تبليغاتX
شیطونی های یک دختر دبیرستانی
جمعه 1388/09/13
خاطره های بعد از عید، مدرسه (قسمت سوم)
این خاطرات سال دوممون رو که خدا میدونه کی تموم میشه!!!

البته از امسال خاطره زیادی ندارم. فقط درس و امتحان و بعضی وقت ها هم آواز... با هنرمندی جمعی از بچه ها و نوازندگی خانم افسانه ج روی میز!!!

بعضی وقت ها هم خودمون رو توی آینه نگاه میکنیم! آخه واسه روز دانش آموز بهمون آینه دادن. به قول نیلوفر اینا خودشون دارن ما رو از راه به در میکنن!!!خاطره های بعد از عید، مدرسه (قسمت سوم)

این خاطرات سال دوممون رو که خدا میدونه کی تموم میشه!!!

البته از امسال خاطره زیادی ندارم. فقط درس و امتحان و بعضی وقت ها هم آواز... با هنرمندی جمعی از بچه ها و نوازندگی خانم افسانه ج روی میز!!!

بعضی وقت ها هم خودمون رو توی آینه نگاه میکنیم! آخه واسه روز دانش آموز بهمون آینه دادن. به قول نیلوفر اینا خودشون دارن ما رو از راه به در میکنن!!!

توی این 3 روز تعطیلی هم که ما رو خفه کردن. فیزیک و شیمی و هندسه و تاریخ و حسابان و جبر باید بخونیم!!! (چیز دیگه ای هم موند آیا؟؟؟)

خب بریم سراغ خاطرات سال دوم


چهارشنبه 2/9

آمار: آمار تــــعــــطــــیــــل!!! فقط اول زنگ خانم خ گفت واسه امتحان هفته بعدتون خوب بخونین که من بتونم خوب مستمر براتون رد کنم. (البته هفته بعد هم نگرفت و گفت بر اساس ترم بهمون مستمر میده!)

خلاصه... امتحان آمادگی دفاعی داشتیم. بعد از امتحان همه رفتیم پایین، در مورد سوال ها حرف میزدیم. همه سوالها 4 گزینه ای بود به غیر از 2 تای آخر که تشریحی بود. در کل آسون بود.

نیلوفر و وحیده که من رو سوال پیچ کردن مثل... بعد گفتن باورمون نمیشه، ای خداااا، یعنی یکی از امتحان هامون رو دادیم؟؟؟!!! (از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدن!)

آمادگی دفاعی: سیما (یکی از افراد گروه آمادگی دفاعی مون) اومد کنفرانس داد در مورد ژ3

بعدش هم خانم ا برگه های ترم رو تصحیح کرد. من از 10 شدم 8/75. توی کارنامه هم جمع اون 10 نمره  و نمره کنفرانس و... شدم 18.75

دینی: خانم و رفته بود پایین توی دفتر با خانم ی داشت سؤال های ترم رو در میاورد. (چه آینده نگر!!!) ما هم که طبق معمول کلاسمون رو با 203 تجربی عوض کردیم که خانم خ بره ریاضی درس بده.

بچه های 203 یک تعدادی از کتاب های آمادگی دفاعی شون رو پاره کرده بودن!!! روی زمین آثارش بود. یک تعدادی از بچه ها رفتن توی حیاط و سالن و... ما هم که مونده بودیم توی کلاس و شیطنتمون گل کرد! چند تا از بچه ها که خیلی ی ی از آمادگی دفاعی متنفر بودن کتاب هاشون رو ریز ریز پاره کردن. بعد همه پریدیم به سر و کله هم! روی هم کاغذ ریختیم، توی کیف بچه هایی که نبودن رو پر کاغذ کردیم! بعد وقتی میومدن و زیپ کیف هاشون رو باز میکردن، فکشون 6 متر باز میشد!!! ما هم همه بهش میخندیدیم.

من یک دقیقه رفتم توی دستشویی موهام رو آب و جارو کردم! سیخ سیخ کردم اومدم توی کلاس همه بچه ها کپ کردن و دهن ها وا شد و چشمها بسیااااار گرد، طوری که در شرف بیرون زدن از حدقه بود!!!

افسانه: به به... سیخ سیخ فشن کردی!

بعد دیدم که وااااای... چشمتون روز بد نبینه! مژگان خانم دارن توی کیف بنده رو پر از برگه های کتاب آمادگی دفاعی میکنن. تا منو دید جا خورد، رفت سر جاش نشست. من هم با خونسردی تمام کیفم رو خالی کردم. گفتم: میگن دست رو دست زیاده، راست میگن هااا...

