذان ظهر با فرزانه رفته بودم نماز و سارا چون دید من دارم با فرزانه میرم با من لج شد.همه اون حرفای سارا رو هم فرزانه به من گفت تازه گفت بعضی از اخلاقاش خیلی بیخوده مثل همین ولی نمیدونم چرا خودش حرف سارا رو قبول کرد و با من قهر کرد.
تازه من کلی به سارا محبت کردم مثلاً یک دفعه توی اردو یک خانمه بود که با چوب و این جور چیزا کار میکرد به ما چند نوع چوب نشون داد مدلاشو گفت بعد چند تا از آثارشو به ما نشون داد گفت بگین از کدوم مدل چوبه سارا هم عین خر توی گل گیر کرده بود من بهش آروم رسوندم، اونم به خانمه گفت بعد جایزه گرفت بشکنه این دست که نمک نداره بعد سریع دست دوست مثلاً گلشو گرفت و رفت.
یک دفعه هم توی کلاس سر زنگ زبان اون معنی یک کلمه رو نمیدوست برگشت تا از پشت سریم بپرسه بعد تا گفت بچه هاtherefore)))) یعنی چی؟؟ من ناخودآگاه بهش نگاه کردم گفت تو نه! منم توی دلم گفتم تو لیاقت اینکه آدم معنی یک کلمه رو هم بهت بگه نداری!
خلاصه سرتونو درد نیارم من با اون 2 تا بعد 1هفته آشتی کردم و با 2نفر که جلوی اونا مینشستن به نام های سحر و رضوان صمیمی شدیم گروه دوستیمون شد 5نفر.


برای مونای عزیز ![]()
اونا ۲خترای بدی نیستن فقط ما با هم تفاهم های لازمو نداریم از دوست صمیمیشون تبدیل شدم به یک دوست عادی بعد رفتم با یک دختری بنام سپیده که اونم خیلی تنها بود یک نیمکت توی ردیف وسط گیر آوردیم رفتیم با همدیگه اونجا نشستیم بعد از یک مدتی اون گفت این مدرسه خیلی بیخوده نه آدماش باحالن نه معلماش اون جوری که میگن خوبن فقط از ما 1میلیون پول مفت گرفتن تازه دوستام هم همه رفتن زکیه. اونم پروندشو از مدرسه امام رضا گرفت و رفت زکیه و من دوباره احساس تنهایی کردم.
اولش همه بچه ها میگفتن این سپیده چقدر خله که رفته حالا فهمیدن خودشون خلن که اینجا موندن آخه اونا هم اکثرشون سال دیگه اینجا نیستن.
همه ما و خانواده هامون فکر میکردیم چون اینا از ما پول زیادی گرفتن پس حتماً معلم های خوبی میارن ولی آخرای فروردین گندش دراومد که دبیرامون همون قدر که دبیرای دیگه توی مدرسه های دولتی حقوق میگیرن، درآمد دارن باقیش میره تو جیب آستان قدس خب چه کاریه آدم بره مدرسه دولتی بقیشو بره غذای حضرت بخوره چمیدونم بره محصولات آستان قدس بخره به نظر من آدم بخواد درس بخونه تو خراب خونه هم میتونه درس بخونه این به خود آدم برمیگرده که چطور باشه.
تا آپ بعدی ![]()
بچه ها امروز میخوام براتون از همکلاسی های امسالم که البته بهتره بگم دشمنای امسالم براتون بگم.
مدرسه ما یک مدرسه غیر انتفائیه و معمولاً بچه های مدرسه غیر انتفائی با بچه های مدرسه های دولتی ناسازگارند. من هم چون از یک مدرسه دولتی اومدم اول دبیرستان اونم یک مدرسه غیر انتفائی با مشکلات عدیده ای روبه رو شدم بگذریم کم کم که بگم خودتون میفهمید.
1 روز قبل از شروع ماه رمضان یعنی 20شهریور ما رو بردن اردو تا یک سری از قوانین لوس مدرسمون رو بگن و هم چنین بچه هایی که دوستی ندارند اون جا دوست پیدا کنند من هم با 3نفر اون جا آشنا شدم و بعد از اون روز که به من تا حدودی خوش گذشت من 1جورایی بهشون وابسته شدم و تا اول مهر داشتم لحظه شماری میکردم که دوباره ببینمشون خلاصه ما اوایلش با هم خیلی خوب بودیم ولی بعد اونا با من خیلی بد رفتارکردن دیگه به من محل سگ هم ندادند مثلاً وقتی زنگ میخورد وما میخواستیم بریم حیاط اگه یکیشون 1مشکلی داشت و نمیتونست بیاد بهش میگفتن چی شده ولی به من هیچی که نمیگفتن هیچی توی حیاط هم نمیفهمیدند که من نیومدم! وقتی میومدن توی کلاس میگفتن اِاِاِ... تو نیومدی؟؟؟
یا مثلاً موقعی که بحث سر یک چیزی میشد به من نمیگفتن که بیا حرف بزنیم و... یک روز هم «بی اف» یکیشون تصادف کرده بود من که دیدم ناراحته ازش پرسیدم چته؟ جواب سر بالا داد گفت هیچی! بعد از یکی دیگشون پرسیدم گفت مغزت اندازه جلبک دریاییه بی افش تصادف کرده سر به سرش نذار. منم وقتی بشنوم کسی مرده یا تصادف کرده یک دفعه حالم میریزه به هم میرم تو خودم بعد اونا فکر کردن من از اینکه گفتن مغزت اندازه جلبک دریاییه ناراحت شدم ولی اینطور نبود. خلاصه تا این که اواسط مهر هر3تاشون به این نتیجه رسیدن که من نباید با اونا باشم قشنگ به من گفتن ما نمیتونیم تو رو تو گروه دوستیمون قبولت کنیم باهات حال نمیکنیم و... به خاطر همین من مجبور شدم از پیششون برم البته اولش خیلی ناراحت شدم ولی الآن خوشحالم چون منم با اونا حال نمیکردم . بقیشو تو آپهای بعدی توضیح میدم.
سپیده جون من که عاشق ریاضی و فیزیک وشیمی ام.
تو دانشگاه هم اگه خدا بخواد میرم مهندسی مکانیک برای تو هم دعا میکنم به شغل مورد علاقت برسی و همیشه موفق باشی گلم.![]()
تو هم برام دعا کن![]()
یا علی


۳تا عکس از مرسدس بنز گذاشتم حال کنید
یاحق![]()
این عکس تیم آرسنال زنان و مردان است ۱مرد ۱زن ![]()
امسال دوستام خیلی به من بی معرفتی کردن که انشا الله همه رو سر فرصت میگم حالا با دوستام آشنا بشین.
وحیده: از اول ابتدائی باهاش دوست بودم دختر ساکتیه اما با مزست سال دیگه میره تجربی.
نیلوفر: از سوم راهنمائی باهاش دوست بودم انشا الله سال دیگه با همیم آخه جفتمون میریم ریاضی.
آتنا: از پنجم ابتدائی باهاش دوست بودم دیگه با هم نیستسم چون اون از دبیرستان سعدی خوشش نمیاد.
نگار:از اول راهنمایی باهاش دوست بودم ولی سال۳ رو رفت تهران ولی هنوز باهم در ارتباطیم.
زینب:از دوم راهنمایی باهاش دوست بودم ولی الان دیگه باهم نیستیم
هیچ کدوم از این دوستام نتونستن بیان امام رضا آخه معدلای سال۳ شون ۱۹ به بالا نبود.![]()
و عکس هم از هر چی دوست دارم بذارم.
تا آپ بعدی ![]()