بعد همه بچه ها جمع شدیم توی کلاس، زهرا گفت بلیط داره واسه موج های آبی! با چند تا از بچه ها قرار مدار گذاشتن که قبل از امتحان ها برن. چون گفتن بعد از امتحان ها شلوغ میشه. ولی از یک طرف هم نتیجه گرفتن که اگه قبل از امتحان ها یا وسط امتحان ها پاشن برن، اگه یکی از امتحان هاشون رو حتی آخرین امتحان رو خراب کنن، مامان و بابای گرامی شون میگن: هاااا....دیدی؟ رفتی موج های آبی اینجوری شد!!! حالا کلی برگرد بهشون بگو اون اول امتحان ها بوده، من آخری رو خراب کردم. ولی کو گوش شنوا؟؟؟

بعد صدف رفت سوال هایی که خانم و گفته بود از هر درس 15 تا درآرین رو بهش بده. رفت سوالا رو داد و وقتی اومد بالا گفت: خانم و داره میاد بالا.

من: وسط این میدون جنگ؟؟؟!!! اینجا که پر کاغذ پاره س. زود باشین جمع کنین.

چشمتون روز بد نبینه، تا خواستیم جمع کنیم خانم و تشریف آوردن.

خانم و: این چه وضعیه؟ این کارا چیه؟ شما مثلا بزرگ شدین! (خب خوبه خودتم داری میگی مثلا!!!) پاشین جمع کنین.

ما: خانم ما نکردیم. اون کلاسی ها کردن. (اونا شروع کردن ما راهشون رو زنده نگه داشتیم!!!)

خانم و: خب اونا کردن شما پاشین جمع کنین.

ما: خانم به ما چه؟

خانم و: خب برین کنار خودم جمع میکنم.

ما: نه، اِاِاِ... این کارا چیه؟

خلاصه... با هم متحد شدیم. یکی جارو آورد، یکی سطل رو آورد، خلاصه جمع کردیم. منم سوسول بازی رو گذاشتم کنار، با دست شروع کردم به جمع کردن. بعدش هم رفتیم دستامون رو شستیم.

برگشتیم، دیدیم افسانه اومده میگه: خانم ت گفتن اسمتون رو روی کتابهای آمادگی دفاعی تون بنویسید و بدین. اونهایی هم که کتابشون رو ندن، 5 نمره از انضباطشون کم میشه.

ما هم همه شروع کردیم به نوشتن اسم ها، اون 3، 4 نفری هم که کتابشون رو پاره کردن میخواستن برن از کلاسهای دیگه کتاب بگیرن که یکدفعه افسانه گفت: شوخی کردم، خانم ت این حرف رو نزده، فقط میخواستم به تکاپو بیفتین!!!

ما هم یک ذره بهش فحش دادیم بعد گفتیم: خانم و، گلسا رو نمیارین؟ (گلسا دختر 6 ماهش بود، خانم و همیشه با خواهرش و گلسا میومد مدرسه. گلسا رو میداد به خواهرش، اونا توی دفتر مینشستن، خودش میومد سر کلاس، درس که تموم میشد، خواهرش و گلسا میومدن توی کلاس ما. انقدر هم گلسا تپل و ناز بود که خدا میدونه، همه قربون صدقه ش میرفتیم)

رفت خواهرش و گلسا رو آورد. بعد پرسید: سوالا رو چی کار کردین؟

افسانه: خانم من یک سوالی درآوردم خیلی خنده داره. سوالم اینه. امام علی علیه السلام فرمودند: خداوند بیامرزد کسی را که بداند از جای خالی آمده در جای خالی قرار دارد و به جای خالی میرود. هر 3 تا جای خالی میشه کجا.

همه زدیم زیر خنده. خانم و هم گفت: مگه اینکه تو از همین سؤال ها دربیاری.

خلاصه یکم حرفیدیم و بعد هم رفتیم خونه.


یک روز دیگه سر زنگ هندسه، خانم ع گفت محیط دایره چی مشه؟؟؟

همه کلاس با هم: 2 پی آر!!!

خانم ع: بارک االله. حالا مساحت دایره چی میشه؟؟؟

ما: پی آر 2

خانم ع: شــــرمندمون کردین. از هرکلاس دیگه ای که میپرسیدم، بلد نبودن.

ما هم که دیگه همه خر ذوق کردیم. (حال کنین، چه بچه های کوشا و زرنگی هستیم!!!)


 یک روز دیگه رفتیم توی حیاط واسه امتحان بار فیکس! به میله یک بند آویزون میکنن، باید بخوابی، دستاتو بگیری به میله، بعد چونه تو برسونی به سر اون بنده! باید 13 بار این کار رو میکردیم! اگه توی کلاس رکورد میشکوندیم 1نمره به نمره مون اضافه میشد، اگر توی مدرسه رکورد میشکوندیم 2 نمره به نمره ورزشمون اضافه میشد!

بچه ها میرفتن، ولی حداکثر 5 تا! من کاملا ناامید شدم، فکر کردم دیگه چقدر سخته. تا اینکه نجمه رفت. 19 تا رفت. دوباره به خودم امیدوار شدم. خلاصه نوبت من شد منم تمام قدرتم رو جمع کردم! حالا وسطش هی بچه ها مسخره میکردن، میگفتن ایول ورزشکار! تو میتونی و... من دارم بار فیکس میرم اینا من رو میخندونن! با این که انقدر من بدبخت رو خندوندن و اذیت کردن ولی 21 رفتم! البته هفته بعدش، که امتحان اصلی بود (آخه اون هفته آزمایشی بود، اگه کامل میرفتی واست نمره میذاشت، اگر کامل نمیرفتی هفته بعد باید امتحان میدادی!) افسانه رکوردم رو شکوند 26 تا رفت!

 بعد از اینکه همه آزمایشی رفتن، خانم ی رفت از چند نفر امتحان بدمینتون بگیره، یک تعدادی از بچه ها هم رفتن دستشویی به سر و صورتشون ور برن! من و چند تای دیگه هم توی حیاط موندیم. زهرا گفت: هر کی بارفیکس بره، جوری که 1 بار چونه ش بخوره به میله من میبرمش موج های آبی! من هم رفتم. بعد هی بهونه میاورد میگفت: نه ه ه... باید زانوت صاف باشه! آخه کی موقع بارفیکس زانوش صافه آیا؟؟؟!!! یا میگفت: باید 3 بار بری! عجب آدمیه هااا... خودش گفته بود 1 بار!

بعد بهش گفتم: من موج های آبی نمی خوام، میخواستم بهت نشون بدم چقدر بدقولی! (آدم به این بدقولی توی عمرم ندیدم!)

بعد هم رفتم دستشویی، چند تا از این اول ها ریخته بودن روی سر یکی از دوستاشون که میخواست بره عروسی. اینا هم داشتن موهاش رو ریز ریز میبافتن!!! (حوصله ای دارن هاااا!!!!)

بعدش هم به سلامتی رفتیم خونه هامون!!!

هفته ی بعد از امتحان های ورزش، خانم ی باید نمره ها رو رد میکرد. نمره ورزش من خیلی کم بود، (به خاطر امتحان سرویس بدمینتون! از 4 شدم 1/5!!! نمیدونم چرا موقعی که داشتم تمرین میکردم، خوب میزدم. ولی موقع امتحان خودم رو کشتم از 4 تا ضربه فقط یکیش رفت! شانس که نیست!) به خاطر همین باید یک کار ابتکاری میبردم. 2 تا بطری نوشابه از جای خونه مون گرفتم (آخه جای خونه مون یک مغازه هست که نمایندگی نوشابه و دوغ و این چیزاست!) بعد رفتم سر یک ساختمون نیم ساز، توی بطری های نوشابه شن ریختم. توی یکیش من شن ریختم، توی اون یکی هم کارگره ریخت. حالا هی کارگره میگه: این شن ها آهک داره دستاتو زخمی میکنه، دست نزن! ولی مگه من گوش میکنم؟

بعد اینا رو گذاشتم توی کیفم، از کت و کول افتادم. رفتم خونه نیلوفر، گفتم: نیلو یکی از اینا رو بگیر. شدیدا سنگینه! گرفت، گفت: این چقدر سنگینه. توی راه که بویم، هی غر میزد میگفت: شونه م شکست! وااای این چیه و... حالا کیف من از اون سنگین تر بود، انقدر غر نمیزدم! خلاصه زنگ ورزش این ها رو به دبیر ورزشمون نشون دادم، خیلی خوشش اومد! هفته قبلش هم باهاش صحبت کرده بودم، گفتم توش خاک بریزم چطوره؟ گفت خاک بعد از یک مدتی تیکه تیکه میشه! ولی شن هم خیلی سنگین تره، هم سالم میمونه! اگه این رو درست نمیکرم، ورزشم میشد 14 یا 15. ولی این رو که درست کردم شدم 18/5 جا داره واقعا از علیرضا، واسه این لطفشون و همین طور شغل شریف نظر ترکونی شون تشکر کنم. همین طور از بقیه دوستانی که به من لطف دارن و به وبم سر میزنند!

تا بعد یا علی
نوشته شده توسط فاطمه در 8:59 | | لينک به اين مطلب